اولین مربی شناختی در ایران
صفحه نخست عملکرد برتر آموزش و یادگیری یادگیری خود تنظیم فراشناخت
مطالعه-خواندن انگیزش و هیجان سنجش و ارزشیابی عصب روانشناسی
شنبه - 24 آبان 1404
مجله اینترنتی روان تنظیم
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مغز و یادگیری
پرورش تواناییهای فوقالعاده مغز و بدن
چکیده
پلاستیسیتی عصبی به قابلیت پویا مغز برای تغییر ساختار و عملکرد در پاسخ به تجربه اشاره دارد. شواهد اولیه این پدیده از مطالعات بر روی افرادی به دست آمد که ورودی حسی آنها (مانند نابینایی) مختل شده بود؛ در این موارد، نواحی مغزی بیکار (مانند قشر بینایی) برای تقویت حواس باقیمانده (مانند حس لامسه) مورد تخصیص مجدد قرار گرفتند. تحقیقات عمیقتر نشان داد که مغز حتی در هنگام استفاده فعال نیز تغییر میکند. در خوانندگان ماهر بریل، استفاده طولانیمدت و تکراری از سه انگشت خاص منجر به رشد بیش از حد و همپوشانی مناطق مغزی اختصاصیافته به آن انگشتان شد. این تغییر ساختاری دو اثر داشت: از سویی، حساسیت لمسی در آن انگشتان به شدت افزایش یافت، اما از سویی دیگر، مرزهای عصبی تفکیککننده بین انگشتان از بین رفت و آنها در تشخیص دقیق محل لمس دچار عدم تفکیک شدند.یافتههای بریل تأکید کردند که شکلدهی مغز با آموزش آگاهانه ممکن است. این اصل برای بهبود پیرچشمی (مشکل مکانیکی سفتی عدسی) در میانسالان به کار گرفته شد. داوطلبان با تمرین مداوم تشخیص تصاویر با کنتراست بسیار پایین، توانستند حروفی ۶۰ درصد کوچکتر را بخوانند. نکته محوری این بود که این بهبود ناشی از تغییر در عدسی چشم نبود، بلکه مغز یاد گرفته بود تا سیگنالهای تار را به صورت مرکزی "از تاری خارج کند" ، که نشان میدهد پردازش مرکزی نقش تعیینکنندهای در عملکرد حسی دارد.
بررسی تواناییهای فوقالعاده مغز، آغاز شده است. این قابلیت که به آن نوروپلاستیسیتی میگویند، نشاندهنده این واقعیت است که مغز یک ساختار ثابت نیست، بلکه یک ارگان در حال تکامل است که تحت تأثیر مستمر تجربیات ما قرار دارد. یک مطالعه علمی توسط مگوایر نشان میدهد که چگونه تمرین شدید و متمرکز میتواند ساختار فیزیکی مغز را تغییر دهد. حجم هیپوکامپ خلفی در رانندگان تاکسی لندن که با موفقیت آموزشهای لازم را گذرانده و گواهینامه دریافت کرده بودند، به طور قابل توجهی بزرگتر بود. این افزایش حجم در گروهی که در آموزش شکست خوردند (چه با ترک تحصیل یا رد شدن در آزمونها) یا در گروهی که اصلاً در برنامه آموزش تاکسی شرکت نکردند، مشاهده نشد. این مطالعه نشان میدهد که سالها تلاش برای تسلط بر دانش (نقشه ذهنی شهر) همان بخشی از مغز را که مسئول ناوبری است، بزرگ کرده است. هیپوکامپ پشتی رانندگان تاکسی مشابه بازوها و شانههای توسعه یافته یک ژیمناست است. همانطور که تمرینات سنگین ژیمناستیک عضلات را برای حرکات خاص تقویت میکند، تمرین شدید رانندگی تاکسی نیز بافت مغز را برای قابلیتهای ناوبری تقویت کرده است.
این مطالعه شاهدی قوی بر انعطافپذیری عصبی (Neuroplasticity) است؛ یعنی این توانایی مغز انسان برای رشد، تغییر و سازگاری در پاسخ به تجربیات و آموزشهای شدید. در حالی که مطالعه رانندگان تاکسی لندن بر روی هیپوکامپ (مرکز حافظه و مسیریابی) تمرکز داشت، تحقیقات دیگری نیز تغییرات ساختاری مشابهی را در نواحی دیگر مغز در نتیجه تمرینات تخصصی نشان دادهاند.
