صفحه نخست عملکرد برتر آموزش و یادگیری یادگیری خود تنظیم فراشناخت
مطالعه-خواندن انگیزش و هیجان سنجش و ارزشیابی عصب روانشناسی
چهارشنبه - 30 مهر 1404
مجله اینترنتی روان تنظیم
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
خلاقیت
روانشناسی بینش
نکات کلیدی
مسیر رسیدن به بینش شامل بازسازی شناختی مسئله است.
بینش به توجه، دانش، تداعیهای دور و گشودگی بستگی دارد.
بینش اغلب از پیوند دادن مفاهیم دور و ایدههای به ظاهر نامرتبط حاصل میشود.
اینها سه نکته کلیدی در روانشناسی بینش هستند، حوزهای جذاب که لحظات «آها» یا «جرقههای بینش» را مطالعه میکند - لحظهای که ناگهان پاسخ یا درک جدیدی از یک مسئله در ذهن ما روشن میشود. بیایید هر نکته را کمی تجزیه کنیم تا تصویر واضحتری داشته باشیم:
۱. مسیر رسیدن به بینش: بازسازی شناختی مسئله
در فرآیند حل مسئله، ذهن در ابتدا در یک چارچوب یا زاویه محدود فکر میکند. اما وقتی فرد ساختار ذهنی خود را در مورد مسئله بازسازی میکند (یعنی از زاویه دیگری به آن نگاه میکند)، دری به سوی بینش باز میشود. این بازسازی شناختی شامل تعریف مجدد مسئله، کنار گذاشتن تعصبات یا فرضیات نادرست و دیدن روابط پنهان بین عناصر است.
۲. عوامل مؤثر بر بینش: توجه، دانش، تداعی و گشودگی.
تحقیقات نشان میدهد که بینش ترکیبی از چندین عامل ذهنی است:
توجه: تمرکز بدون استرس و آگاهی لحظهای به فرد اجازه میدهد جزئیات را ببیند.
دانش قبلی: هرچه دانش و تجربه گستردهتر باشد، مواد خام بیشتری برای شکلگیری بینش وجود دارد.
ارتباطات دور: ذهن باید آزادانه مفاهیم دور را به هم متصل کند.
گشودگی: افرادی که ذهن باز دارند، احتمال بیشتری دارد که از الگوهای فکری رایج فاصله بگیرند.
۳. اتصال مفاهیم دور و ایدههای نامرتبط
بینش معمولاً از اتصال دو یا چند مفهوم به ظاهر نامرتبط ناشی میشود. به عنوان مثال، در تاریخ علم، بسیاری از اکتشافات (مانند کشف انسولین یا نظریه تکامل) ناشی از این نوع اتصال غیرمنتظره بودهاند. به عبارت دیگر، ذهن خلاق ذهنی است که میتواند ناگهان یک تصویر جدید را از میان انبوهی از اطلاعات تشخیص دهد.
در اوایل دهه ۱۹۲۰، در تنریف، ولفگانگ کوهلر، روانشناس گشتالت آلمانی، در حال مطالعه چگونگی حل مسائل توسط شامپانزهها بود. در یک آزمایش، او یک موز را از سقف، دور از دسترس حیوانات آویزان کرد. در ابتدا، میمونها رویکرد معمول خود یعنی پریدن برای میوه را امتحان کردند. پس از شکستهای مکرر، یک شامپانزه، سلطان، بیصدا در گوشهای نشست - گویی در حال تفکر بود - و ناگهان، جعبههای نزدیک را به شکل برجی روی هم چید، از آن بالا رفت و موز را گرفت.
این یکی از اولین گزارشهای مستند از بینش در حیوانات بود - مشاهدهای که منجر به تحقیق در مورد بینش انسان شد. الهام مضاعف برای دو گونه. در روانشناسی، بینش اغلب به عنوان "تغییر یا شکلگیری ناگهانی یک مفهوم یا نوع دیگری از نمایش دانش، که اغلب منجر به حل یک مشکل میشود" تعریف میشود (کونیوس و بیمن، ۲۰۱۴). در زندگی روزمره، ما این درک ناگهانی را که به طرز مرموزی از نوعی سازماندهی مجدد ذهنی ناشی میشود، با امضای عاطفی متمایز آن - شادی، عجله، تسکین لحظه "آها" - تشخیص میدهیم (دانِک و وایلی، ۲۰۱۷).
