طرحوارهها
به مثابه بنیادهای
شناخت
مروری
بر نظریه
روملهارت
مقدمه:
چارچوبی برای
فهم فهمیدن
فهم
چگونگی درک
معنا، همواره یکی
از بنیادیترین
پرسشهای
علوم شناختی
به شمار رفته
است. پاسخ به این
پرسش، نه تنها
برای روانشناسی
و فلسفه ذهن،
بلکه برای
آموزش، زبانشناسی،
هوش مصنوعی و
حتی طراحی
تعاملات
انسانی-رایانهای
از اهمیتی
اساسی
برخوردار است.
در میان نظریهپردازانی
که کوشیدهاند
معماری درونی
شناخت انسان
را ترسیم
کنند، نام دیوید
روملهارت (David E. Rumelhart) با نظریه
طرحوارهها
(schema theory) پیوندی
ناگسستنی
خورده است.
مقاله بنیادین
او با عنوان
«طرحوارهها:
بلوکهای
سازنده شناخت»
(Schemata: The building blocks of cognition) که در
مجموعه مسائل
نظری در درک
خواندن (۲۰۱۷)
بازنشر شده، یکی
از تأثیرگذارترین
چهارچوبهای
مفهومی برای
تبیین
سازوکار درک
مطلب، حافظه و
پردازش
اطلاعات در
ذهن انسان به
شمار میرود.
این مقاله
درصدد است تا
با رویکردی
روایی و یکپارچه،
ضمن بازخوانی
دقیق مفاهیم
محوری این نظریه،
کارکردهای
چندگانه
طرحوارهها
را تحلیل کرده
و دلالتهای
نظری و عملی
آن را در بستری
انتقادی بررسی
نماید.
طرحواره:
از استعاره تا
ساختار داده
روملهارت
در تعریف نخستین
خود، طرحواره
را نه یک تصویر
ذهنی ایستا یا
یک حافظه
انفعالی،
بلکه به عنوان
«ساختار دادهای»
(data structure) معرفی
میکند که
مفاهیم کلی را
در حافظه
بلندمدت
رمزگذاری مینماید.
این تعریف که
به وضوح از
زبان علوم رایانه
و بهویژه مدلهای
شبکهای
پردازش
اطلاعات وام
گرفته شده،
گسستی اساسی
با رویکردهای
پیشین مانند
نظریه تصاویر
ذهنی یا انجمنگرایی
ساده ایجاد میکند.
به بیان
روملهارت، یک
طرحواره
صرفاً یک
مفهوم انتزاعی
نیست، بلکه
شبکهای از
متغیرهاست که
میتواند
نمونههای عینی
بیشماری را
در خود
بگنجاند. برای
نمونه،
طرحواره
«رستوران»
شامل متغیرهایی
چون «مشتری»،
«پیشخدمت»،
«منو»،
«سفارش»،
«غذا»،
«صورتحساب» و
«انعام» است و
روابط میان این
متغیرها –
مانند ترتیب
زمانی رویدادها
یا نقشهای
اجتماعی – نیز
در دل این
ساختار تعبیه
شدهاند. آنچه
طرحواره را از
یک فهرست صرف
از ویژگیها
متمایز میسازد،
ماهیت انعطافپذیر
و زمینهمند
آن است: یک
طرحواره میتواند
با دادههای
ورودی جدید بهروز
شود،
پارامترهای
خود را تنظیم
کند، و در عین
حال هویت کلی
خود را حفظ
نماید. از این
منظر،
طرحوارهها
همچون قالبی
هستند که ماده
خام تجربه را
شکل میدهند،
بیآنکه خود
قالبی خشک و
تغییرناپذیر
باشند.
درک به
مثابه آزمون
فرضیه: انقلابی
در نگاه به
فهمیدن
شاید
بدیعترین و
تأثیرگذارترین
بخش نظریه
روملهارت،
بازتعریف فرآیند
درک و بهخاطرآوری
به عنوان نوعی
«آزمون فرضیه»
(hypothesis testing) باشد.
او با الهام
از سنت روانشناسی
شناختی و رویکرد
پردازش
اطلاعات،
استدلال میکند
که ذهن هنگام
مواجهه با یک
محرک – اعم از یک
جمله، یک صحنه
بصری، یا یک
رویداد
اجتماعی –
هرگز به صورت
خنثی و
منفعلانه
دادهها را
ضبط نمیکند.
بلکه برعکس، ذهن
به سرعت فرضیههایی
درباره ماهیت
آن محرک میسازد
و این فرضیهها
را در پرتو
طرحوارههای
موجود، مورد
ارزیابی و
سنجش قرار میدهد.