یک نمونه قابل توجه دیگر، مطالعهای روی نوازندگان است. مطالعات تصویربرداری مغز (مانند MRI) از نوازندگان حرفهای (بهویژه آنهایی که در سنین پایین شروع به نواختن کردهاند) نشان داده است که نوازندگانی که مرتباً سازهایی مانند ویولن یا پیانو مینوازند، نواحی بزرگتری از قشر مغزشان مسئول کنترل حرکات ظریف انگشتان (بهویژه دست غیرغالب برای نوازندگان ویولن) است. این نشان میدهد که تمرین مداوم و بسیار دقیق حرکات ظریف، «فضای مغزی» اختصاص داده شده به آن وظایف را افزایش میدهد. موسیقیدانان تمریندیده، دارای نقشه بزرگتر و حساستری از قشر شنوایی هستند. این امر به آنها اجازه میدهد تا تفاوتهای ظریف در زیر و بم، زمانبندی و بافت صداها را که برای افراد عادی قابل تشخیص نیست، بشنوند و پردازش کنند.
همانطور که مهارتهای مسیریابی پیچیده رانندگان تاکسی باعث بزرگ شدن هیپوکامپ شد، تمرینات پیچیده حرکتی و شنیداری موسیقیدانان باعث تقویت و بزرگ شدن مناطق مغزی مرتبط با آن مهارتها شده است.
این تغییرات فیزیکی در مغز، همانند “بافت اضافی” در هیپوکامپ رانندگان تاکسی، به عنوان زیربنای تواناییهای فوقالعاده آنها (مسیریابی یا درک موسیقی) عمل میکند. این نمونهها نشان میدهند که مغز ما به طور مداوم در حال بازآرایی و بهینهسازی خود بر اساس نیازهایی است که ما بر آن تمرکز میکنیم.
مثالی دیگر از تغییرات مغزی ناشی از آموزش تخصصی، به ویژه در حوزه مهارتهای شناختی سطح بالا، مربوط به شطرنجبازان است. تمرین شدید در شطرنج، که نیازمند استدلال فضایی، حافظه کاری و تشخیص الگوهای پیچیده است، تغییرات قابل توجهی در نواحی مغزی ایجاد میکند. شطرنجبازان سطح بالا، به ویژه در مقایسه با افراد مبتدی، ماده خاکستری بیشتری در قشر پیشانی (Prefrontal Cortex) نشان میدهند. این ناحیه مغز مسئول عملکردهای اجرایی سطح بالایی مانند برنامهریزی، تصمیمگیری، و سرکوب پاسخهای نامناسب است. در شطرنج، این به معنای توانایی دیدن چندین حرکت جلوتر و نادیده گرفتن حرکات وسوسهانگیز اما ضعیف است.
زمانی که افراد به کارهای روتین یا تأمل میپردازند، شبکهٔ حالت پیشفرض فعال است. در شطرنجبازان، تحقیقات نشان داده است که اتصالات در این شبکه، که با تصور ذهنی مرتبط است، قویتر است. این امکان به آنها اجازه میدهد تا موقعیتهای پیچیده صفحه را بدون نگاه کردن به صفحه یا حتی به صورت ذهنی (Visual Imagery) به طور کارآمدتری در ذهن خود حفظ و دستکاری کنند.
شطرنجبازان حرفهای میتوانند موقعیتهای بازی را با سرعت شگفتانگیزی به خاطر بسپارند، نه با حفظ هر مهره به صورت جداگانه، بلکه با تشخیص “الگوهای قالبی” از چینش مهرهها. این امر نشاندهنده تغییراتی در هیپوکامپ (که در رانندگان تاکسی نیز تغییر کرده بود) و نواحی درگیر در حافظه فضایی است.
همانطور که رانندگان تاکسی مسیرها را در هیپوکامپ خود حک کردند و موسیقیدانان کنترل حرکتی انگشتان خود را بهبود بخشیدند، شطرنجبازان نیز با تمرینات شناختی، ظرفیت مغز خود را برای استدلال منطقی و مدیریت اطلاعات پیچیده افزایش میدهند.