روانشناس، آموری دانِک، مکانیسمها و اسرار بینش را بررسی میکند. پس از دههها تحقیق، یکی از بزرگترین یافتههای او این است که این لحظات چقدر گونه ما را تعریف میکنند - به خصوص در عصر فعلی هوش مصنوعی. او میگوید ماشینها هر چقدر هم که هوشیار باشند، برخلاف ما، «آنها نمیتوانند احساسات یا انگیزهای را که با لحظات «آها» همراه است، تجربه کنند.»
این خلاصهای از یکی از مهمترین دیدگاههای علمی در مورد پدیده بینش در روانشناسی شناختی معاصر است. بیایید کمی عمیقتر به این تعریف بپردازیم و لایههای مفهومی آن را باز کنیم:
تعریف علمی بینش
به گفته کونیوس و بیمن (۲۰۱۴)، بینش «تغییر ناگهانی در بازنمایی ذهنی یک مسئله» است؛ یعنی مغز ناگهان از یک چارچوب ذهنی نادرست جدا میشود و ساختار یا سازماندهی جدیدی از اطلاعات ایجاد میکند که راهحل را آشکار میکند. به عبارت دیگر، بینش نتیجه بازسازی درونی یک مسئله است، نه صرفاً یک محاسبه تدریجی یا آزمون و خطا.
تجربه عاطفی بینش
آنچه دانِک و وایلی (۲۰۱۷) توصیف میکنند مربوط به بخش درونی و عاطفی بینش است: لحظه «آها». لحظه «آها» یک واکنش شناختی عاطفی ترکیبی است: احساس لذت یا رهایی («فهمیدم»)، افزایش ناگهانی اعتماد به نفس در راه حل، و حس نظم در هرج و مرج ذهنی. از نظر عصبشناسی، مطالعات EEG و fMRI نشان دادهاند که تنها چند صدم ثانیه قبل از اینکه بینشی تجربه شود، افزایش فعالیت در لوب گیجگاهی راست و آزادسازی دوپامین رخ میدهد - همان فرآیند عصبی-شیمیایی که باعث احساس شادی و درخشش ذهنی در آن لحظه میشود.
بینش در زندگی روزمره
در زندگی واقعی، ما نه تنها در حل مسائل ریاضی یا علمی، بلکه در موقعیتهایی مانند درک ناگهانی یک رابطه انسانی، یافتن راهی جدید برای بیان هنری خود یا درک معنای پنهان در یک موقعیت، بینش را تجربه میکنیم. این تجربه سازماندهی مجدد ذهنی است - لحظهای از روشنایی روانشناختی.
بنابراین، آیا مطالعه بینش لحظات «آها» بیشتری را به همراه دارد؟ دانِک اذعان میکند: «نه واقعاً، من فقط بیشتر متوجه آنها میشوم.» در واقع، او نسبت به هر کسی که ادعا میکند رمز بینش را شکسته است، هشدار میدهد. دانِک اصرار دارد که هیچ تکنیک یکسانی برای همه وجود ندارد، فقط چند نکته در تحقیق ذکر شده است.
بینش دو جزء اصلی دارد
بینش دو جزء اصلی دارد (وایلی و دانِک، ۲۰۲۴): یک جزء شناختی (فرآیندهای فکری که منجر به یک راه حل میشوند) و یک جزء احساسی (پاسخ احساسی "آها"). پس از دههها تمرکز بر جنبه شناختی، علاقه تحقیقاتی اخیراً به پدیدارشناسی بینش تغییر کرده است - اینکه چه احساسی را در حلکننده مسئله ایجاد میکند. به گفته دانِک، این چیزی است که ما در مورد بینش دوست داریم: شادی کشف، هیجان مواجهه تصادفی با چیزی جدید.
یک تغییر الگوی اخیر در تحقیقات بینش، که در آن تمرکز از چگونگی وقوع بینش (فرآیند شناختی) به نحوه تجربه آن (پدیدارشناسی و بُعد احساسی آن) تغییر کرده است.
۱. مؤلفه شناختی بینش: بازسازی ذهنی و حل مسئله
این جنبهای است که روانشناسان کلاسیک (مانند گشتالتگرایان و بعدها کونیوس و بیمن) بر آن تمرکز داشتند. در این بخش، بینش نتیجه فرآیندهای فکری ناخودآگاه و بازسازیکننده است، از جمله: بازتعریف یا بازسازی مسئله؛ فعالسازی تداعیهای ذهنی دور؛ و ناگهانی بودن کشف پس از یک دوره «نهفتگی شناختی». در این دیدگاه، بینش بیشتر یک پدیده شناختی است - نوعی جهش در ادراک یا بازنمایی ذهنی
۲. مؤلفه عاطفی بینش: تجربه «آها»
در تحقیقات جدیدتر، مانند مطالعه وایلی و دانِک (۲۰۲۴)، مؤلفه عاطفی بینش برجسته شده است. احساسی که با بینش همراه است، ترکیبی از چندین واکنش است: شادی کشف، شگفتی ذهنی و تسکین شناختی. این احساسات نشانه یک سازماندهی مجدد داخلی هستند؛ مغز از هرج و مرج مفهومی به نظم و درک جدید رسیده است. به همین دلیل، لحظه «آها» نه تنها با پاسخ صحیح مرتبط است، بلکه از نظر عصبی با آزادسازی دوپامین و فعالیت در شبکههای پاداش نیز هماهنگ است.
