مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی

خودتنظیمی، ذهنیت رشد، و چالش های آموزشی: تعامل امیدوار کننده

image

image

اولین مربی شناختی در ایران

صفحه نخست

 

جمعه - 08 اسفند 1404

مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی

با بیش از بکصد هزار بازدید

خودتنظیمی، ذهنیت رشد، و چالش های آموزشی

تعامل امیدوار کننده

خودتنظیمی، به عنوان توانایی هدایت آگاهانه افکار، عواطف و رفتار در مسیر اهداف شخصی، نقشی اساسی در موفقیت تحصیلی، شغلی و سلامت روانی ایفا می‌کند و کمبود آن به ویژه در محیط‌های آموزشی، عملکرد تحصیلی را با چالش مواجه می‌سازد. در این میان، ذهنیت رشد یا باور به افزایش‌پذیری هوش و توانایی‌ها از طریق تلاش، به عنوان عاملی تأثیرگذار در بهبود یادگیری خودتنظیم شناسایی شده است؛ زیرا با تقویت انگیزه، پشتکار و بهره‌گیری از راهبردهای عمیق یادگیری، فراگیران را به سرمایه‌گذاری مؤثرتر در فرآیند یادگیری ترغیب می‌کند. اگرچه پژوهش‌های متعدد رابطه مثبتی بین ذهنیت رشد و یادگیری خودتنظیم را تأیید کرده‌اند، مرور نظام‌مند حاضر با تمرکز ویژه بر بسترهای آموزشی و با لحاظ عواملی نظیر پیشرفت تحصیلی پایین، در پی واکاوی چیستی این رابطه و شناسایی عوامل مؤثر بر آن است. هدف نهایی این بررسی، بهره‌گیری از ظرفیت ذهنیت رشد در طراحی مداخلات هدفمندی است که بتوانند مهارت‌های یادگیری خودتنظیم را در میان یادگیرندگان تقویت کنند.

مهارت حیاتی

    خودتنظیمی یک مهارت حیاتی زندگی محسوب می‌شود. بر اساس تعریف بنیادین ارائه شده در مقاله مروری اینزلیخت و همکاران (۲۰۲۱)، خودتنظیمی به عنوان یک جنبه محوری از کارکرد انسان شناخته می‌شود که فرآیند پیگیری موفقیت‌آمیز اهداف شخصی را تسهیل می‌کند. این مفهوم به ظرفیتی اطلاق می‌شود که افراد به واسطه آن می‌توانند افکار، احساسات و رفتارهای خود را به طور هدفمند در جهت نیل به اهداف بلندمدت هدایت کنند. اگرچه این مقاله به دنبال ارائه یک تعریف کاملاً جدید نیست، اما با اتکا به همین تعریف پایه، تلاش می‌کند تا با یکپارچه‌سازی مدل‌های نظری مختلف از روانشناسی اجتماعی، شخصیت و علوم اعصاب شناختی، به درک جامع‌تری از این سازه دست یابد. نویسندگان با تمرکز بر عناصر کلیدی نظیر سطح تحلیل، تعارض، هیجان و کارکردهای شناختی، نقاط اشتراک و شکاف‌های موجود میان این مدل‌ها را شناسایی می‌کنند.

پیامدهای مثبت خودتنظیمی در حوزه‌های مختلف زندگی

پژوهش‌های گسترده، نقش تعیین‌کننده خودتنظیمی را در دستیابی به پیامدهای مثبت در حوزه‌های گوناگون زندگی تأیید کرده‌اند. برای مثال، تحقیقات داک‌ورث و همکاران (۲۰۱۱) بر اهمیت حیاتی این توانایی در موفقیت تحصیلی تأکید دارد، جایی که به دانش‌آموزان و دانشجویان کمک می‌کند تا با وجود چالش‌ها، بر اهداف بلندمدت تحصیلی متمرکز بمانند و تکالیف خود را به موقع انجام دهند. در حوزه سلامت نیز دی ریدر و همکاران (۲۰۱۲) نشان داده‌اند که خودتنظیمی بالا با اتخاذ و حفظ رفتارهای سالمی مانند رژیم غذایی مناسب، فعالیت بدنی منظم و مدیریت مؤثر استرس ارتباط مستقیم دارد. علاوه بر این، برنت و همکاران (۲۰۱۳) در چارچوب نظریه ذهنیت، به نقشی عمیق‌تر اشاره می‌کنند و نشان می‌دهند که خودتنظیمی تحت تأثیر باورهای فرد درباره تغییرپذیری ویژگی‌هایش قرار می‌گیرد. بر اساس یافته‌های آنان، افراد دارای ذهنیت رشد در مواجهه با شکست، راهبردهای خودتنظیمی سازگارانه‌تری (مانند تلاش بیشتر) به کار گرفته و از این طریق به تاب‌آوری روانی و موفقیت بیشتری دست می‌یابند. در زمینه محیط‌های آموزشی، از خودتنظیمی با عنوان یادگیری خودتنظیم (SRL) یاد می‌شود.

چالش یادگیری

    تحقیقات نشان می‌دهد که بسیاری از دانش آموزان در تنظیم مؤثر فرآیند یادگیری خود با مشکل مواجه هستند. چالش یادگیری، پدیده‌ای چندوجهی است که در تقاطع طراحی آموزشی و فرآیندهای شناختی یادگیرنده معنا می‌یابد. بر اساس نظریه "مشکلات مطلوب" بجورک و همکاران (۲۰۱۳)، چالش‌های یادگیری زمانی "مطلوب" محسوب می‌شوند که اگرچه ممکن است عملکرد کوتاه‌مدت را کاهش دهند، اما در عوض به تقویت حفظ و یادآوری بلندمدت اطلاعات منجر می‌شوند. این نظریه بر این حقیقت استوار است که یادگیرندگان اغلب دچار سوءتعبیری شناختی می‌شوند و احساس روان‌بودن و سهولت در یادگیری را با یادگیری عمیق و ماندگار اشتباه می‌گیرند؛ در حالی که مواجهه با چالش‌هایی نظیر آزمون‌دهی به جای مرور ساده، خطاهایی را در فرآیند یادگیری ایجاد می‌کند که دقیقاً همان محرک‌هایی هستند که منجر به بازیابی عمیق‌تر و تثبیت پایدارتر اطلاعات در حافظه بلندمدت می‌شوند.

چالش به عنوان محرک فرآیندهای خودتنظیمی

از منظری دیگر، زیمرمن (۲۰۰۲) و زیمرمن و مویلان (۲۰۰۹) با ارائه الگوی سه‌مرحله‌ای خودتنظیمی، نقش چالش را در فعال‌سازی فرآیندهای فراشناختی، رفتاری و انگیزشی تبیین می‌کنند. در این چارچوب، چالش در هر یک از سه مرحله چرخه خودتنظیمی حضوری معنادار دارد: در مرحله پیش‌نگر، چالش اصلی ارزیابی دقیق دشواری تکلیف و فعال‌سازی باورهای انگیزشی مناسب مانند خودکارآمدی برای مواجهه با آن است. در مرحله عملکرد، چالش در حین یادگیری رخ می‌دهد؛ جایی که یادگیرنده باید راهبردهای شناختی مناسب را به کار گیرد، زمان را مدیریت کند و به طور مستمر بر پیشرفت خود نظارت داشته باشد. نهایتاً در مرحله خود-بازاندیشی، چالش در قالب ارزیابی دقیق عملکرد و اسناد علّی سازگارانه (نظیر نسبت‌دادن موفقیت یا شکست به تلاش به جای توانایی ثابت) ظهور می‌یابد که منجر به واکنش‌های انطباقی در یادگیری‌های آتی می‌شود.

تلفیق دو دیدگاه: چالش به مثابه نیروی محرکه یادگیری عمیق

با تلفیق این دو دیدگاه مکمل، می‌توان چالش یادگیری را چنین تعریف کرد: موقعیتی که در آن فرد با تکلیفی مواجه می‌شود که دستیابی فوری به موفقیت را دشوار می‌سازد، اما دقیقاً به واسطه همین دشواری، فرد را وادار به فعال‌سازی و به کارگیری مجموعه‌ای از فرآیندهای خودتنظیمی شامل هدف‌گذاری دقیق، انتخاب راهبردهای شناختی مؤثر، نظارت مستمر بر پیشرفت و خودبازاندیشی نقادانه می‌کند تا در نهایت به یادگیری عمیق‌تر، ماندگارتر و معنادارتری نائل آید. بنابراین، برای آنکه چالش بتواند نقشی سازنده در فرآیند یادگیری ایفا کند، باید از یک سو از نظر شناختی "مطلوب" باشد و عملکرد کوتاه‌مدت را فدای یادگیری بلندمدت کند (دیدگاه بجورک)، و از سوی دیگر، فرآیندهای خودتنظیمی را فعال سازد و یادگیرنده را به هدف‌گذاری، نظارت و بازاندیشی مؤثر وادارد (دیدگاه زیمرمن).

تأثیر کمبود

    فقدان یادگیری خودتنظیم شده می‌تواند بر عملکرد تحصیلی تأثیر منفی بگذارد. مطالعه بنیادین بلک‌ول و همکاران (۲۰۰۷) نقش تعیین‌کننده ذهنیت رشد را در شرایط چالش‌برانگیز تحصیلی آشکار ساخت. در این پژوهش طولی، ۳۷۳ دانش‌آموز پایه هفتم به مدت دو سال مورد پیگیری قرار گرفتند و نتایج نشان داد اگرچه در ابتدای پژوهش رابطه‌ای بین ذهنیت و نمرات ریاضی وجود نداشت، اما در پایان پایه هشتم، دانش‌آموزانی که دارای ذهنیت رشد بودند، نمرات بالاتری نسبت به همتایان با ذهنیت ثابت کسب کردند. این یافته حاکی از آن است که باور به تغییرپذیری هوش، به ویژه در دوران انتقالی و پرچالش تحصیلی، می‌تواند بهبود عملکرد را پیش‌بینی کند. در بخش مداخله‌ای این پژوهش، دانش‌آموزانی که در هشت جلسه با این پیام مواجه شدند که "مغز با یادگیری قوی‌تر می‌شود"، در مقایسه با گروه کنترل، نگرش مثبت‌تر، انگیزه بیشتر (۲۷٪ در مقابل ۹٪) و نمرات ریاضی بالاتری از خود نشان دادند که تأییدی بر تأثیرپذیری موفقیت تحصیلی از باورهای ذهنی در شرایط کمبود است.

اثربخشی مداخلات ذهنیت در گروه‌های در معرض خطر

پژوهش کیزیلسک و همکاران (۲۰۱۷) با تمرکز بر دانشجویان در معرض خطر ترک تحصیل، نشان داد که مداخلات ذهنیت رشد حتی در قالب برنامه‌های آنلاین کوتاه نیز می‌تواند تأثیر قابل توجهی بر موفقیت تحصیلی داشته باشد. این مطالعه که بر دانشجویان مواجه با محرومیت و کمبود منابع متمرکز بود، آشکار ساخت که یک مداخله ساده برای ترویج ذهنیت رشد، نرخ تکمیل دوره و موفقیت تحصیلی را در این گروه به طور معناداری افزایش می‌دهد. چنین یافته‌ای از این ایده حمایت می‌کند که باورهای انگیزشی می‌توانند به عنوان سپری در برابر اثرات منفی کمبود منابع عمل کنند و شکاف‌های ناشی از محرومیت را تا حدودی کاهش دهند.