این سه مثال (رانندگان تاکسی، موسیقیدانان و شطرنجبازان) شواهد مستحکمی ارائه میدهند که مغز انسان یک ساختار ثابت نیست، بلکه دائماً در حال تکامل بر اساس تقاضاهایی است که ما از آن داریم.
پارادایم سنتی در مورد مغز انسان پیش از نتایج مطالعاتی مانند مطالعه مگوایر، حاکم بود. دانشمندان عمدتاً معتقد بودند که ساختار اصلی مغز پس از رسیدن به بزرگسالی ثابت و تغییرناپذیر است. هرگونه یادگیری جدید، صرفاً به تقویت یا تضعیف اتصالات عصبی موجود محدود میشد، نه تغییر ساختاری کلی. این دیدگاه با این باور همراه بود که تفاوتهای فردی در تواناییها عمدتاً ناشی از تفاوتهای تعیینشده ژنتیکی در سیمکشی مغز است و یادگیری صرفاً راهی برای بهکارگیری پتانسیل ژنتیکی است.
آنها مغز را مانند یک کامپیوتر در نظر میگرفتند. یادگیری شبیه به بارگذاری داده یا نصب نرمافزار بود؛ این کار تواناییهای جدیدی میداد، اما عملکرد نهایی توسط محدودیتهای سختافزاری مانند ظرفیت RAM یا قدرت CPU (که معادل ساختار ثابت مغز در نظر گرفته میشد) محدود باقی میماند.
یافتههای مگوایر (افزایش حجم هیپوکامپ) مستقیماً با این باور قدیمی مبنی بر ثابت بودن ساختار مغز پس از بزرگسالی در تضاد بود. این مطالعه و تحقیقات مشابه، راه را برای پذیرش مفهوم انعطافپذیری عصبی (Neuroplasticity) به عنوان یک نیروی فعال و ساختاری در مغز بزرگسال هموار کرد، و نشان داد که مغز میتواند بافت جدیدی تولید کند و ساختار خود را در پاسخ به تقاضاهای محیطی تغییر دهد، نه اینکه صرفاً از محدودیتهای سختافزاری از پیش تعیینشده پیروی کند.
برخلاف مغز، تشخیص و پذیرش سازگاری بدن همیشه آسانتر بوده است. یک مرد جوان و نسبتاً ورزیده ممکن است بتواند ۴۰ تا ۵۰ شنا سوئدی انجام دهد. توانایی انجام ۱۰۰ شنا سوئدی چشمگیر است. در مقابل، رکورد جهانی شنا سوئدی بسیار فراتر از باور عمومی است. در سال ۱۹۸۰، مینورو یوشیدا از ژاپن ۱۰۵۰۷ شنا سوئدی را بدون استراحت انجام داد. این شاهکار خارقالعاده آنقدر فراتر از انتظارات بود که کتاب رکوردهای جهانی گینس متعاقباً پذیرش ورودیها برای «تعداد شنا سوئدی» را متوقف کرد. این مثال با قدرت نشان میدهد که بدن انسان، حتی در یک فعالیت ظاهراً ساده مانند شنای سوئدی، پتانسیل فوقالعادهای برای استقامت و سازگاری دارد که فراتر از هنجارهای روزمره ماست. این قدرت بدنی عظیم در کنار توانایی مغز برای تغییر ساختاری، تصویر کاملی از پتانسیل بیولوژیکی انسان ارائه میدهد.
مثال بارفیکس تأکید میکند که پتانسیل بدنی بسیار فراتر از حد معمول است. افرادی که اندام نسبتاً خوبی دارند معمولاً میتوانند ۱۰ تا ۱۵ تکرار انجام دهند. ورزشکاران جدی ممکن است به ۴۰ یا ۵۰ تکرار برسند. در سال ۲۰۱۴، یان کارش از جمهوری چک ۴۶۵۴ بارفیکس را در دوازده ساعت انجام داد. بدن انسان به طور کلی انعطافپذیری باورنکردنی دارد. این سازگاری فقط به عضلات اسکلتی محدود نمیشود، بلکه شامل قلب، ریهها، سیستم گردش خون، ذخایر انرژی و هر چیزی است که به قدرت و استقامت بدنی مربوط است. اگرچه ممکن است محدودیتهایی وجود داشته باشد، اما هیچ نشانهای مبنی بر رسیدن به آن محدودیتها دیده نشده است.