۳. چرخش پدیدارشناختی در تحقیقات بینش
در دهههای اخیر، محققان، بهویژه دانِک، تأکید کردهاند که ما باید بینش را نه فقط به عنوان یک فرآیند شناختی، بلکه به عنوان یک تجربه زیسته فردی مطالعه کنیم: اینکه چگونه احساس شادی، درخشش ذهن و هیجان کشف در لحظه «آها» درونی میشوند. این چرخش، بینش را به موضوعی نزدیک به روانشناسی وجودی و پدیدارشناسی احساسات تبدیل کرده است: در بینش، ما نه تنها «میفهمیم» بلکه «احساس میکنیم که میفهمیم».
به طور خلاصه، بینش پلی بین تفکر و احساس است - فرآیندی که ذهن و احساس را به طور همزمان درگیر میکند. به همین دلیل است که افراد این تجربه را به یاد میآورند؛ این تجربه علاوه بر دانستن، شامل نوعی شور و اشتیاق و سرزندگی نیز میشود.
مسیر رسیدن به بینش شامل بازسازی است
محققان فرض میکنند که بینش شامل نوعی بازسازی شناختی از مشکل است. در ابتدا، ما یک بازنمایی نادرست از یک مشکل (یا موقعیت) داریم که توسط فرضیات نادرست ما شکل گرفته است. به همین دلیل، «محدودیتهای غیرضروری» مانع از یافتن راهحل میشوند. دانِک توضیح میدهد که چالش این است که ما از نادرست بودن دیدگاه خود نسبت به مسئله بیاطلاع هستیم. بنابراین، ما به امتحان کردن همان استراتژیها ادامه میدهیم. در نهایت، به بنبست میرسیم - ما تمام حرکات آشنا را امتحان کردهایم و مسئله غیرقابل حل به نظر میرسد. این بخش به قلب مفهوم بازسازی شناختی در بینش میپردازد - یکی از اساسیترین توضیحات در روانشناسی حل مسئله.
چرخه شکلگیری بینش بر اساس فرض بازسازی
۱. بازنمایی اولیه و نادرست مسئله: ذهن ما در ابتدا مسئله را با چارچوبی ساخته شده بر اساس فرضیات موجود میبیند. این فرضیات میتوانند درست باشند، اما اغلب برخی نادرست و محدودکننده هستند. نتیجه: ما مسئله را به صورت "قالببندی شده" درک میکنیم.
۲. محدودیتهای غیرضروری: این محدودیتها نه از ماهیت واقعی مسئله، بلکه از ادراک ما ناشی میشوند. مثال: ما فکر میکنیم یک قانون یا شرط وجود دارد، در حالی که در واقع چنین محدودیتی وجود ندارد.
۳. اصرار بر استراتژیهای آشنا: از آنجا که از اشتباه خود آگاه نیستیم، همان الگوها و مسیرها را تکرار میکنیم. ذهن در یک «حلقه بسته حل مسئله» گیر میکند.
۴. رسیدن به بنبست شناختی: تمام مسیرهای آشنا امتحان شدهاند، اما هیچ نتیجهای حاصل نشده است. ذهن احساس میکند که مشکل «غیرقابل حل» است.
۵. لحظه بازسازی: به دلیل یک مکث شناختی یا یک محرک جدید (ارتباط دور، تغییر دیدگاه، ورودی حسی جدید)، چارچوب ذهنی شکسته میشود. محدودیتهای غیرضروری برداشته میشوند. تصویر جدیدی از مشکل شکل میگیرد.
۶. جرقه «آها»: راهحل ناگهان آشکار میشود. این لحظه با احساس شادی، هیجان و اعتماد به نفس همراه است.