این فرآیند شامل
سه مؤلفه بههمپیوسته
است: (الف) تولید
فرضیه (hypothesis generation) بر اساس
بخشهایی از
داده ورودی و
فعالسازی
طرحوارههای
مرتبط، (ب) ارزیابی
نیکویی برازش
(goodness of fit) میان
دادهها و پیشبینیهای
حاصل از
طرحواره، و (پ)
برآورد
پارامتر (parameter estimation) که طی آن
طرحواره تنظیم
میشود تا با
دادههای جدید
هماهنگ گردد.
این
مدل، درک مطلب
را از یک فرآیند
خطی و صعودی
(از جزء به کل)
به فرآیندی
تعاملی و دوسویه
تبدیل میکند.
در این دیدگاه،
پردازش «از پایین
به بالا» (bottom-up)
– که
مبتنی بر ویژگیهای
فیزیکی محرک
است – همواره
با پردازش «از
بالا به پایین»
(top-down) – که
مبتنی بر دانش
قبلی و
انتظارات ذهنی
است – درهم میآمیزد.
پیامد مهم این
رویکرد آن است
که درک، هرگز
بازتابی خنثی
از واقعیت نیست،
بلکه ساختاری
فعال و تا
حدودی ساخته
شده توسط نظام
شناختی است.
به بیان دیگر،
ما نه آنچه را
که «واقعاً
هست» میبینیم،
بلکه آنچه را
که طرحوارههایمان
به ما اجازه میدهند
ببینیم،
ادراک میکنیم.
این نگاه،
همچنین تبیینی
قانعکننده
برای پدیدههایی
چون خطاهای
ادراکی،
بازسازی
خاطرات، و
تفاوتهای
فردی چشمگیر
در درک یک متن
واحد ارائه میدهد.
کارکردهای
چندگانه
طرحوارهها:
فراتر از
حافظه
روملهارت
در ادامه، با
رویکردی
کارکردگرایانه،
دامنه تأثیر
طرحوارهها
را بسیار
فراتر از
حافظه و
بازشناسی
گسترش میدهد.
او پنج کارکرد
اصلی برای
طرحوارهها
برمیشمارد
که در مجموع،
آنها را به
ستونهای اصلی
نظام شناختی
تبدیل میکند:
نخست،
طرحوارهها
در تفسیر دادههای
حسی (interpreting sensory
data) نقش
اساسی دارند؛ یعنی
هر آنچه از طریق
حواس پنجگانه
دریافت میشود،
بیدرنگ در
چارچوب
طرحوارههای
موجود معنا مییابد.
دوم، آنها بازیابی
اطلاعات (retrieving information)
از حافظه
را تسهیل میکنند،
زیرا اطلاعات
در حافظه نه
به صورت فهرستهای
مستقل، بلکه
در قالب شبکههای
طرحوارهای
سازماندهی
شدهاند که هر
بخش آن میتواند
کل شبکه را
فعال سازد. سوم،
طرحوارهها سازماندهی
کنشها (organizing actions) را بر
عهده دارند؛ یعنی
توالی
رفتارهای
هدفمند – از
نحوه سفارش
غذا در
رستوران تا شیوه
انجام یک آزمایش
علمی – توسط
طرحوارههای
رویهای هدایت
میشود. چهارم،
آنها در تعیین
اهداف (determining goals) و اولویتبندی
آنها نقش
دارند؛ زیرا
طرحوارهها
نه تنها مشخص
میکنند که چه
اهدافی در یک
موقعیت خاص
معنا دارند،
بلکه ترتیب و
اهمیت آنها
را نیز تعیین
میکنند. و پنجم،
طرحوارهها جریان
پردازش (guiding the flow of
processing) را
هدایت میکنند،
به این معنا
که آنها مشخص
میسازند در
هر لحظه به
کدام بخش از
دادهها توجه
شود و کدام
بخش نادیده
گرفته شوند.
با
این حال،
روملهارت تأکید
میکند که همه
این کارکردها
در نهایت در
خدمت یک
کارکرد مرکزی
و محوری قرار
دارند: ساختن
تفسیر یا همان
درک معنا (construction of
interpretations). به
عبارت دیگر،
تمام فعالیتهای
شناختی – از
ادراک گرفته
تا کنش – در
نهایت برای
تولید یک تفسیر
منسجم و قابلقبول
از موقعیت
حاضر صورت میگیرند.
این ادعا،
طرحوارهها
را از سطح
ابزارهای
حافظهای به
سطح بنیادهای
هستیشناختی
تجربه انسانی
ارتقا میدهد.
نقدها و
گستره نظریه:
کاستیها و
افقهای نو
با
وجود تأثیر
شگرف نظریه
طرحوارهها
بر علوم شناختی
در دهههای اخیر،
این رویکرد از
نقدهای جدی بینصیب
نمانده است. نخستین
نقد، به
ابهام مفهومی
خود واژه
«طرحواره»
بازمیگردد؛
منتقدانی چون
پیاژهشناسان
و برخی عصبشناسان
معاصر، بر این
باورند که تعریف
روملهارت از
طرحواره چنان
گسترده و
انعطافپذیر
است که عملاً
هر نوع دانش
سازمانیافتهای
را شامل میشود
و در نتیجه
قدرت تبیینی
خود را تا حدی
از دست میدهد.