نتیجهگیری قاطع بیان میکند: “از کار مگوایر و دیگران، ما اکنون میآموزیم که مغز نیز دارای همان درجه و تنوع انعطافپذیری مشابهی است.”
با توجه به اینکه نشان داده شده است بدن میتواند از طریق تمرینات شدید (شنا و بارفیکس) به سطوح غیرمنتظرهای از عملکرد برسد و سیستمهای حیاتی خود را تطبیق دهد، مغز نیز از این قاعده مستثنی نیست. اگرچه تصور رایج این بود که مغز ثابت است، اما شواهدی (مانند شواهد مگوایر) اکنون نشان میدهد که انعطافپذیری عصبی به همان اندازه که برای عضلات و سیستم قلبی عروقی صادق است، برای ساختار و عملکرد مغز نیز صادق است.
یکی از قانعکنندهترین شواهد برای انعطافپذیری عصبی بازسازی مغز افراد نابینا یا ناشنوا است. برخی از اولین مشاهدات علمی در مورد این سازگاری (که اکنون دانشمندان اعصاب آن را “پلاستیسیته” یا انعطافپذیری مینامند)، از مطالعه چگونگی “سیمکشی مجدد” (rewire) مغز افراد نابینا یا ناشنوا به دست آمد.
در این افراد، بخشهایی از مغز که به طور معمول برای پردازش بینایی یا شنوایی اختصاص دارند و اکنون ورودی ندارند، برای کارهای جدید مورد استفاده قرار میگیرند. بیشتر افراد نابینا به دلیل مشکلات چشمی یا عصب بینایی نابینا میشوند. قشر بینایی و سایر مناطق مغزی مسئول بینایی همچنان کاملاً کاربردی هستند، اما هیچ ورودیای از چشم دریافت نمیکنند.
اگر مغز واقعاً مانند یک کامپیوتر سختافزاری ثابت بود، این مناطق بینایی برای همیشه بیکار میماندند. اما دانش کنونی نشان میدهد که مغز نورونهای خود را تغییر مسیر میدهد تا این مناطق که در غیر این صورت بلااستفاده میماندند، برای انجام کارهای دیگر به کار گرفته شوند.
این بازسازی به ویژه با کارهایی مرتبط است که به حواس باقیمانده (مانند لامسه و شنوایی) کمک میکند تا اطلاعات محیطی را پردازش کنند، زیرا افراد نابینا باید بیش از حد به این حواس تکیه کنند.
این مثال، بر اساس مدل کامپیوتری که پیشتر مطرح شد (سختافزار ثابت)، یک چالش اساسی ایجاد میکند. مغز مانند سختافزاری که غیرقابل تغییر است رفتار نمیکند؛ بلکه مانند یک سیستم عامل پویا است که میتواند وظایف را بر اساس ورودیهای موجود (یا فقدان آنها) بین سختافزارهای مختلف توزیع کند. این نشاندهنده ظرفیت عظیم مغز برای سازماندهی مجدد ساختاری است، نه فقط تقویت اتصالات موجود.
با ارائه یک مطالعه MRI خاص، مثال بازسازی مغز در افراد نابینا به سطح عمیقتری از جزئیات میرود. افراد نابینا نوک انگشتان خود را بر روی برجستگیهای الفبای بریل میکشند تا بخوانند. هنگامی که تحقیقات با دستگاه MRI، مغز این افراد را هنگام خواندن بریل مشاهده میکند، یکی از مناطقی که فعال میشود، قشر بینایی است. در افراد با دید عادی، این قشر در پاسخ به ورودی چشمها فعال میشود، اما در افراد نابینا، قشر بینایی به تفسیر احساسات نوک انگشتان کمک میکند. این اثبات میکند که ناحیه بینایی برای پردازش لمس مورد استفاده قرار گرفته است.