نکته دانِک: مشکل اصلی این است که فرد نمیداند دیدگاهش اشتباه است. در واقع، مشکل بینش کمتر در «کمبود اطلاعات» و بیشتر در «ساختار ذهنی اشتباه» نهفته است.«شکستن بنبست نیازمند یک بازنمایی ذهنی جدید است - یک بازسازی اساسی از مسئله. به محض اینکه این تغییر رخ دهد، راهحلها به سرعت، اغلب در یک چشم به هم زدن، پدیدار میشوند. بسته به پیچیدگی مسئله، ممکن است چندین مرحله شناختی دیگر برای رسیدن به راهحل کامل لازم باشد. اما نکته کلیدی، وضوح ناگهانی - لحظه «آها» است. دانِک میگوید: «از آسمان میافتد، زیرا فرآیند بازسازی ناخودآگاه است و نمیتوان آن را اجباری کرد.» دقیقاً، این بخش از نظریه بینش به هسته پدیده «ناگهانی بودن» بازسازی ذهنی میپردازد، که به گفته دانِک، تجربه بینش را مانند الهام و شهود میکند. باید آن را لایه به لایه تجزیه کنیم:
۱. بنبست و لزوم بازسازی: در مرحله بنبست، سیستم شناختی ما به سقف شیشهای خود برخورد کرده است. همه مسیرهای منطقی امتحان شدهاند. ما هیچ داده جدیدی نداریم. سیستم حل مسئله وارد حالت «اشباع جستجو» میشود. اما همین نقطهی درماندگی، از دیدگاه علوم اعصاب، زمینهای حیاتی ایجاد میکند: ذهن دیگر در حالت تمرکز خطی نیست و شروع به بازآرایی ناخودآگاه عناصر مسئله میکند. در این حالت، شبکهی پیشفرض مغز فعالتر میشود و ارتباط بین نواحی یادگیری (هیپوکامپ، قشر گیجگاهی) و ناحیهی پایانهی بینایی قشر پسسری، بازسازی جدیدی از ارتباطات قبلی ایجاد میکند.
۲. بازنمایی جدید: «بازسازی» مسئله: با تغییر بازنمایی ذهنی - یعنی با کنار گذاشتن یکی از فرضیات نادرست - مسئله ناگهان از منظری متفاوت دیده میشود. این بازسازی شناختی است که یک چارچوب مفهومی جدید از اطلاعات موجود ایجاد میکند؛ محدودیتهای ذهنی قبلی را حذف میکند؛ و ورودیهای ثابت را در قالبی جدید سازماندهی میکند. در این مرحله، مغز به طور ناخودآگاه دادهها را «بازآرایی» میکند؛ بنابراین، تجربهی حاصل شبیه یک جهش و شهود است.
۳. لحظهی وضوح ناگهانی (تجربه آها): وقتی بازسازی کامل میشود، راهحل به آگاهی میرسد. همانطور که دانِک میگوید، «انگار از آسمان افتاده است»، زیرا مکانیسمهای اساسی کاملاً ناخودآگاه و غیرقابل کنترل هستند. ما نمیتوانیم عمداً بینش را «فراخوانی» کنیم - فقط میتوانیم شرایطی را ایجاد کنیم که بازسازی در پسزمینه رخ دهد. در سطح پدیدارشناختی، وضوح ذهنی ناگهانی به عنوان «نوری که روشن میشود» تجربه میشود؛ با هیجان، اعتماد به نفس و حس درک کامل همراه است؛ و تقریباً آنی به نظر میرسد، حتی اگر بازسازی برای دقایقی یا ساعتها در ناخودآگاه فعال بوده باشد.
۴. مراحل پس از بینش: در مسائل پیچیدهتر، «آها» لحظهای که ممکن است فقط کشف هسته اصلی راهحل باشد. سپس هوشیاری دوباره وارد میشود تا جزئیات منطقی راهحل را پر کند و آن را به یک ساختار عملی و کارآمد تبدیل کند. اما حس اولیه کشف، چیزی است که بینش را از حل منطقی صرف متمایز میکند. در این مرحله، دادههای مربوط به سه مرحله کلیدی (بنبست - بازسازی ناخودآگاه - وضوح ناگهانی) کامل شدهاند.
بظور خلاصه، چرخه بینش معمولاً شامل مراحل زیر است:
۱. بنبست / گیر افتادن: مرحلهای از سردرگمی، تلاشهای ناموفق و احساس گیر افتادن.
۲. اکتشاف / سرگردانی: مرحلهای فعال از امتحان کردن ایدههای مختلف، جمعآوری اطلاعات و پذیرش شکستهای کوچک.
۳. لحظه آها / بینش: نقطه عطف، زمانی که راهحل ناگهان آشکار میشود و مسیر پیش رو روشن میشود