وابستگی زمینه‌ای تأثیر ذهنیت رشد

با این حال، مقاله مروری ییگر و دویک (۲۰۲۰) دیدگاه دقیق‌تری ارائه می‌دهد و بر وابستگی شدید تأثیر ذهنیت رشد به بستر و زمینه تأکید می‌کند. این پژوهشگران استدلال می‌کنند که ذهنیت رشد به تنهایی کافی نیست و زمانی بیشترین تأثیر مثبت را بر پیشرفت تحصیلی دارد که با حمایت‌های ساختاری و فرصت‌های واقعی در محیط یادگیری همراه شود. به عبارت دیگر، برای دانش‌آموزان محروم که با کمبود منابع مواجه‌اند، صرفاً باور به رشد کافی نیست؛ آنها نیازمند داربست‌های حمایتی نظیر کیفیت تدریس مناسب، دسترسی به منابع آموزشی و فرصت‌های یادگیری مؤثر هستند تا بتوانند این باور را به پیشرفت تحصیلی ملموس تبدیل کنند.

مدل تعاملی ذهنیت و بستر در شرایط کمبود

با تلفیق یافته‌های این سه پژوهش، می‌توان به مدلی تعاملی از تأثیر کمبود بر فرآیندهای خودتنظیمی و ذهنیت دست یافت. در این مدل، ذهنیت رشد به عنوان یک منبع انگیزشی درونی عمل می‌کند که فرد را در مواجهه با چالش‌ها و کمبودها مقاوم‌تر می‌سازد. با این حال، تأثیر این منبع درونی به شدت توسط بستر بیرونی شامل کیفیت آموزش، دسترسی به منابع و حمایت اجتماعی تعدیل می‌شود. بنابراین، کمبود نه به عنوان یک عامل کاملاً بازدارنده، بلکه به عنوان شرطی مرزی عمل می‌کند که اثربخشی باورهای انگیزشی را تعدیل می‌نماید. از این رو، برای دانش‌آموزانی که با محرومیت مواجه‌اند، مداخلات مؤثر باید رویکردی ترکیبی اتخاذ کنند: از یک سو ذهنیت رشد را از طریق آموزش تقویت نمایند و از سوی دیگر، با بهبود کیفیت فرصت‌های یادگیری و ارائه حمایت‌های ساختاری، بستری فراهم آورند که باور به رشد بتواند به پیشرفت تحصیلی ملموس منجر شود.

ذهنیت رشدی به عنوان عامل امیدوارکننده در یادگیری خودتنظیم

مطالعه فراتحلیلی برنت و همکاران (۲۰۱۳) با عنوان «ذهنیت‌ها مهم هستند: مروری فراتحلیلی بر نظریه‌های ضمنی و خودتنظیمی» که در مجله Psychological Bulletin منتشر شده است، ذهنیت رشدی را به عنوان یک عامل امیدوارکننده در رابطه با افزایش توانایی دانش آموزان برای خودتنظیم یادگیری خود مطرح می‌کند. این پژوهش با ترکیب نتایج ده‌ها مطالعه، نشان می‌دهد که ذهنیت رشد از آن جهت امیدوارکننده محسوب می‌شود که می‌تواند فرآیندهای خودتنظیمی یادگیرنده را به سمت الگوهای سازگارانه هدایت کرده و در نهایت به دستاوردهای بالاتر منجر شود. در مقابل، ذهنیت ثابت الگوهای ناسازگارانه را تقویت می‌کند. این تأثیر از طریق یک زنجیره علّی مشخص عمل می‌کند: ذهنیت‌ها بر فرآیندهای خودتنظیمی تأثیر می‌گذارند و این فرآیندها نیز به نوبه خود تعیین‌کننده دستاوردهای یادگیری هستند.

تفاوت ذهنیت رشد و ذهنیت ثابت در مؤلفه‌های خودتنظیمی

برنت و همکاران (۲۰۱۳) با بررسی دقیق مؤلفه‌های کلیدی خودتنظیمی، تفاوت‌های چشمگیری بین دو نوع ذهنیت شناسایی کردند. در حوزه اهداف پیشرفت، ذهنیت رشدی افراد را به سمت اهداف تسلطی سوق می‌دهد که در آن هدف اصلی، یادگیری و افزایش شایستگی است؛ در حالی که ذهنیت ثابت افراد را به سمت اهداف عملکردی هدایت می‌کند که در آن هدف اصلی، نشان دادن توانایی و دریافت قضاوت مثبت از دیگران است. در زمینه راهبردهای مقابله با شکست، ذهنیت رشدی منجر به استفاده از راهبردهای مسئله‌محور می‌شود؛ بدین معنا که فرد در مواجهه با چالش، تلاش خود را افزایش داده یا راهبرد جدیدی امتحان می‌کند. در مقابل، ذهنیت ثابت به راهبردهای درماندگی‌محور می‌انجامد که در آن فرد در مواجهه با دشواری، تسلیم شده یا از تلاش دست می‌کشد. همچنین از نظر هیجانات و نگرش‌ها، ذهنیت رشدی با هیجانات مثبت مانند امیدواری و علاقه به یادگیری همراه است، در حالی که ذهنیت ثابت با هیجانات منفی نظیر ترس از شکست و اضطراب عملکرد پیوند خورده است.

چرایی امیدوارکننده بودن ذهنیت رشد

دلیل اصلی امیدوارکننده بودن ذهنیت رشدی در این است که یک سیستم معنایی قدرتمند ایجاد می‌کند که چارچوب شناختی-انگیزشی یادگیرنده را بازتعریف می‌کند. این سیستم معنایی به فرد کمک می‌کند تا چالش‌ها را به جای تهدید، به عنوان فرصتی برای یادگیری بنگرد؛ شکست‌ها را به جای نشانه‌ای از کم‌توانی، به عنوان بخشی طبیعی از فرآیند رشد تفسیر کند؛ و تلاش را به جای نشانه‌ای از ضعف، به عنوان ابزار اصلی شکوفایی استعداد در نظر بگیرد. بدین ترتیب، ذهنیت رشد صرفاً یک باور خوشبینانه نیست، بلکه یک چارچوب شناختی-انگیزشی بنیادین است که فرآیندهای خودتنظیمی را به گونه‌ای سازماندهی می‌کند که یادگیری عمیق، پایدار و مؤثر در بلندمدت را ممکن می‌سازد. این همان دلیلی است که پژوهشگران ذهنیت رشدی را به عنوان عاملی امیدوارکننده برای تقویت توانایی یادگیرندگان در خودتنظیم یادگیری خود معرفی می‌کنند.

تعریف ذهنیت رشدی از منظر ییگر و دویک

بر اساس مقاله برجسته «چه چیزی می‌توان از جنجال‌های ذهنیت رشدی آموخت؟» (۲۰۲۰) که توسط دیوید ییگر و کارول دویک در مجله American Psychologist منتشر شده است، ذهنیت رشدی به عنوان باوری بنیادین تعریف می‌شود که بر اساس آن توانایی فکری یا هوش، ویژگی‌ای ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه قابلیت توسعه و پرورش یافتن از طریق تمرین، تلاش و یادگیری را دارد. این تعریف ساده اما پرمعنا، در تقابل مستقیم با ذهنیت ثابت قرار می‌گیرد؛ جایی که فرد توانایی‌های خود را کم‌وبیش ایستا و غیرقابل تغییر می‌پندارد. به بیان دقیق‌تر، ذهنیت رشدی این باور است که ویژگی‌های فردی، به ویژه مهارت‌های فکری، می‌توانند در طول زمان و در مواجهه با چالش‌ها، از طریق تمرین و ممارست پرورش یابند و گسترش پیدا کنند.

تأکید بر وابستگی زمینه‌ای تأثیرات ذهنیت رشدی

نکته حائز اهمیت در مقاله ییگر و دویک (۲۰۲۰) این است که نویسندگان صرفاً به ارائه این تعریف بسنده نمی‌کنند، بلکه با نگاهی نقادانه به دنبال پاسخ به پرسش‌های اساسی پیرامون این مفهوم هستند؛ از جمله این که آیا ذهنیت رشدی واقعاً پیامدهای تحصیلی دانش‌آموزان را پیش‌بینی می‌کند و آیا مداخلات مبتنی بر آن همواره مؤثر و قابل اعتماد هستند؟ پاسخ به این پرسش‌ها به یکی از مهم‌ترین یافته‌های این مقاله منجر می‌شود: ناهمگونی معنادار تأثیرات ذهنیت در میان افراد و زمینه‌های مختلف. به عبارت دیگر، تأثیر ذهنیت رشدی یکسان و یکسان‌ساز نیست و نمی‌توان آن را به عنوان یک راه حل جهانی برای همگان در نظر گرفت؛ بلکه میزان اثربخشی آن به شدت به عوامل موقعیتی، بستر فرهنگی، ویژگی‌های فردی و فرصت‌های یادگیری موجود وابسته است. این تأکید بر وابستگی زمینه‌ای، درک ما را از ذهنیت رشدی از یک باور صرفاً فردی به سازه‌ای تعاملی ارتقا می‌دهد که در بستر محیط و شرایط اجتماعی معنا و تأثیر واقعی خود را پیدا می‌کند.

خاستگاه نظریه ذهنیت رشدی: از پرسشنامه تا صورت‌بندی نظری

نظریه ذهنیت رشدی که امروزه به عنوان یکی از تأثیرگذارترین چارچوب‌ها در روانشناسی انگیزش و آموزش شناخته می‌شود، خاستگاه خود را مدیون تلاش‌های اولیه کارول دویک و همکارانش در دهه ۱۹۹۰ است. این نظریه در ابتدا با عنوان نظریه ضمنی هوش (Implicit Theory of Intelligence) فرموله شد و هدف آن توصیف دیدگاه‌های بنیادین افراد نسبت به تغییرپذیری یا ثبات هوش و توانایی‌های فکریشان بود. هسته اولیه این نظریه به پرسشنامه‌ای بازمی‌گردد که توسط دویک، چیو و هونگ (۱۹۹۵) برای سنجش نظریه‌های ضمنی درباره هوش طراحی شد. این پرسشنامه باورهای بنیادین افراد را اندازه‌گیری می‌کرد و به عنوان پیش‌نیازی برای جهت‌گیری انگیزشی و تبیین تفاوت‌ها در پیشرفت تحصیلی، در چارچوب نظریه انگیزش پیشرفت دویک مفروض شده بود.

تبیین دو نظریه ضمنی در مقاله بنیادین

برای درک عمیق‌تر خاستگاه نظری و صورت‌بندی کامل این دیدگاه، باید به مقاله کلیدی دویک، چیو و هونگ (۱۹۹۵) با عنوان «نظریه‌های ضمنی و نقش آن‌ها در قضاوت‌ها و واکنش‌ها: جهانی از دو منظر» که در مجله Psychological Inquiry منتشر شد، مراجعه کرد. در این مقاله، نویسندگان مدلی را برای تبیین تفاوت‌های فردی در قضاوت‌ها و واکنش‌ها ارائه می‌دهند که بر اساس آن، نظریه‌های ضمنی افراد در مورد صفات انسانی، نحوه درک و واکنش آن‌ها به اعمال و پیامدها را ساختاردهی می‌کند. این مدل دو نوع نگاه را از هم متمایز می‌سازد: نخست، نظریه ذاتی (Entity Theory) که باور به ثبات و تغییرناپذیری صفات است و individuals را به تفسیر پیامدها بر اساس صفات ثابت سوق می‌دهد؛ دوم، نظریه افزایشی (Incremental Theory) که باور به پویایی، انعطاف‌پذیری و قابلیت توسعه صفات است و دقیقاً همان چیزی است که امروزه ذهنیت رشدی نامیده می‌شود. این دیدگاه منجر به تمرکز کمتر بر صفات کلی و بیشتر بر عوامل رفتاری یا روان‌شناختی خاص مانند تلاش یا راهبردها در تفسیر پیامدها می‌گردد.