نکته جالب این است که بازسازی مغز (Rewiring) فقط در نواحی کاملاً بیکار اتفاق نمیافتد. اگر چیزی را به اندازه کافی تمرین کنید، مغز شما نورونهایی را که حتی شغل دیگری دارند، برای کمک به آن کار تخصیص مجدد خواهد داد.
متقاعدکنندهترین شواهد در این زمینه، مربوط به آزمایشی در اواخر دهه ۱۹۹۰بود. محققان در آن آزمایش، بخشهایی از مغز را که کنترل انگشتان دست را بر عهده داشتند، در گروهی از خوانندگان ماهر بریل بررسی کردند. این دو بخش، درک ما از پلاستیسیته را به شدت گسترش میدهند: سطح اول (بازسازی غیرفعال) نواحی کاملاً بلااستفاده (مانند قشر بینایی در نابینایان) برای حواس دیگر فعال میشوند (استفاده مجدد از سختافزار). سطح دوم (بازسازی فعال) نواحی که از قبل فعال بودند (مانند مناطق کنترل حرکتی انگشتان) نیز میتوانند برای تقویت یک مهارت پیچیده مانند خواندن بریل، بهینهسازی شوند (تخصیص مجدد منابع پردازشی). این امر مستقیماً به مثال شطرنجبازان و موسیقیدانان بازمیگردد؛ تمرین شدید منجر به تغییر ساختاری در نواحیای میشود که قبلاً برای آن وظایف وجود داشتند.
یافتههای شگفتانگیز، آزمایش بریل را بسط میدهد و سپس به یک تمرین بسیار کاربردی و مدرن برای پلاستیسیته مغزی در تقویت بینایی افراد مسن اشاره میکند. خوانندگان ماهر بریل مورد مطالعه از سه انگشت استفاده میکردند: انگشت اشاره برای خواندن نقطهها، انگشت میانی برای تشخیص فاصلهها، و انگشت حلقه برای دنبال کردن خط. به طور معمول، در مغز بخشی مجزا برای کنترل هر انگشت وجود دارد که امکان تشخیص دقیق محل لمس را فراهم میکند. تمرین شدید چند ساعته روزانه با بریل باعث رشد بیش از حد (overlap) مناطق مغزی اختصاصیافته به آن سه انگشت خاص شد.
نتیجه، این افراد در حساسیت لمسی روی این انگشتان بسیار حساستر شدند (میتوانستند لمس ملایمتری را تشخیص دهند)، اما در عین حال، دچار سردرگمی در تشخیص اینکه کدام یک از آن سه انگشت لمس شده است، شدند، زیرا مرزهای مغزی آنها محو شده بود. این مطالعات (بریل و موارد مشابه در ناشنوایان) نشان میدهد که ساختار مغز ثابت نیست و با استفاده تغییر میکند. میتوان مغز را با آموزش آگاهانه شکل داد.
پیرچشمی (Presbyopia)، که مشکل رایج افراد بالای ۵۰ سال است و به دلیل از دست دادن خاصیت ارتجاعی عدسی چشم ایجاد میشود و در تمرکز بر اشیاء نزدیک مشکل ایجاد میکند. محققان از داوطلبان میانسال خواستند که به مدت سه ماه، سه بار در هفته و هر بار سی دقیقه، تصویری کوچک را در پسزمینهای با کنتراست بسیار کم (سایههای بسیار شبیه به هم) تشخیص دهند. این کار نیاز به تمرکز و تلاش ذهنی بالایی داشت. در پایان دوره، سوژهها توانستند حروفی را بخوانند که ۶۰ درصد کوچکتر از آنهایی بودند که در ابتدا میتوانستند بخوانند. همه شرکتکنندگان بهبود یافتند. اکثر آنها توانستند بدون عینک روزنامه بخوانند (کاری که قبل از تمرین قادر به انجامش نبودند).
هیچ تغییری در چشمها (سفتی یا توانایی فوکوس) رخ نداده بود. بهبود ناشی از تغییر در بخش مغز که سیگنالهای بینایی را تفسیر میکند بود. محققان معتقدند که مغز یاد گرفته است تصاویر را “از حالت تاری خارج کند”. این کار با بهبود پردازش تصویر در مغز انجام شده است، شبیه به کاری که نرمافزارهای کامپیوتری برای شارپ کردن عکسها انجام میدهند (مثل تنظیم کنتراست).