نقد دوم، به
دشواری عملیاتیسازی
(operationalization) این
مفهوم برای
پژوهشهای
تجربی بازمیگردد؛
سنجش عینی
طرحوارهها و
اندازهگیری
نحوه تغییر
پارامترهای
آنها در بستر
زمان، همواره
چالشی روششناختی
برای
پژوهشگران
بوده است. سومین
نقد، از سوی
طرفداران رویکردهای
موقعیتی (embodied cognition) و عاطفی
مطرح میشود
که معتقدند
نظریه
طرحوارهها
نقش هیجانات، موقعیت،
و تعاملات
اجتماعی را دستکم
گرفته و شناخت
را به پردازش
سرد و محاسباتی
اطلاعات تقلیل
میدهد.
با
وجود این کاستیها،
نمیتوان تأثیر
بنیادین این
نظریه را نادیده
گرفت. نظریه
طرحوارهها
نه تنها پایهگذار
رویکردهای
تعاملی به درک
مطلب شد، بلکه
الهامبخش
مدلهای شبکهای
در هوش مصنوعی،
نظریههای
اسکریپتها
در زبانشناسی
شناختی، و روشهای
فعالسازی پیشدانش
در آموزش و
پرورش گردید.
امروزه، بسیاری
از رویکردهای
نوین در علوم
شناختی – از
جمله نظریه
ذهن (Theory of Mind) و مدلهای
پیشبینیکننده
مغز (Predictive Processing) – وامدار
مستقیم یا غیرمستقیم
این بینش بنیادین
هستند که ذهن
انسانی،
موجودی تفسیرگر
و فرضیهساز
است و نه ضبطکننده
منفعل دادهها.
نتیجهگیری:
طرحوارهها
به مثابه میراثی
ماندگار
روملهارت
با نظریه
طرحوارههای
خود، دریچهای
نو به سوی فهم
ماهیت شناخت
گشود که تا
امروز نیز اهمیت
خود را حفظ
کرده است. او
نشان داد که
درک مطلب، فرآیندی
مکانیکی و خطی
نیست، بلکه
کنشی پویا،
خلاقانه و
مبتنی بر
تعامل مداوم میان
دانش قبلی و
دادههای جدید
است. طرحوارهها،
به عنوان آن
ساختارهای بنیادین،
نه تنها به ما
امکان میدهند
جهان را تفسیر
کنیم، بلکه مرزهای
تفسیر ما را نیز
تعیین میکنند.
شاید مهمترین
پیام نظریه
روملهارت برای
پژوهشگران و
مربیان امروز
این باشد که
هرگونه تلاش
برای آموزش،
ارتباط یا
طراحی نظامهای
شناختی، ناگزیر
باید به پیشساختارهای
ذهنی مخاطب
توجه داشته
باشد؛ چراکه
درک، هرگز از
صفر آغاز نمیشود،
بلکه همیشه در
بستر طرحوارههایی
شکل میگیرد
که پیشتر در
عمق حافظه جای
گرفتهاند. میراث
روملهارت، یادآوری
این حقیقت بنیادین
است که شناخت
انسان، در
هسته خود،
داستانی از
تفسیر است و
طرحوارهها،
فصلهای اصلی
این داستان را
مینویسند.
مجله
اینترنتی
روان تنظیم
Online
Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی
روانشناسی
تربیتی
شناختی
مدیر
مسئول: محمود
دلیر عبدی نیا
روانشناس
تربیتی با
دیدگاه
شناختی
دانش
آموخته دانشگاه
تهران
●اولین
مربی شناختی
در ایران●
لطفا نظرات
و پیشنهادات
خود را از
طریق بخش
نظرات مجله
اینترنتی
روان تنظیم و
یا از طریق
ایمیل برای ما
ارسال کنید.
استفاده از
مطالب ارائه
شده در این
پایگاه، صرفا
با ذکر منبع
آزاد می باشد.
* طرحوارهها
به مثابه
بنیادهای
شناخت: مروری
بر نظریه
روملهارت
* ضعف
املا و
راهکارهای
آموزشی برای
بهبود آن
* راهبردهای
درک مطلب
مبتنی بر
طرحوارههای
موضوعی (outlines)
* از
کلاس درس تا
هوش مصنوعی -
گستره
کاربردهای
طبقهبندی
تجدیدنظرشده
بلوم در نظامهای
آموزشی
* بنیانهای
انتقال
یادگیری - از
ریشهها تا
افقهای نوین
* تضمین
یادگیری
بهینه - یک
رویکرد جامع
برای بهینهسازی
آموزشی
* دانشآموزان
چگونه بر تلاش
خود نظارت میکنند؟
* تأثیرات
هوش مصنوعی بر
یادگیری و
آموزش