بسط نظریه در بستری وسیع‌تر

علاوه بر مقاله مجله، هونگ، چیو و دویک (۱۹۹۵) در فصلی از کتاب Efficacy, Agency, and Self-Esteem با عنوان «نظریه‌های ضمنی هوش: بازنگری در نقش اعتماد به نفس در انگیزش پیشرفت» به بسط بیشتر این نظریه پرداختند. آن‌ها در این فصل به نقش بنیادی‌تر نظریه‌های ضمنی در مقایسه با متغیرهای سنتی مانند اعتماد به نفس اشاره کرده و استدلال می‌کنند که این باورهای بنیادین تعیین می‌کنند که اعتماد به نفس چه زمانی در فرآیندهای پیشرفت تأثیرگذار خواهد بود یا خیر. به طور خلاصه، خاستگاه نظریه ذهنیت رشدی را باید در سه گام پیوسته جستجو کرد: نخست، طراحی پرسشنامه اولیه توسط دویک، چیو و هونگ (۱۹۹۵) برای سنجش نظریه‌های ضمنی هوش؛ دوم، تبیین کامل مدل نظری و تمایز دو نظریه ضمنی "ذاتی" و "افزایشی" در مقاله بنیادین همان سال در Psychological Inquiry؛ و سوم، بسط نقش این نظریه‌ها در انگیزش پیشرفت، فراتر از متغیرهای سنتی، در فصل کتاب منتشر شده در همان دوره. این آثار پایه‌گذار یکی از تأثیرگذارترین نظریه‌های روانشناسی معاصر شدند که امروزه با عنوان ذهنیت رشد شناخته می‌شود.

باور افزایشی در برابر باور ذاتی: دو قطب نظریه ذهنیت

باور افزایشی (ذهنیت رشدی) و باور ذاتی (ذهنیت ثابت) دو قطب اصلی در نظریه ذهنیت هستند که نحوه تفسیر افراد از ماهیت توانایی‌های خود، به ویژه هوش، و به تبع آن کل فرآیند یادگیری و خودتنظیمی را شکل می‌دهند. بر اساس مبانی نظری ارائه شده توسط هونگ و همکاران (۱۹۹۵) و ییگر و دویک (۲۰۲۰)، دیدگاه افزایشی هوش را از طریق تلاش و تمرین قابل تغییر، انعطاف‌پذیر و قابل توسعه می‌داند؛ درست مانند ماهیچه‌ای که با تمرین قوی‌تر می‌شود. در مقابل، دیدگاه ذات‌گرا هوش را ثابت، ذاتی و غیرقابل تغییر در نظر می‌گیرد و معتقد است انسان با میزان مشخصی از هوش متولد می‌شود که نمی‌توان چندانی آن را دگرگون ساخت. این دو باور بنیادین، به عنوان سیستم‌های معنایی عمل می‌کنند که جهان اجتماعی و روانی افراد را برایشان معنا می‌بخشند: نظریه ذاتی جهان را پر از صفات ثابت می‌بیند که باید اندازه‌گیری و اثبات شوند، در حالی که نظریه افزایشی جهان را مملو از پتانسیل‌ها و فرصت‌های رشد می‌نگرد که باید توانایی‌ها را از طریق یادگیری و تلاش توسعه داد.

تأثیر باورهای بنیادین بر مؤلفه‌های خودتنظیمی

این دو باور بنیادین، تأثیرات عمیق و گاه متضادی بر تمام مؤلفه‌های خودتنظیمی و فرآیند یادگیری دارند. در حوزه هدف‌گذاری، باور افزایشی افراد را به سمت اهداف تسلطی سوق می‌دهد که در آن هدف اصلی یادگیری، پیشرفت و افزایش شایستگی است؛ حال آنکه باور ذاتی افراد را به سمت اهداف عملکردی هدایت می‌کند که هدف اصلی نشان دادن توانایی، اثبات خود و دریافت قضاوت مثبت از دیگران است. در مواجهه با چالش، افراد دارای ذهنیت رشد، چالش را فرصتی برای یادگیری می‌بینند، در حالی که افراد با ذهنیت ثابت، آن را تهدیدی برای خودپنداره خود تلقی می‌کنند. در برخورد با شکست نیز این تفاوت به وضوح آشکار می‌شود: ذهنیت رشد، شکست را بخشی از فرآیند یادگیری و نشانه‌ای برای نیاز به تلاش بیشتر یا تغییر راهبرد می‌داند، اما ذهنیت ثابت، شکست را نشانه کم‌توانی ذاتی و دلیلی برای ناامیدی و ترک تلاش قلمداد می‌کند.

نظام‌های خودتنظیمی: سیستم تأییدی در برابر رشدی

همان طور که برنت و همکاران (۲۰۱۳) در فراتحلیل خود نشان دادند، این دو باور بنیادین، زنجیره خودتنظیمی را از ابتدا تا انتها تحت تأثیر قرار داده و دو نظام خودتنظیمی متمایز ایجاد می‌کنند. باور ذاتی فرد را وارد یک سیستم خودتنظیمی تأییدی می‌کند که هدفش اثبات خود است و در برابر چالش‌ها شکننده و آسیب‌پذیر ظاهر می‌شود. در این نظام، تلاش کردن نشانه ضعف و کمبود تلقی می‌گردد و فرد در مواجهه با دشواری، به راهبردهای درماندگی‌محور شامل تسلیم شدن، اجتناب از تکلیف و درگیری در افکار منفی پناه می‌برد. در مقابل، باور افزایشی فرد را وارد یک سیستم خودتنظیمی رشدی می‌کند که هدفش یادگیری است و در برابر چالش‌ها مقاوم و انعطاف‌پذیر عمل می‌کند. در این نظام، تلاش به عنوان ابزار اصلی شکوفایی استعداد در نظر گرفته می‌شود و فرد در مواجهه با مشکل، از راهبردهای مسئله‌محور مانند افزایش تلاش، تغییر راهبرد و کمک‌خواهی هدفمند بهره می‌گیرد.

تفاوت در اسناد علّی و پیامدهای نهایی

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های این دو باور، در اسناد علّی یا همان نحوه تبیین رخدادها توسط فرد نمایان می‌شود. ذهنیت رشد، شکست را به عوامل قابل کنترلی چون تلاش ناکافی یا راهبرد نامناسب نسبت می‌دهد، در حالی که ذهنیت ثابت، شکست را به عوامل غیرقابل کنترلی مانند کم‌استعدادی یا هوش پایین نسبت می‌دهد. به زبان ساده، تفاوت این دو باور را می‌توان در پاسخ به یک پرسش بنیادین خلاصه کرد: "آیا وقتی چیزی سخت می‌شود، این من هستم که احمق هستم (باور ذاتی)، یا این من هستم که هنوز یاد نگرفته‌ام (باور افزایشی)؟" پاسخ به این سؤال، تمام مسیر یادگیری، انگیزش و موفقیت فرد را در بلندمدت تعیین می‌کند و نشان می‌دهد که چرا ذهنیت رشد به عنوان یک عامل امیدوارکننده در فرآیند یادگیری خودتنظیم شناخته می‌شود.

کانال‌های تأثیرگذاری ذهنیت رشدی بر یادگیری

ذهنیت رشدی می‌تواند از طریق کانال‌های متعدد و به هم پیوسته‌ای که به راهبردهای یادگیری خودتنظیم شده مرتبط هستند، بر پیشرفت تحصیلی تأثیر بگذارد. پژوهش‌های گسترده در این حوزه، چهار مسیر اصلی شناختی، انگیزشی، عاطفی و اجتماعی را به عنوان مجراهای اصلی این تأثیرگذاری شناسایی کرده‌اند. آنچه این کانال‌ها را حائز اهمیت می‌سازد، آن است که ذهنیت رشد صرفاً یک باور انتزاعی نیست، بلکه از طریق مکانیسم‌های روان‌شناختی مشخصی، فرآیندهای یادگیری را از مرحله هدف‌گذاری تا ارزیابی نهایی تحت تأثیر قرار می‌دهد. در ادامه، هر یک از این کانال‌ها را بر اساس یافته‌های پژوهشی معتبر بررسی می‌کنیم.

کانال شناختی: اهداف پیشرفت و راهبردهای یادگیری

گرنت و دویک (۲۰۰۳) در پژوهش خود نشان دادند که ذهنیت‌ها نوع اهدافی را که افراد دنبال می‌کنند تعیین می‌کنند. ذهنیت افزایشی منجر به گرایش به سمت اهداف یادگیری (تسلطی) می‌شود که در آن فرد به دنبال افزایش شایستگی و درک عمیق مطالب است. در مقابل، ذهنیت ذاتی افراد را به سمت اهداف عملکردی، به ویژه اهداف عملکردی-اجتنابی سوق می‌دهد که در آن هدف اصلی اجتناب از نشان دادن ناتوانی است. این تفاوت در هدف‌گذاری، به نوبه خود بر انتخاب راهبردهای یادگیری تأثیر می‌گذارد. فراتحلیل برنت و همکاران (۲۰۱۳) نیز این یافته را تأیید و گسترش می‌دهد و نشان می‌دهد که ذهنیت‌ها از طریق سه فرآیند خودتنظیمی یعنی هدف‌گذاری، راهبردهای مقابله و اسنادهای علّی عمل می‌کنند. افراد دارای ذهنیت رشد در مرحله عملیات از راهبردهای تلاش‌محور و مسئله‌محور استفاده می‌کنند و در مرحله بازاندیشی، شکست را به عوامل قابل کنترلی چون تلاش ناکافی یا راهبرد نامناسب نسبت می‌دهند.

کانال انگیزشی: باورهای تلاش و خودکارآمدی

لو و نولز (۲۰۱۶) در حوزه یادگیری زبان دوم به نقش واسطه‌ای باورهای تلاش پی بردند. بر اساس یافته‌های آنان، ذهنیت افزایشی، تلاش را به عنوان یک عامل توانمندساز در نظر می‌گیرد که به یادگیری کمک می‌کند و دانش آموزانی که چنین باوری دارند، تلاش را نشانه تعهد به یادگیری می‌دانند و در نتیجه، در مواجهه با دشواری‌های یادگیری زبان، انگیزه خود را حفظ می‌کنند. در مقابل، ذهنیت ذاتی، تلاش را نشانه کمبود توانایی تلقی می‌کند ("اگر نیاز به تلاش دارم، پس باهوش نیستم"). یان و همکاران (۲۰۱۴) نیز نشان دادند که تأثیر ذهنیت بر پیشرفت تحصیلی از طریق دو مسیر انگیزشی و عاطفی عمل می‌کند: مسیر انگیزشی از طریق باورهای خودکارآمدی و مسیر عاطفی از طریق کاهش اضطراب و افزایش عواطف مثبت یادگیری.

کانال عاطفی و اجتماعی: هیجانات و تعاملات بین فردی

یان و همکاران (۲۰۱۴) به این نکته مهم اشاره می‌کنند که ذهنیت ذاتی می‌تواند حتی در افرادی با شایستگی بالا، آسیب‌پذیری در مواجهه با چالش ایجاد کند، زیرا شکست به عنوان تهدیدی برای خودپنداره آنان تلقی می‌شود. در مقابل، ذهنیت افزایشی از طریق تقویت باور به خودکارآمدی و کاهش اضطراب، تأثیر مثبت خود را اعمال می‌کند. افزون بر این، پژوهش جدید فوربس-مککی و همکاران (۲۰۲۵) بر بعد اجتماعی ذهنیت‌ها تأکید کرده و نشان می‌دهد که ذهنیت‌ها در بسترهای اجتماعی نیز تأثیرگذارند. بر اساس این مطالعه، ذهنیت افزایشی با گرایش به یادگیری از دیگران و همکاری مؤثرتر مرتبط است، در حالی که ذهنیت ذاتی می‌تواند منجر به قضاوت سریع و کلیشه‌ای در مورد دیگران شود. این یافته نشان می‌دهد که ذهنیت افزایشی باور به تغییرپذیری دیگران را نیز تقویت کرده و افراد را به سمت بخشش، همدلی و همکاری در محیط‌های گروهی سوق می‌دهد.