این مطالعه نشان میدهد که بخشی از آنچه ما آن را “ضعف بینایی مرتبط با سن” میدانیم، در واقع یک مشکل پردازش مرکزی در مغز است که میتوان آن را با تمرین هدفمند بهبود بخشید.
بحث ما نشان داد که بدن انسان دارای انعطافپذیری خارقالعادهای است؛ نمونهای چون رکورد یان کارش با ۴,۶۵۴ بارفیکس در دوازده ساعت، گواهی بر توانایی بدن در فراتر رفتن از تصورات روزمره است. اما مغز، دارای درجهای مشابه و شاید حتی عمیقتر از این انعطافپذیری است که به آن نوروپلاستیسیتی میگویند.
اولین شواهد مستند برای این سازگاری از مطالعه افرادی به دست آمد که حواس بینایی یا شنوایی خود را از دست داده بودند. برخلاف تصور که نواحی مغزی اختصاصیافته به حواس از دست رفته (مانند قشر بینایی در افراد نابینا) بیکار میمانند، مشاهدات نشان داد که مغز این نورونها را تغییر مسیر میدهد (rewire). این نواحی قبلاً بینایی، اکنون برای کارهای دیگر، بهویژه تقویت حواس باقیمانده مانند لامسه و شنوایی، به کار گرفته میشوند.
تحقیقات عمیقتر نشان داد که این بازسازی تنها به نواحی کاملاً غیرفعال محدود نمیشود. مغز میتواند نورونهایی را که از قبل وظیفهای دارند، برای تقویت یک مهارت پیچیده تخصیص مجدد دهد.
مطالعه متقاعدکنندهای بر روی خوانندگان ماهر بریل انجام شد. این افراد از سه انگشت برای خواندن استفاده میکردند، و هر انگشت به طور معمول بخشی مجزا در مغز را فعال میکرد. اما به دلیل تمرین روزانه و شدید، مناطق مغزی اختصاصیافته به آن سه انگشت آنقدر رشد کردند که با هم تداخل پیدا کردند. در نتیجه، حساسیت لمسی این انگشتان به شدت افزایش یافت، اما در عوض، افراد اغلب نمیتوانستند تشخیص دهند کدام یک از آن سه انگشت لمس شده است.
شگفتانگیزترین کاربرد پلاستیسیته مغزی، درمانی برای پیرچشمی (Presbyopia) (مشکل تمرکز در افراد بالای پنجاه سال) بود. این مشکل معمولاً به دلیل سفت شدن عدسی چشم است.
محققان با وادار کردن شرکتکنندگان به تمرین مداوم برای تشخیص تصاویر با کنتراست بسیار پایین، توانستند بهبود قابل توجهی در توانایی خواندن ایجاد کنند، به طوری که شرکتکنندگان توانستند حروفی ۶۰ درصد کوچکتر را بخوانند. بیشتر افراد توانستند بدون عینک روزنامه بخوانند. نکته حیاتی این بود که هیچ تغییری در چشمها ایجاد نشد. بهبود به طور کامل ناشی از تغییر در بخشی از مغز بود که سیگنالهای بینایی را تفسیر میکرد. محققان معتقدند مغز یاد گرفته است که تصاویر دریافتی از چشمهای کمتوان را با پردازش بهتر (شبیه به نرمافزارهای شارپکننده تصویر)، «از حالت تاری خارج کند».
نتیجهگیری نهایی:
این شواهد علمی، از تغییر کاربری قشر بینایی تا بهبود پردازش بصری در افراد مسن، به وضوح نشان میدهند که ساختار و عملکرد مغز ما ثابت نیست، بلکه با استفاده قابل شکلدهی است و میتوانیم با تمرین آگاهانه، تواناییهای شناختی و حسی خود را بهبود بخشیم.