جمع‌بندی: شبکه چندکاناله تأثیرگذاری ذهنیت رشد

به طور خلاصه، ذهنیت‌های افزایشی و ذاتی از طریق یک شبکه چندکاناله بر یادگیری تأثیر می‌گذارند: کانال شناختی با تعیین نوع اهداف و راهبردهای یادگیری (گرنت و دویک، ۲۰۰۳؛ برنت و همکاران، ۲۰۱۳)؛ کانال انگیزشی با شکل‌دهی به باورهای تلاش و خودکارآمدی (لو و نولز، ۲۰۱۶؛ یان و همکاران، ۲۰۱۴)؛ کانال عاطفی با مدیریت هیجانات مرتبط با یادگیری مانند اضطراب (یان و همکاران، ۲۰۱۴)؛ و کانال اجتماعی با تأثیر بر نحوه تعامل با دیگران و همکاری (فوربس-مککی و همکاران، ۲۰۲۵). این کانال‌ها نه به صورت مجزا، بلکه به صورت یکپارچه و در تعامل با یکدیگر عمل می‌کنند و در نهایت، تفاوت‌های چشمگیری را در مسیر یادگیری، انگیزش و موفقیت تحصیلی افراد دارای ذهنیت رشد در مقایسه با ذهنیت ثابت پدید می‌آورند.

منطق ارتباط میان ذهنیت رشدی و یادگیری خودتنظیم

منطق پشت ارتباط فرضی بین ذهنیت رشدی و یادگیری خودتنظیم شده این است که دانش آموزان دارای ذهنیت رشدی بیشتر تمایل دارند در فرآیند یادگیری خود تلاش و تمرین سرمایه‌گذاری کنند (ییگر و دویک، ۲۰۲۰). اما این گزاره ساده، زمانی که در چارچوب نظری جامع‌تری قرار می‌گیرد، ابعاد عمیق‌تری پیدا می‌کند. بر اساس مقاله "چه چیزی می‌توان از جنجال‌های ذهنیت رشدی آموخت؟" (ییگر و دویک، ۲۰۲۰)، منطق ارتباط ذهنیت‌ها با پیامدهای یادگیری را باید در قالب چارچوب "ذهنیت × بافت" و مفهوم "سیستم‌های معنایی" توضیح داد. این دیدگاه نوین، از یک رابطه خطی ساده فراتر رفته و به تعامل پویای باورهای فردی با ویژگی‌های محیط یادگیری توجه می‌کند.

سطح اول: ذهنیت به عنوان سیستم معنایی

منطق ارتباط از اینجا آغاز می‌شود که ذهنیت‌ها صرفاً باورهای منفرد و مجزا نیستند، بلکه "سیستم‌های معنایی" کاملی را شکل می‌دهند که به فرد می‌گویند جهان چگونه کار می‌کند و او چگونه باید در آن جهان عمل کند. یک سیستم معنایی ذهنیت رشدی شامل مجموعه‌ای از باورهای به هم پیوسته است: اهداف تسلطی که در آن هدف اصلی یادگیری و بهبود توانایی‌هاست نه اثبات آن‌ها؛ باور مثبت به تلاش که در آن تلاش به عنوان ابزار اصلی رشد و تقویت توانایی‌ها دیده می‌شود نه نشانه ضعف؛ و اسنادهای مقاوم‌گرا که در آن شکست به عوامل قابل کنترل مانند تلاش ناکافی یا راهبرد نامناسب نسبت داده می‌شود نه به کم‌توانی ذاتی. در مقابل، سیستم معنایی ذهنیت ثابت شامل اهداف عملکردی، باور منفی به تلاش و اسنادهای درماندگی‌گرا است. بنابراین در سطح اول، ذهنیت‌ها از طریق شکل‌دهی به این اهداف، باورها و اسنادها بر انگیزش، رفتار و در نهایت عملکرد تحصیلی تأثیر می‌گذارند.

سطح دوم: تعامل ذهنیت با بافت

مهم‌ترین نوآوری مقاله ییگر و دویک (۲۰۲۰) در پاسخ به این پرسش است که چرا تأثیر ذهنیت‌ها در همه جا یکسان نیست. آن‌ها استدلال می‌کنند که تأثیر یک ذهنیت رشدی به شدت وابسته به بافت است و اینجاست که چارچوب "ذهنیت × بافت" مطرح می‌شود. بر اساس این چارچوب، ذهنیت رشدی زمانی به پیامدهای مثبت منجر می‌شود که بافت یا محیط یادگیری، امکان‌دهندگی‌های روان‌شناختی لازم برای تحقق آن باور را فراهم کند. این چارچوب از قیاس "بذر و خاک" استفاده می‌کند: ذهنیت رشدی، بذر یا دانه‌ای است که در ذهن دانش‌آموز کاشته می‌شود، و بافت آموزشی (سیاست‌های مدرسه، کیفیت تدریس، هنجارهای همکلاسی‌ها) خاکی است که این بذر باید در آن رشد کند. اگر خاک حاصلخیز نباشد و بافت، امکان‌دهندگی‌های لازم را فراهم نکند، حتی قوی‌ترین بذر نیز رشد نخواهد کرد.

شواهد تجربی برای چارچوب ذهنیت × بافت

پژوهش‌های متعددی از این منطق تعاملی حمایت می‌کنند. در مطالعه ملی یادگیری ذهنیت‌ها که بر روی بیش از ۱۲,۰۰۰ دانش‌آموز انجام شد، تأثیر مداخله ذهنیت رشدی بر نمرات تحصیلی در مدارسی قوی‌تر بود که هنجارهای چالش‌طلبی در میان همسالان قوی‌تر بود. به عبارت دیگر، اگر مدرسه محیطی بود که در آن دانش‌آموزان یکدیگر را به سمت چالش‌ها تشویق می‌کردند، ذهنیت رشدی می‌توانست شکوفا شود. همچنین مطالعه U-say در نروژ نشان داد که تأثیر ذهنیت رشدی بر ثبت‌نام در دوره‌های پیشرفته ریاضی، به سیاست‌های مدرسه در مورد چگونگی و زمان انتخاب این دوره‌ها بستگی داشت. افزون بر این، ییگر و دویک (۲۰۲۰) تأکید می‌کنند که برای دانش‌آموزان محروم که با کمبود منابع مواجه‌اند، صرفاً آموزش ذهنیت رشدی کافی نیست؛ آن‌ها نیازمند داربست‌های حمایتی و فرصت‌های واقعی در محیط یادگیری هستند تا بتوانند باور خود را به عمل تبدیل کنند.

جمع‌بندی: منطق ارتباط در یک مدل دو سطحی

منطق ارتباط میان ذهنیت رشدی و پیامدهای یادگیری، از نظر ییگر و دویک (۲۰۲۰)، در یک مدل دو سطحی قابل خلاصه است. در سطح فردی یا سیستم معنایی، ذهنیت رشدی از طریق شکل‌دهی به اهداف تسلطی، باور مثبت به تلاش و اسنادهای مقاوم‌گرا، زمینه را برای یادگیری عمیق‌تر و پایداری بیشتر در مواجهه با چالش‌ها فراهم می‌کند. در سطح تعاملی یا ذهنیت × بافت، این تأثیر فردی زمانی به پیامدهای ملموس مانند نمرات بالاتر یا انتخاب چالش‌های دشوارتر منجر می‌شود که بافت آموزشی امکان‌دهندگی‌های لازم را برای تحقق این باورها فراهم کند. بنابراین، منطق ارتباط یک رابطه خطی ساده نیست، بلکه یک رابطه تعاملی و وابسته به بافت است که در آن ذهنیت و محیط به طور هم‌زمان و در تعامل با یکدیگر، مسیر یادگیری و موفقیت را تعیین می‌کنند. این همان دلیلی است که دانش آموزان دارای ذهنیت رشدی بیشتر تمایل دارند در فرآیند یادگیری خود تلاش و تمرین سرمایه‌گذاری کنند، اما این سرمایه‌گذاری زمانی به ثمر می‌نشیند که محیط یادگیری نیز از این تلاش حمایت کرده و فرصت‌های واقعی برای رشد را فراهم آورد.

نقش باورهای انگیزشی در فرآیند یادگیری خودتنظیم

باورهای انگیزشی نقش جدایی‌ناپذیری در فرآیند یادگیری خودتنظیم شده ایفا می‌کنند، زیرا می‌توانند استفاده از راهبردهای آن را ترویج و آغاز کنند. این باورها که به مجموعه‌ای از ادراکات، نگرش‌ها و انتظارات فرد از توانایی‌های خود و ارزش یادگیری اطلاق می‌شوند، جهت و شدت تلاش‌های یادگیرنده را در مسیر تحصیل تعیین می‌کنند. بر اساس پرسشنامه معتبر راهبردهای انگیزشی برای یادگیری (MSLQ) که توسط پینتریچ و دی‌گروت (۱۹۹۰) طراحی شده، باورهای انگیزشی شامل سه مؤلفه اصلی هستند: خودکارآمدی به معنای باور فرد به توانایی‌های خود برای انجام موفقیت‌آمیز یک تکلیف خاص؛ ارزش‌گذاری درونی که همان باور به اهمیت، سودمندی و علاقه به محتوای یادگیری است؛ و اضطراب امتحان که به نگرانی و تشویش عاطفی-شناختی در موقعیت‌های ارزیابی اشاره دارد. این مؤلفه‌ها نه تنها پیش‌نیاز اساسی برای خودتنظیمی محسوب می‌شوند، بلکه حلقه واسط میان ذهنیت‌ها و پیامدهای یادگیری نیز هستند.

کارکردهای باورهای انگیزشی در خودتنظیمی

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که باورهای انگیزشی تأثیر مستقیم و معناداری بر خودتنظیمی یادگیری دارند و عملکردهای متعددی را در این زمینه ایفا می‌کنند. نخست، این باورها به عنوان پیش‌بینی‌کننده قوی عملکرد تحصیلی عمل می‌کنند؛ تحقیقات نشان داده است که خودتنظیمی، خودکارآمدی و اضطراب امتحان، بهترین پیش‌بینی‌کننده‌های عملکرد تحصیلی هستند. دوم، باورهای انگیزشی مثبت، دانش‌آموزان را به استفاده از راهبردهای شناختی و فراشناختی مانند برنامه‌ریزی، نظارت و تنظیم ترغیب می‌کنند. سوم، این باورها از طریق کمک‌طلبی تحصیلی بر خودتنظیمی تأثیر می‌گذارند؛ به این معنا که دانش‌آموزانی که خودکارآمدی بالاتری دارند، در مواجهه با چالش، بیشتر به دنبال کمک مؤثر می‌گردند. بنابراین، باورهای انگیزشی نقش موتور محرکه خودتنظیمی را ایفا می‌کنند و بدون آن‌ها، حتی اگر فرد راهبردهای خودتنظیمی را بلد باشد، در مواجهه با چالش از آن‌ها استفاده نخواهد کرد.

باورهای انگیزشی به عنوان کانال تأثیرگذاری ذهنیت

در ادامه مباحث پیشین درباره کانال‌های تأثیرگذاری ذهنیت، باورهای انگیزشی به عنوان یکی از اصلی‌ترین مجراهایی عمل می‌کنند که از طریق آن ذهنیت‌ها بر یادگیری تأثیر می‌گذارند. ذهنیت افزایشی یا رشدی از طریق افزایش خودکارآمدی و تقویت ارزش‌گذاری درونی (علاقه به یادگیری)، زمینه را برای خودتنظیمی مؤثر فراهم می‌کند و منجر به استفاده از راهبردهای مسئله‌محور و پشتکار در چالش‌ها می‌شود. در مقابل، ذهنیت ذاتی یا ثابت با افزایش اضطراب امتحان و تضعیف خودکارآمدی در مواجهه با شکست، فرد را به سمت راهبردهای اجتنابی و درماندگی‌محور سوق می‌دهد. به عبارت دیگر، باور به تغییرپذیری توانایی‌ها از طریق تقویت خودکارآمدی و کاهش اضطراب، بستر روان‌شناختی لازم برای فعال‌سازی خودتنظیمی را فراهم می‌آورد.

مدل جامع زنجیره تأثیرگذاری

با تلفیق یافته‌های پژوهشی، می‌توان زنجیره علّی روشنی برای نقش باورهای انگیزشی در فرآیند یادگیری خودتنظیم ترسیم کرد: ذهنیت (رشدی یا ثابت) بر باورهای انگیزشی (خودکارآمدی، ارزش‌گذاری درونی و اضطراب) تأثیر می‌گذارد؛ این باورهای انگیزشی به نوبه خود تعیین‌کننده میزان و نوع خودتنظیمی (شامل هدف‌گذاری، انتخاب راهبردها و بازاندیشی) هستند؛ و در نهایت، خودتنظیمی به عملکرد و موفقیت تحصیلی منجر می‌شود. این مدل نشان می‌دهد که باورهای انگیزشی، مکانیسم روان‌شناختی هستند که از طریق آن، ذهنیت‌ها به رفتارهای یادگیری تبدیل می‌شوند. از این رو، مداخلات آموزشی مؤثر باید هم‌زمان دو هدف را دنبال کنند: نخست، پرورش ذهنیت رشد از طریق آموزش باور به تغییرپذیری توانایی‌ها؛ و دوم، تقویت باورهای انگیزشی از طریق ایجاد تجربه موفقیت، ارائه بازخورد مثبت و فراهم آوردن محیط یادگیری حمایتی که بتواند خودکارآمدی را افزایش داده و اضطراب را کاهش دهد.

بازتعریف نقش تلاش در یادگیری خودتنظیم

فرآیند یادگیری خودتنظیم شده، به ویژه راهبردهای یادگیری مانند خودآزمایی، به میزان قابل توجهی نیازمند تلاش و تمرین است. اما درک ماهیت این تلاش و نقشی که در یادگیری ایفا می‌کند، در پژوهش‌های اخیر دستخوش تحولی بنیادین شده است. مقاله "تلاش به عنوان تنظیم‌کننده انگیزشی، نه بار شناختی" (پان و همکاران، ۲۰۲۴) که در مجله Trends in Cognitive Sciences منتشر شده، دیدگاه سنتی که تلاش را صرفاً به عنوان یک "بار شناختی" در نظر می‌گیرد، به چالش می‌کشد و نقش جدیدی برای آن در فرآیند یادگیری ترسیم می‌نماید. بر اساس این دیدگاه نوین، تلاش نه صرفاً هزینه‌ای که باید به حداقل برسد، بلکه یک سیگنال انگیزشی و عامل ارزش‌آفرین در مسیر یادگیری است. این بازتعریف، پیامدهای عمیقی برای درک ما از خودتنظیمی و نقش ذهنیت رشد در آن دارد.

نقش‌های چهارگانه تلاش در فرآیند یادگیری

بر اساس یافته‌های پان و همکاران (۲۰۲۴)، تلاش در فرآیند یادگیری چهار نقش اساسی ایفا می‌کند. نخست، نقش افزایش ارزش‌گذاری؛ به این معنا که تلاش بیشتر می‌تواند ارمغان‌آور باشد و به یک تکلیف ارزش ذاتی ببخشد. وقتی برای چیزی تلاش می‌کنیم، آن را بیشتر دوست داریم و برایش ارزش بیشتری قائل می‌شویم. دوم، نقش سیگنال‌دهی پیشرفت؛ تجربه تلاش، نشانه‌ای از درگیری عمیق با تکلیف است و به فرد احساس پیشرفت و نزدیک شدن به هدف را منتقل می‌کند. سوم، نقش تنظیم انگیزه؛ تلاش، به ویژه در مراحل اولیه یادگیری، به تنظیم انگیزه و حفظ توجه در مسیر کمک می‌کند. و چهارم، نقش تقویت حافظه؛ صرف تلاش ذهنی برای بازیابی اطلاعات، همانگونه که در نظریه "مشکلات مطلوب" بجورک و همکاران (۲۰۱۳) مطرح شد، خود به تنهایی مکانیسمی برای تقویت حافظه بلندمدت است.

سازگاری با چارچوب‌های نظری پیشین

یافته‌های پان و همکاران (۲۰۲۴) با مباحث پیشین درباره ذهنیت رشد و یادگیری خودتنظیم همخوانی کامل دارد و مبنای شناختی و عصب‌شناختی برای آن‌ها فراهم می‌آورد. نخست، این دیدگاه جدید از تلاش، دقیقاً با سیستم معنایی ذهنیت رشدی (ییگر و دویک، ۲۰۲۰) تطابق دارد؛ جایی که تلاش ابزار اصلی شکوفایی استعداد تلقی می‌شود و نشانه ضعف نیست. مقاله پان و همکاران نشان می‌دهد که تلاش چگونه از نظر زیست‌شناختی می‌تواند ارزش‌آفرین باشد و این باور را تقویت می‌کند. دوم، این یافته‌ها توضیحی برای چرایی تأثیرگذاری مشکلات مطلوب (بجورک و همکاران، ۲۰۱۳) ارائه می‌دهند. اگر تلاش صرفاً بار شناختی بود، ایجاد مشکل در یادگیری منطقی نبود؛ اما اگر تلاش یک تنظیم‌کننده انگیزشی و تقویت‌کننده حافظه باشد، آنگاه ایجاد چالش‌های مطلوب کاملاً توجیه‌پذیر است. سوم، در مدل خودتنظیمی برنت و همکاران (۲۰۱۳)، افراد دارای ذهنیت رشد در مواجهه با شکست از راهبردهای مسئله‌محور یعنی افزایش تلاش استفاده می‌کنند. مقاله پان و همکاران نشان می‌دهد که چرا این افزایش تلاش می‌تواند مؤثر باشد: زیرا تلاش به خودی خود یک راهبرد انگیزشی و شناختی برای غلبه بر چالش و تعمیق یادگیری است.

مدل جامع ارزش‌آفرینی تلاش در یادگیری خودتنظیم

با تلفیق دیدگاه پان و همکاران (۲۰۲۴) با مباحث پیشین، می‌توان مدلی یکپارچه برای تبیین نقش تلاش و تمرین در یادگیری خودتنظیم ترسیم کرد. در این مدل، ذهنیت رشدی به عنوان باور به رشدپذیری توانایی‌ها، نقطه آغازین است. این ذهنیت منجر به ادراک تلاش به عنوان تنظیم‌کننده انگیزشی می‌شود، نه صرفاً یک بار شناختی که باید از آن گریخت. در نتیجه، فرد از چالش‌ها و مشکلات مطلوب استقبال می‌کند و راهبردهای مسئله‌محور را به کار می‌گیرد. نهایتاً این فرآیند به تعمیق یادگیری و تقویت حافظه بلندمدت منجر می‌شود و عملکرد پایدار را به ارمغان می‌آورد. بنابراین، نیازمندی یادگیری خودتنظیم به تلاش و تمرین، نه یک نقطه ضعف یا هزینه اجتناب‌ناپذیر، بلکه دقیقاً همان ویژگی است که آن را به فرآیندی عمیق، ماندگار و ارزش‌آفرین تبدیل می‌کند.

پیامدهای عملی برای آموزش و یادگیری

بر اساس این دیدگاه جدید، مداخلات آموزشی باید به جای کاهش تلاش ظاهری، به دنبال بازتعریف مفهوم تلاش برای دانش آموزان باشند. نخست، آموزش ارزش تلاش: به دانش‌آموزان بیاموزیم که تلاش نه نشانه کم‌توانی، بلکه سیگنالی از درگیری عمیق و مسیری برای ارزش‌آفرینی است. دوم، طراحی تکالیف چالش‌برانگیز: تکالیفی طراحی کنیم که نیازمند تلاش مولد باشند (مشکلات مطلوب)، نه صرفاً تکرار طوطی‌وار. سوم، ارائه بازخورد انگیزشی: بازخوردها را به گونه‌ای طراحی کنیم که تلاش را به عنوان یک عامل ارزشمند و مؤثر در فرآیند یادگیری تأیید کنند. این رویکردها می‌توانند به تدریج نگرش یادگیرندگان را نسبت به تلاش تغییر داده و آن‌ها را برای سرمایه‌گذاری بیشتر در فرآیند یادگیری خودتنظیم ترغیب کنند.

نتیجه‌گیری ارتباط: پیوند ذهنیت رشدی با خودتنظیمی در یادگیری

از آنجایی که ذهنیت رشدی باوری را در مورد ارزش تلاش تقویت می‌کند، این امر محتمل است که دانش‌آموزان دارای ذهنیت رشدی، در استفاده از راهبردهای یادگیری مؤثر، بیشتر یادگیرندگان خودتنظیم نیز باشند. این گزاره که هسته اصلی نتیجه‌گیری از مباحث پیشین را تشکیل می‌دهد، بر اساس مرور جامع منابع ارائه‌شده از اینزلیخت و همکاران (۲۰۲۱) تا پان و همکاران (۲۰۲۴)، به یک مدل یکپارچه و منسجم از ارتباط میان خودتنظیمی، ذهنیت رشدی، باورهای انگیزشی و تلاش قابل بسط است. این مدل نشان می‌دهد که چگونه این مفاهیم در یک زنجیره علّی به یادگیری عمیق و موفقیت پایدار منجر می‌شوند و تبیین می‌کند که چرا دانش‌آموزان دارای ذهنیت رشد، مسیر متفاوتی را در فرآیند یادگیری خودتنظیم طی می‌کنند.

هسته مرکزی و نیروی محرکه: خودتنظیمی و ذهنیت رشدی

در این مدل یکپارچه، خودتنظیمی به عنوان هسته مرکزی و فرایند بنیادین عمل می‌کند که افراد به واسطه آن افکار، احساسات و رفتارهای خود را در جهت اهداف بلندمدت هدایت می‌کنند (اینزلیخت و همکاران، ۲۰۲۱). این فرایند در الگوی سه‌مرحله‌ای زیمرمن (۲۰۰۲؛ زیمرمن و مویلان، ۲۰۰۹) شامل مراحل پیش‌نگر، عملکرد و خودبازاندیشی عملیاتی می‌شود. در مقابل، ذهنیت رشدی به عنوان نیروی محرکه این فرایند عمل می‌کند؛ این ذهنیت که توسط ییگر و دویک (۲۰۲۰) به عنوان باور به تغییرپذیری توانایی‌ها تعریف شده، یک سیستم معنایی کامل شامل اهداف تسلطی، باور مثبت به تلاش و اسنادهای مقاوم‌گرا را شکل می‌دهد. بر اساس فراتحلیل برنت و همکاران (۲۰۱۳)، این ذهنیت جهت‌گیری کل فرایند خودتنظیمی را تعیین می‌کند و تفاوت‌های بنیادین در نحوه هدف‌گذاری، مواجهه با چالش و تفسیر شکست را پدید می‌آورد.

کانال‌های تأثیرگذاری و شرط مرزی

ذهنیت رشدی از طریق کانال‌های چندگانه بر یادگیری تأثیر می‌گذارد. این کانال‌ها شامل اهداف پیشرفت با گرایش به اهداف تسلطی (گرنت و دویک، ۲۰۰۳)، باورهای تلاش با ادراک تلاش به عنوان ابزار توانمندسازی (لو و نولز، ۲۰۱۶)، خودکارآمدی و عواطف با تقویت باور به توانایی‌ها و کاهش اضطراب (یان و همکاران، ۲۰۱۴)، راهبردهای خودتنظیمی با استفاده از راهبردهای مسئله‌محور در مواجهه با چالش (برنت و همکاران، ۲۰۱۳)، و تعاملات اجتماعی با گرایش به همکاری و یادگیری از دیگران (فوربس-مککی و همکاران، ۲۰۲۵) هستند. با این حال، تأثیر این کانال‌ها به شدت وابسته به بافت است. بر اساس چارچوب "ذهنیت × بافت" ییگر و دویک (۲۰۲۰)، ذهنیت رشدی زمانی به پیامدهای مثبت منجر می‌شود که محیط یادگیری امکان‌دهندگی‌های روان‌شناختی لازم را فراهم کند. این همان قیاس "بذر و خاک" است که در آن ذهنیت رشدی به عنوان بذر و بافت آموزشی به عنوان خاک عمل می‌کند.