خلاصه
شواهد اولیه این پلاستیسیته از مطالعه افرادی به دست آمد که به دلیل کمبود یا فقدان ورودیهای حسی، مانند نابینایی، به وجود آمد. این شرایط، مغز را وادار به سازماندهی مجدد ساختار خود میکند. به طور خاص، نواحیای از مغز که به طور معمول برای پردازش بینایی اختصاص یافتهاند (قشر بینایی)، در افراد نابینا بیکار نمیمانند. در عوض، این مناطق توسط سایر حواس اشغال و برای اهداف جدید استفاده میشوند. این تخصیص مجدد نورونی به طور مستقیم به تقویت حواس باقیمانده کمک میکند. به عنوان مثال، نواحی بینایی استفادهنشده میتوانند برای پردازش اطلاعات حسی-حرکتی یا لمسی به کار گرفته شوند. مطالعات عمیقتری فراتر از نواحی کاملاً غیرفعال رفت و نشان داد که مغز میتواند در حین استفاده فعال از یک سیستم حسی نیز تغییرات چشمگیری ایجاد کند. این موضوع در مورد خوانندگان ماهر بریل به وضوح دیده شد. خوانندگان ماهر بریل از یک الگوی حرکتی بسیار تکراری استفاده میکنند؛ اغلب سه انگشت (اشاره، میانی و حلقه) به طور مداوم برای خواندن نقاط برجسته استفاده میشوند. در حالت معمول، مغز دارای مناطق جداگانه و مجزایی در قشر حسی-حرکتی برای کنترل و بازخورد حسی هر یک از انگشتان است که این امر امکان تمایز دقیق را فراهم میکند. به دلیل استفاده شدید و چند ساعته روزانه از این سه انگشت برای خواندن بریل، مناطق مغزی متناظر با این انگشتان دچار رشد بیش از حد (hypertrophy) و در نهایت همپوشانی (overlap) با یکدیگر شدند. این همپوشانی عصبی به طور مستقیم منجر به افزایش چشمگیر در حساسیت لمسی در ناحیه نوک انگشتان این افراد شد، به طوری که قادر به تشخیص کوچکترین برجستگیها بودند. با این حال، این افزایش حساسیت یک هزینه شناختی داشت. مرزهای عصبی که وظیفه تشخیص دقیق محل لمس را داشتند، از بین رفت. در نتیجه، این خوانندگان در تشخیص اینکه دقیقاً کدام یک از آن سه انگشت لمس شده است، دچار مشکل و عدم تفکیک میشدند؛ با وجود حساسیت بالاتر، تمایز محلی کاهش یافته بود. این یافتهها در مورد بریل، تأکیدی قوی بر این مفهوم میگذارند که ساختار مغز ثابت نیست و شکلدهی آن با آموزش آگاهانه و عمدی به صورت بنیادین امکانپذیر است. این اصل پلاستیسیته به یک کاربرد نوین و غیرمنتظره منتقل شد: تلاش برای بهبود پیرچشمی، مشکلی که علت آن مکانیکی (سفتی عدسی چشم) به نظر میرسد. در مطالعه برجسته سال ۲۰۱۲، داوطلبان میانسال با پیرچشمی، تمریناتی شامل تشخیص تصاویر با کنتراست بسیار پایین را به صورت مکرر انجام دادند تا تمرکز بینایی خود را به چالش بکشند. نتیجه این تمرینات حیرتانگیز بود: شرکتکنندگان توانستند حروفی با اندازه ۶۰ درصد کوچکتر را بخوانند و اکثر آنها توانستند بدون عینک روزنامه بخوانند. این بهبود ناشی از تغییرات فیزیکی در چشم نبود، بلکه در بخش تفسیرکننده مغز رخ داده بود. این به آن معناست که مغز یاد گرفته است تا سیگنالهای نویزی و تاری را که از چشمهای غیر قابل انعطاف دریافت میکند، به صورت فعال "از تاری خارج کند"، دقیقاً همانطور که یک نرمافزار پردازش تصویر مدرن عمل میکند. این نشان میدهد که بسیاری از محدودیتهای حسی ما ریشه در پردازش مرکزی دارند و قابل بهبود هستند.
مجله اینترنتی روان تنظیم
Online Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا
روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی
دانش آموخته دانشگاه تهران
اولین مربی شناختی در ایران
لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از طریق بخش نظرات مجله اینترنتی روان تنظیم و یا از طریق ایمیل برای ما ارسال کنید.
استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.