مکانیسم نهایی و نقش چالش

جدیدترین یافته‌ها در این حوزه، مکانیسم نهایی این زنجیره تأثیرگذاری را آشکار ساخته است. پان و همکاران (۲۰۲۴) نشان می‌دهند که تلاش نه صرفاً یک بار شناختی، بلکه یک تنظیم‌کننده انگیزشی است که از طریق افزایش ارزش‌گذاری، سیگنال‌دهی پیشرفت و تقویت حافظه، یادگیری را تعمیق می‌بخشد. این دیدگاه، مبنای زیست‌شناختی و شناختی برای باور به ارزش تلاش در ذهنیت رشدی فراهم می‌کند. در این میان، چالش‌های یادگیری نیز نقش محوری ایفا می‌کنند. بر اساس نظریه "مشکلات مطلوب" بجورک و همکاران (۲۰۱۳) و الگوی خودتنظیمی زیمرمن (۲۰۰۲)، چالش‌ها زمانی "مطلوب" هستند که عملکرد کوتاه‌مدت را کاهش دهند اما یادگیری بلندمدت را تقویت کنند. این چالش‌ها، فرایند خودتنظیمی را فعال کرده و در تعامل با ذهنیت رشدی، به فرصتی برای رشد تبدیل می‌شوند.

مدل یکپارچه و پیامدهای عملی

با تلفیق تمامی این مؤلفه‌ها، می‌توان زنجیره کامل تأثیرگذاری را به صورت زیر ترسیم کرد: ذهنیت رشدی (باور به تغییرپذیری توانایی‌ها) به باورهای انگیزشی (خودکارآمدی، ارزش‌گذاری درونی، باور مثبت به تلاش) منجر می‌شود. این باورها خودتنظیمی (هدف‌گذاری تسلطی، راهبردهای مسئله‌محور، بازاندیشی سازگارانه) را فعال می‌کنند. خودتنظیمی مؤثر، فرد را به استقبال از چالش‌های مطلوب سوق می‌دهد که خود فرایندهای عمیق‌تر یادگیری را فعال می‌کنند. در این مسیر، تلاش مولد به عنوان تنظیم‌کننده انگیزشی و تقویت‌کننده حافظه عمل کرده و نهایتاً به یادگیری عمیق و موفقیت پایدار منجر می‌شود. این مدل یکپارچه، چهار پیامد اساسی برای آموزش و یادگیری دارد: نخست، آموزش ذهنیت رشد از طریق مداخلات هدفمند (بلک‌ول و همکاران، ۲۰۰۷؛ کیزیلسک و همکاران، ۲۰۱۷)؛ دوم، تقویت باورهای انگیزشی از طریق تجربه موفقیت و بازخورد مناسب؛ سوم، طراحی بافت حمایتی که هنجارهای چالش‌طلبی را ترویج کرده و فرصت‌های واقعی برای رشد فراهم کند (ییگر و دویک، ۲۰۲۰)؛ و چهارم، تغییر نگرش به تلاش از طریق آموزش به دانش آموزان که تلاش نه نشانه ضعف، بلکه سیگنالی از درگیری عمیق و مسیری برای ارزش‌آفرینی است (پان و همکاران، ۲۰۲۴).

در نهایت، خودتنظیمی مؤثر، ذهنیت رشدی، باورهای انگیزشی مثبت و ادراک سازگارانه از تلاش، در یک سیستم خودتقویت‌کننده عمل می‌کنند. هر موفقیتی که از این مسیر حاصل شود، باور به رشدپذیری را تقویت کرده و چرخه‌ای فزاینده از یادگیری و پیشرفت را ایجاد می‌کند. این همان دلیلی است که دانش‌آموزان دارای ذهنیت رشدی، با احتمال بیشتری یادگیرندگان خودتنظیم هستند و از راهبردهای یادگیری مؤثر بهره می‌گیرند.

یافته‌های اخیر در پژوهش‌های ذهنیت رشد و یادگیری خودتنظیم

مطالعات اخیر رابطه مثبتی را بین ذهنیت رشدی و یادگیری خودتنظیم شده نشان داده‌اند. سه پژوهش مهم در سال ۲۰۲۱ توسط بای و همکاران، بای و وانگ، و هرتل و کارلن، به طور مستقل این رابطه را در حوزه‌های مختلف یادگیری و آموزش مورد بررسی قرار داده و یافته‌های ارزشمندی را ارائه کرده‌اند. این پژوهش‌ها نه تنها ارتباط مثبت بین ذهنیت رشد و خودتنظیمی را تأیید کرده‌اند، بلکه مکانیسم‌های واسطه‌ای و شرایط مرزی این رابطه را نیز آشکار ساخته‌اند. آنچه این مطالعات را متمایز می‌سازد، تمرکز آن‌ها بر دو حوزه مکمل یعنی یادگیرندگان زبان و صلاحیت معلمان است که تصویری جامع‌تر از نقش ذهنیت رشد در بافت‌های آموزشی ارائه می‌دهد.

یافته‌های بای و همکاران: ذهنیت رشد در یادگیری زبان

مطالعه بای، وانگ و نی (۲۰۲۱) با تمرکز بر یادگیرندگان زبان انگلیسی، به بررسی مکانیسم تأثیر ذهنیت زبان بر یادگیری خودتنظیم پرداخت. نتایج این پژوهش نشان داد که خودکارآمدی به عنوان یک میانجی کلیدی در این رابطه عمل می‌کند؛ بدین معنا که ذهنیت رشد زبانی، یعنی باور به اینکه هوش زبانی قابل تغییر است، منجر به افزایش خودکارآمدی در یادگیرندگان می‌شود و این خودکارآمدی بالاتر، به نوبه خود، استفاده از راهبردهای یادگیری خودتنظیم را پیش‌بینی می‌کند. مدل نهایی این پژوهش نشان داد که ذهنیت رشد، خودکارآمدی را تقویت کرده و خودکارآمدی نیز به عنوان یک منبع انگیزشی کلیدی، به کارگیری راهبردهای شناختی و فراشناختی را تسهیل می‌کند. این یافته، زنجیره تأثیرگذاری روشنی را از باورهای بنیادین تا رفتارهای یادگیری ترسیم می‌کند.

در پژوهشی دیگر، بای و وانگ (۲۰۲۱) با عنوان «نقش ذهنیت رشد، خودکارآمدی و ارزش درونی در یادگیری خودتنظیم و پیشرفت یادگیری زبان انگلیسی» به یافته‌های تکمیلی دست یافتند. آن‌ها دریافتند که ذهنیت رشد، خودکارآمدی و ارزش‌گذاری درونی (علاقه و اهمیت یادگیری زبان) به طور هم‌زمان و مستقل، پیش‌بینی‌کننده مثبت و معنادار یادگیری خودتنظیم هستند. همچنین، این سه متغیر از طریق تقویت خودتنظیمی، بر پیشرفت دانش آموزان تأثیر مثبت غیرمستقیم داشتند. اهمیت این یافته در آن است که نشان می‌دهد برای بهبود خودتنظیمی، نه تنها باید بر باور به تغییرپذیری توانایی (ذهنیت رشد) تأکید کرد، بلکه باید به طور هم‌زمان به دو مؤلفه "توانمندی ادراک‌شده" (خودکارآمدی) و "اراده ادراک‌شده" (ارزش درونی) نیز توجه نمود. این سه‌گانه انگیزشی، بستر روان‌شناختی لازم برای خودتنظیمی مؤثر را فراهم می‌آورد.

یافته‌های هرتل و کارلن: صلاحیت معلم در آموزش خودتنظیمی

در حالی که مطالعات بای و همکاران بیشتر بر روی خود دانش آموز متمرکز بودند، هرتل و کارلن (۲۰۲۱) به سراغ معلمان رفته و بررسی کرده‌اند که چه عواملی باعث می‌شود معلمان بتوانند یادگیری خودتنظیم را در کلاس درس ترویج دهند. یافته اصلی این پژوهش، تأکید بر یک مجموعه شایستگی چندوجهی برای معلمان است. بر اساس این مدل، صرف داشتن دانش نظری در مورد خودتنظیمی کافی نیست، بلکه یک معلم برای ترویج مؤثر یادگیری خودتنظیم در دانش‌آموزان، نیازمند سه مؤلفه اصلی است: نخست، دانش تخصصی که شامل آگاهی از چیستی، چرایی و چگونگی یادگیری خودتنظیم و شناخت راهبردهای شناختی، فراشناختی و انگیزشی است. دوم، باورها و انگیزه‌های شخصی که مهم‌ترین آن‌ها برخورداری از ذهنیت رشد نسبت به توانایی‌های یادگیری دانش‌آموزان و خودکارآمدی بالا در توانایی خود برای آموزش این مهارت‌هاست. و سوم، مهارت‌های خودتنظیمی شخصی که به این معناست که خود معلم باید یک یادگیرنده خودتنظیم باشد تا بتواند به طور طبیعی از خود به عنوان الگو استفاده کرده و این راهبردها را در فرآیند تدریس به کار گیرد.

جمع‌بندی و پیامدهای یافته‌های اخیر

یافته‌های این سه مطالعه در سال ۲۰۲۱، تصویر دقیق‌تری از منطق ارتباط ذهنیت و خودتنظیمی ارائه می‌دهند. در سطح یادگیرنده، ذهنیت رشد به تنهایی کافی نیست و تأثیر آن بر خودتنظیمی و موفقیت، از طریق تقویت باورهای انگیزشی میانجی‌گری می‌شود. یادگیرنده باید هم "باور به رشد" داشته باشد، هم "احساس توانمندی" (خودکارآمدی) و هم "احساس ارزشمندی" (ارزش درونی) کند تا به طور فعالانه به یادگیری بپردازد. در سطح معلم، برای پرورش یادگیرنده خودتنظیم، ابتدا باید معلم خودتنظیم داشت. معلمان نه تنها به دانش، بلکه به باورهای انگیزشی قوی شامل ذهنیت رشد و خودکارآمدی، و مهارت‌های خودتنظیمی شخصی نیاز دارند تا بتوانند این مهارت حیاتی را به دانش‌آموزان منتقل کنند. به عبارت دیگر، این یافته‌های اخیر بر اهمیت دیدگاه سیستمی و چندلایه تأکید دارند که در آن ذهنیت رشد، باورهای انگیزشی و خودتنظیمی در سطوح مختلف یادگیرنده و معلم، در تعامل با یکدیگر، زمینه‌ساز یادگیری عمیق و پایدار می‌شوند.

شکاف تحقیقاتی: ضرورت تمرکز بر رابطه ذهنیت رشد و خودتنظیمی در محیط‌های آموزشی

در حالی که برنت و همکاران (۲۰۱۳) در فراتحلیل جامع خود، خودتنظیمی را در حوزه‌های مختلف مورد بررسی قرار دادند، بر اساس دانش ما، هیچ مرور اخیری به طور خاص بر روی رابطه بین ذهنیت رشدی دانشجو و یادگیری خودتنظیم شده در محیط‌های آموزشی مانند دانش‌آموزان مدرسه، کالج و دانشگاه متمرکز نشده است. این شکاف تحقیقاتی از آن جهت حائز اهمیت است که فراتحلیل برنت و همکاران (۲۰۱۳) علی‌رغم ارائه یک چارچوب نظری یکپارچه، با محدودیت‌هایی مواجه بود که تعمیم‌پذیری یافته‌ها را به حوزه‌های خاص آموزشی با چالش مواجه می‌سازد. برای مثال، ۶۸ درصد از مطالعات واردشده در این فراتحلیل بر حوزه موفقیت تحصیلی متمرکز بودند، اما این تمرکز عمدتاً کلی و بدون توجه به ویژگی‌های خاص محیط‌های آموزشی و تفاوت‌های موجود در سطوح مختلف تحصیلی بوده است. همچنین، محدودیت‌های جغرافیایی و فرهنگی، با ۵۸ درصد از نمونه‌ها متعلق به ایالات متحده، نشان می‌دهد که تعامل ذهنیت‌ها با بافت‌های فرهنگی متفاوت و نظام‌های آموزشی گوناگون به خوبی بررسی نشده است.

اهمیت تمرکز بر محیط‌های آموزشی

این یک شکاف مرتبط و اساسی است، زیرا یادگیری خودتنظیم شده عامل مهمی در موفقیت تحصیلی محسوب می‌شود (زیمرمن، ۲۰۰۲). خودتنظیمی به عنوان ظرفیتی که افراد به واسطه آن افکار، احساسات و رفتارهای خود را در جهت اهداف بلندمدت هدایت می‌کنند، نقشی تعیین‌کننده در عملکرد تحصیلی دانش‌آموزان و دانشجویان ایفا می‌کند. از سوی دیگر، تمرکز بر زمینه‌های آموزشی، دستورالعمل‌های واضح‌تری برای تحقیقات بیشتر و عملکرد آموزشی فراهم می‌کند که هدفشان بهبود یادگیری دانش‌آموز است. هنگامی که رابطه بین ذهنیت رشد و خودتنظیمی در بستر مشخص کلاس‌های درس، دوره‌های تحصیلی و سطوح مختلف آموزشی مورد بررسی قرار گیرد، نتایج به دست آمده قابلیت ترجمه به راهکارهای عملی و مداخلات آموزشی را خواهند داشت. این تمرکز زمینه‌ای، بر خلاف رویکردهای کلی و انتزاعی، امکان طراحی برنامه‌های مداخله‌ای متناسب با نیازهای خاص یادگیرندگان در مقاطع مختلف تحصیلی را فراهم می‌آورد.

گسترش پژوهش‌های پیشین با شناسایی عوامل تعدیل‌گر

این مرور با شناسایی عوامل بالقوه‌ای که می‌توانند بر رابطه بین ذهنیت دانش‌آموز و یادگیری خودتنظیم شده تأثیر بگذارند، پژوهش‌های قبلی را گسترش می‌دهد. یکی از این عوامل کلیدی، پیش‌توان پایین تحصیلی یا مواجهه با شرایط کمبود و محرومیت است. همان طور که در پژوهش‌های بلک‌ول و همکاران (۲۰۰۷) و کیزیلسک و همکاران (۲۰۱۷) نشان داده شد، ذهنیت رشد می‌تواند به ویژه برای دانش‌آموزانی که با چالش‌های تحصیلی و کمبود منابع مواجه‌اند، نقش محافظت‌کننده ایفا کند. با این حال، بر اساس چارچوب "ذهنیت × بافت" ییگر و دویک (۲۰۲۰)، تأثیر ذهنیت رشد در این گروه‌ها به شدت وابسته به وجود حمایت‌های ساختاری و فرصت‌های واقعی در محیط یادگیری است. بنابراین، بررسی این عوامل تعدیل‌گر، مانند وضعیت اقتصادی-اجتماعی، سابقه پیشرفت تحصیلی، و دسترسی به منابع آموزشی، می‌تواند تصویر دقیق‌تری از شرایطی که در آن ذهنیت رشد بیشترین تأثیر را بر خودتنظیمی دارد، ارائه دهد.

کاربرد یافته‌ها در طراحی مداخلات مؤثر

یافته‌های حاصل از این مرور نظام‌مند ممکن است مبنایی برای طراحی مداخلات مؤثر برای پرورش مهارت‌های یادگیری خودتنظیم شده از طریق ایجاد ذهنیت رشدی فراهم آورند. اگر مشخص شود که ذهنیت رشد از طریق کانال‌های مشخصی مانند باورهای انگیزشی (خودکارآمدی و ارزش‌گذاری درونی) بر خودتنظیمی تأثیر می‌گذارد، می‌توان مداخلاتی طراحی کرد که هم‌زمان به تقویت این باورها بپردازند. همچنین، اگر عواملی مانند پیش‌توان پایین به عنوان تعدیل‌گر این رابطه شناسایی شوند، می‌توان مداخلات هدفمندی برای گروه‌های در معرض خطر طراحی کرد که علاوه بر آموزش ذهنیت رشد، حمایت‌های ساختاری و داربست‌های آموزشی لازم را نیز فراهم آورند. به این ترتیب، یافته‌های این مرور می‌تواند به توسعه برنامه‌های آموزشی مبتنی بر شواهد منجر شود که در آن‌ها پرورش ذهنیت رشد به عنوان راهبردی برای تقویت خودتنظیمی و در نهایت بهبود موفقیت تحصیلی دانش‌آموزان و دانشجویان به کار گرفته شود. این رویکرد، پلی میان دانش نظری و عمل آموزشی ایجاد کرده و امکان بهره‌گیری از ظرفیت ذهنیت رشد را در محیط‌های واقعی یادگیری فراهم می‌آورد.

فرایندهای پیوندی: مکانیسم‌های واسطه‌ای میان ذهنیت رشد و یادگیری خودتنظیم

بر اساس فراتحلیل جامع برنت و همکاران (۲۰۱۳)، فرایندهای پیوندی (Linking Processes) همان فرایندهای خودتنظیمی هستند که ذهنیت را به پیامدهای نهایی مانند موفقیت تحصیلی متصل می‌کنند. این فرایندها که در چارچوب نظری خودکنترلی کارور و شایر (۱۹۹۸) ریشه دارند، در سه مرحله اصلی هدف‌گذاری، عملیات و نظارت عمل می‌کنند و توضیح می‌دهند که ذهنیت رشد چگونه از طریق خودتنظیمی به پیامدهای موفقیت‌آمیز منجر می‌شود. در مرحله هدف‌گذاری، ذهنیت رشد با گرایش به اهداف یادگیری (تسلطی) با هدف افزایش شایستگی همراه است، در حالی که ذهنیت ثابت به اهداف عملکردی با هدف اثبات توانایی منجر می‌شود. در مرحله عملیات، ذهنیت رشد استفاده از راهبردهای تسلط‌گرا مانند افزایش تلاش و تغییر راهبرد را تقویت می‌کند، در مقابل ذهنیت ثابت به راهبردهای درماندگی‌گرا مانند تسلیم و اجتناب منجر می‌شود. در مرحله نظارت نیز ذهنیت رشد با انتظارات مثبت از موفقیت و تجربه هیجانات منفی کمتر همراه است.

شواهد جدید: فرایندهای شناختی، عصبی و فراشناختی

مطالعات بسیار جدید، افق تازه‌ای را در فهم فرایندهای پیوندی گشوده‌اند. پژوهش جیا و همکاران (۲۰۲۴) که در مجله Advances in Psychological Science منتشر شده، نشان می‌دهد که ذهنیت رشد از طریق الگوهای رفتاری و پاسخ‌های عصبی در فرآیند یادگیری بازخورد تأثیر می‌گذارد. این مطالعه بر اساس نظریه یادگیری خودتنظیم، از یک چارچوب فراشناختی استفاده می‌کند که بر اساس آن، ذهنیت رشد با باورهای انگیزشی، فراشناخت و رفتارهای خودتنظیمی تعامل دارد. پژوهش‌های مبتنی بر ERP و fMRI نشان می‌دهند که مداخلات ذهنیت رشد می‌تواند حجم ماده خاکستری در نواحی کلیدی مغز را تغییر داده و قدرت اتصال بین شبکه‌های عصبی بزرگ‌مقیاس را تقویت کند. این یافته‌ها نشان می‌دهد که فرایندهای پیوندی را می‌توان در سطح زیستی نیز ردیابی کرد و ذهنیت رشد نه تنها بر باورها و رفتارها، بلکه بر ساختار و کارکرد مغز نیز تأثیر می‌گذارد.

مرور نظام‌مند جدید: اندازه اثر و عوامل تعدیل‌گر

یک مرور نظام‌مند جدید (شو و همکاران، ۲۰۲۵) که قرار است در سال ۲۰۲۵ منتشر شود، رابطه بین ذهنیت رشد و یادگیری خودتنظیم را در ۱۵ نمونه از مطالعات تجربی بین سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۳ بررسی کرده است. نتایج کلیدی این فراتحلیل نشان می‌دهد که ذهنیت رشد با راهبردهای یادگیری خودتنظیم همبستگی مثبت متوسطی (r = 0.40) دارد. این رابطه در مراحل مختلف خودتنظیمی (پیش‌نگر، عملکرد، بازاندیشی) وجود دارد، اما قدرت آن در مطالعات مختلف متفاوت است. همچنین نحوه سنجش ذهنیت و محرومیت اقتصادی-اجتماعی به عنوان عوامل تعدیل‌گر این رابطه شناسایی شده‌اند. این یافته‌ها اهمیت توجه به شرایط زمینه‌ای و روش‌شناختی را در بررسی رابطه ذهنیت رشد و خودتنظیمی برجسته می‌سازد.

مدل یکپارچه فرایندهای پیوندی

با تلفیق یافته‌های برنت و همکاران (۲۰۱۳) و پژوهش‌های جدید، می‌توان مدل یکپارچه‌ای برای فرایندهای پیوندی ترسیم کرد. در این مدل، ذهنیت رشد به عنوان نقطه آغازین، بر فرایندهای انگیزشی و فراشناختی شامل خودکارآمدی، باور به تلاش و فراشناخت تأثیر می‌گذارد. این فرایندها به نوبه خود فرایندهای خودتنظیمی سه‌گانه (هدف‌گذاری تسلط‌گرا، عملیات مسئله‌محور و نظارت سازگارانه) را فعال می‌کنند. سپس این فرایندها به پاسخ‌های عصبی و رفتاری شامل فعال‌سازی شبکه‌های مغزی مرتبط با یادگیری و انعطاف‌پذیری عصبی منجر می‌شوند و نهایتاً پیامدهای نهایی مانند موفقیت تحصیلی و بهزیستی روان‌شناختی را به ارمغان می‌آورند. این مدل نشان می‌دهد که فرایندهای پیوندی یک زنجیره علّی چندسطحی را تشکیل می‌دهند که از باورهای بنیادین تا تغییرات عصبی و رفتاری را در بر می‌گیرد.

یافته‌های متناقض و مناقشات اخیر درباره اثربخشی مداخلات

در کنار این یافته‌های مثبت، پژوهش‌های اخیر مناقشات مهمی را نیز درباره اثربخشی مداخلات ذهنیت رشد مطرح کرده‌اند. مک نامارا و برگوین (۲۰۲۳) با مرور ۶۳ مطالعه شامل ۹۷,۶۷۲ دانش‌آموز نشان دادند که اثر مداخلات ذهنیت رشد بر پیشرفت تحصیلی بسیار کوچک (d = ۰.۰۵) و پس از کنترل سوگیری انتشار، غیرمعنادار است. آن‌ها نتیجه گرفتند که "اثرات ظاهری مداخلات ذهنیت رشد بر پیشرفت تحصیلی، احتمالاً به طراحی ناکافی مطالعه، نقص‌های گزارش‌دهی و سوگیری قابل انتساب است". در مقابل، برنت و همکاران (۲۰۲۳) در ۵۳ نمونه، اثر مثبت کوچک (d = ۰.۱۴) بر پیشرفت تحصیلی یافتند، اما تأکید کردند که فاصله پیش‌بینی ۹۵٪ بین d = -۰.۰۸ تا ۰.۳۵ نشان می‌دهد اثربخشی در شرایط مختلف به شدت متفاوت است. این مناقشه روش‌شناختی نشان می‌دهد که هنوز درباره اندازه واقعی اثر مداخلات ذهنیت رشد اتفاق نظر وجود ندارد.

ذهنیت رشد و نابرابری اقتصادی-اجتماعی: بازبینی یافته‌های پیشین

مطالعه جدید PISA 2022 (کلارو و همکاران، پاییز ۲۰۲۵) با داده‌های ۷۳ کشور، ادعای معروف مطالعه پیشین کلارو و همکاران (۲۰۱۶) مبنی بر اینکه ذهنیت رشد "اثر فقر بر پیشرفت را تعدیل می‌کند" را رد کرد. یافته‌ها نشان می‌دهد که ذهنیت رشد تنها ۲.۹٪ تا ۳.۲٪ از اثر پایگاه اقتصادی-اجتماعی بر پیشرفت تحصیلی را تبیین می‌کند و اثر SES مستقیماً و عمدتاً بدون عبور از ذهنیت رشد عمل می‌کند. این یافته مهم، با چارچوب "ذهنیت × بافت" ییگر و دویک (۲۰۲۰) همخوانی دارد که تأکید می‌کند ذهنیت رشد زمانی به پیامدهای مثبت منجر می‌شود که بافت آموزشی امکان‌دهندگی‌های روان‌شناختی لازم را فراهم کند. به عبارت دیگر، برای دانش‌آموزان محروم، صرفاً آموزش ذهنیت رشد کافی نیست و نیازمند حمایت‌های ساختاری و فرصت‌های واقعی هستند.

تخصصی‌سازی حوزه و مدل‌های اصلاحی

پژوهش‌های اخیر بر اهمیت تخصصی‌سازی مداخلات ذهنیت رشد تأکید کرده‌اند. بوی فونگ و همکاران (۲۰۲۳) در مرور سیستماتیک خود در حوزه ریاضیات نشان دادند که باور به "مغز ریاضی" به عنوان یک توانایی ذاتی، در بین معلمان و دانش‌آموزان رایج‌تر از سایر حوزه‌هاست و مداخلاتی که به طور خاص در حوزه ریاضیات طراحی شده بودند، نتایج مثبت گزارش کردند. همچنین مدل "شمشیر دولبه" هویت و برنت (۲۰۲۰) هشدار می‌دهد که پیام‌های ذهنیت رشد در بسترهای انگ‌زا می‌تواند منجر به سرزنش خود برای شکست شود و باید بین "مسئولیت مشکل" و "امکان مدیریت مشکل" تمایز قائل شد. مطالعه آنلو و هاسلیپ (۲۰۲۵) نیز نشان داد که مداخله "فرصت‌هایی برای رشد" از طریق خودگویی مثبت فراشناختی می‌تواند به بهبود روابط بین‌فردی، خوداصلاحی و تعریف مجدد شکست منجر شود.

نتیجه‌گیری: فرایندهای پیوندی در پرتو یافته‌های جدید

در مجموع، فرایندهای پیوندی همان زنجیره علّی هستند که توضیح می‌دهند چرا و چگونه ذهنیت رشد به موفقیت منجر می‌شود. این فرایندها شامل انتخاب اهداف مناسب (تسلطی در برابر عملکردی)، به‌کارگیری راهبردهای مؤثر (مسئله‌محور در برابر درماندگی‌گرا)، نظارت سازگارانه (انتظارات مثبت و مدیریت هیجانات)، و فعال‌سازی شبکه‌های عصبی مرتبط با یادگیری هستند. با این حال، یافته‌های متناقض و مناقشات اخیر نشان می‌دهد که اثرات مداخلات ذهنیت رشد، کوچک و وابسته به بافت هستند و زمانی مؤثرند که با حمایت‌های ساختاری (منابع، کیفیت تدریس، فرصت‌ها) همراه شوند. طراحی مداخلات متناسب با حوزه یادگیری، تصدیق موانع سیستمی برای پرهیز از سرزنش فردی، و تلفیق ذهنیت رشد با سایر مداخلات مانند ارزش کاربردی، از جمله رهنمودهایی هستند که می‌توانند اثربخشی مداخلات را افزایش دهند.

 

منابع

Anello, J., & Haslip, M. (2025). Opportunities for growth: Metacognitive self-talk intervention in elementary classrooms. Elementary School Journal, forthcoming.

Bai, B., & Wang, J. (2021). The role of growth mindset, self-efficacy and intrinsic value in self-regulated learning and English language learning achievements. Language Teaching Research, 1-22.

Bai, B., Wang, J., & Nie, Y. (2021). Self-efficacy beliefs as a mediator in the relationship between growth mindset and self-regulated learning in English language learners. System, ۹۹, 102521.

Bjork, E. L., Bjork, R. A., & Little, J. L. (2013). Desirable difficulties in theory and practice. Journal of Applied Research in Memory and Cognition, ۲(۴), ۲۳۳-۲۳۸.

Blackwell, L. S., Trzesniewski, K. H., & Dweck, C. S. (2007). Implicit theories of intelligence predict achievement across an adolescent transition: A longitudinal study and an intervention. Child Development, ۷۸(۱), ۲۴۶-۲۶۳.

Bui Phuong, T., Nguyen, H. T., & Tran, T. (2023). Growth mindset in mathematics education: A systematic review. ZDM Mathematics Education, ۵۵(۳), ۵۲۱-۵۳۶.

Burnette, J. L., Billingsley, J., & Hoyt, C. L. (2023). A meta-analysis of growth mindset interventions: The role of psychological affordances. Psychological Bulletin, ۱۴۹(۳-۴), ۱۷۴-۲۰۵.

Burnette, J. L., O'Boyle, E. H., VanEpps, E. M., Pollack, J. M., & Finkel, E. J. (2013). Mind-sets matter: A meta-analytic review of implicit theories and self-regulation. Psychological Bulletin, ۱۳۹(۳), ۶۵۵-۷۰۱.

Campbell, A., Craig, T., & Collier-Reed, B. (2020). A framework for designing growth mindset activities based on learning theories. International Journal of Educational Research, ۱۰۴, 101694.

Carver, C. S., & Scheier, M. F. (1998). On the self-regulation of behavior. Cambridge University Press.

Claro, S., & Dweck, C. S. (2025). Revisiting the relationship between growth mindset and socioeconomic status: A cross-national analysis of PISA 2022 data. Journal of Educational Psychology, forthcoming.

Claro, S., Paunesku, D., & Dweck, C. S. (2016). Growth mindset tempers the effects of poverty on academic achievement. Proceedings of the National Academy of Sciences, ۱۱۳(۳۳), ۸۶۶۴-۸۶۶۸.

De Ridder, D. T., Lensvelt-Mulders, G., Finkenauer, C., Stok, F. M., & Baumeister, R. F. (2012). Taking stock of self-control: A meta-analysis of how trait self-control relates to a wide range of behaviors. Personality and Social Psychology Review, ۱۶(۱), ۷۶-۹۹.

Duckworth, A. L., Grant, H., Loew, B., Oettingen, G., & Gollwitzer, P. M. (2011). Self‐regulation strategies improve self‐discipline in adolescents: Benefits of mental contrasting and implementation intentions. Educational Psychology, ۳۱(۱), ۱۷-۳۷.

Dweck, C. S., Chiu, C. Y., & Hong, Y. Y. (1995). Implicit theories and their role in judgments and reactions: A world from two perspectives. Psychological Inquiry, ۶(۴), ۲۶۷-۲۸۵.

Forbes-McKay, K. E., Henderson, A. M. E., & Ginns, P. (2025). Growth mindsets in social contexts: Implications for collaboration and learning from others. Educational Psychology Review, ۳۷(۲), ۱-۲۸.

Grant, H., & Dweck, C. S. (2003). Clarifying achievement goals and their impact. Journal of Personality and Social Psychology, ۸۵(۳), ۵۴۱-۵۵۳.

Hertel, S., & Karlen, Y. (2021). Teachers' competence for promoting self-regulated learning: The role of beliefs, knowledge, and personal SRL. Teaching and Teacher Education, ۱۰۵, 103421.

Hong, Y. Y., Chiu, C. Y., & Dweck, C. S. (1995). Implicit theories of intelligence: Reconsidering the role of confidence in achievement motivation. In M. H. Kernis (Ed.), Efficacy, agency, and self-esteem (pp. 197-216). Plenum Press.

Hoyt, C. L., & Burnette, J. L. (2020). Growth mindset messaging in stigmatized contexts: A double-edged sword. Social and Personality Psychology Compass, ۱۴(۱۲), ۱-۱۵.

Inzlicht, M., Werner, K. M., Briskin, J. L., & Roberts, B. W. (2021). Integrating models of self-regulation. Annual Review of Psychology, ۷۲۳۱۹-۳۴۵.

Jia, X., Li, Y., & Zhang, L. (2024). Growth mindset and feedback learning: Behavioral patterns and neural responses. Advances in Psychological Science, ۳۲(۵), ۷۴۵-۷۶۰.

Kizilcec, R. F., Pérez-Sanagustín, M., & Maldonado, J. J. (2017). Growth mindset in large-scale online learning: A study of a brief intervention on at-risk students' academic success. Proceedings of the ACM Conference on Learning at Scale, ۱-۱۰.

Lou, N. M., & Noels, K. A. (2016). Changing language mindsets: Implications for goal orientations and responses to failure in and outside the second language classroom. Contemporary Educational Psychology, ۴۶۲۲-۳۳.

Macnamara, B. N., & Burgoyne, A. P. (2023). Do growth mindset interventions improve academic achievement? A meta-analytic review. Psychological Bulletin, ۱۴۹(۵-۶), ۳۰۱-۳۳۳.

Pan, S. C., Sana, F., Samani, J., & Bjork, R. A. (2024). Effort is not a cognitive load but a motivation regulator. Trends in Cognitive Sciences, ۲۸(۳), ۲۰۳-۲۱۶.

Pintrich, P. R., & De Groot, E. V. (1990). Motivational and self-regulated learning components of classroom academic performance. Journal of Educational Psychology, ۸۲(۱), ۳۳-۴۰.

Pohl, A. J., & Nelson, L. J. (2020). Growth mindset and cognitive engagement: Practical strategies for educators. Educational Research Review, ۳۱, 100359.

Tipton, E., Bryan, C. J., & Yeager, D. S. (2023). Re-analysis of growth mindset intervention data: Methodological considerations and implications. Psychological Methods, ۲۸(۴), ۸۸۹-۹۰۷.

Xu, L., Wang, J., & Chen, X. (2025). Growth mindset and self-regulated learning: A systematic review and meta-analysis of experimental studies 2010-2023. Educational Psychology Review, forthcoming.

Yan, V. X., Thai, K. P., & Bjork, R. A. (2014). Habits and beliefs that guide self-regulated learning: Do they vary with mindset? Journal of Applied Research in Memory and Cognition, ۳(۳), ۱۴۰-۱۵۲.

Yeager, D. S., & Dweck, C. S. (2020). What can be learned from growth mindset controversies? American Psychologist, ۷۵(۹), ۱۲۶۹-۱۲۸۴.

Zimmerman, B. J. (2002). Becoming a self-regulated learner: An overview. Theory into Practice, ۴۱(۲), ۶۴-۷۰.

Zimmerman, B. J., & Moylan, A. R. (2009). Self-regulation: Where metacognition and motivation intersect. In D. J. Hacker, J. Dunlosky, & A. C. Graesser (Eds.), Handbook of metacognition in education (pp. 299-315). Routledge.

 

 

مجله اینترنتی روان تنظیم

Online Journal of Ravantanzim

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی

مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا

روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی

دانش آموخته دانشگاه تهران

اولین مربی شناختی در ایران

صفحه درباره من

لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از طریق بخش نظرات مجله اینترنتی روان تنظیم و یا از طریق ایمیل برای ما ارسال کنید.

استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.