
شنبه - 28 تیر 1404
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
آموزش و یادگیری
مبانی شناخت آدمی: یادگیری و تفکر
استراتژیک بودن مغز و ذهن
مغز و ذهن دو مفهوم مرتبط اما متفاوت هستند که هر دو به عنوان ابزاری برای درک و تعامل با جهان اطراف به کار میروند. مغز، به عنوان یک اندام فیزیکی، ساختار و پایه فیزیولوژیکی ذهن است. ذهن، از سوی دیگر، شامل فرآیندهای شناختی، احساسات و تجربیات ذهنی است که از فعالیت مغز نشأت میگیرد. به عبارت دیگر، مغز ابزار فیزیکی و ذهن ابزار غیرفیزیکی برای درک و پردازش اطلاعات است. مغز انسان سخت افزار تفکر و یادگیری ما است و شاید ذهن انسان نرم افزار آن باشد.
مغز انسان اندام فوق العاده پیچیده ای است که محققان تازه شروع به شناخت و کنترل پیچیدگی های ساختار و عملکرد آن کرده اند. بیشتر یادگیری ما احتمالاً شامل تغییراتی در ارتباطات متقابل بین نورونها میشود - به طور خاص، در تشکیل سیناپسهای جدید یا در تقویت، ضعیف شدن یا ناپدید شدن سیناپسهای موجود. تغییرات در خود نورونها نیز به وجود میآیند.
یک تصور غلط رایج این است که ما تقریباً با تمام نورونهایی که در مغز ما وجود دارد به دنیا میآییم. چند دهه پیش، باور عمومی بر این بود که ما همه نورونهای خود را با خود به این جهان میآوریم. نورون ها - همه آنهایی که تا به حال داشته ایم - در چند هفته اول زندگی قبل از تولد ما پدید می آیند. اما در این میان، برخی از محققان کشف کردهاند که برعکس، ما در طول عمر خود به شکلگیری نورونهای جدید ادامه میدهیم - فرآیندی به نام نوروژنز. تجربیات جدید یادگیری این نورون های جوان را پرورش می دهند و آنها را تشویق می کنند تا زنده بمانند و رشد کنند. در غیر این صورت، ممکن است به آرامی از بین بروند. به نظر میرسد برخی از نورونها تخصص خاصی در کمک به یادگیری ما دارند.
البته مغز سخت افزار اساسی تفکر ماست؛ زیربنای عصبی را برای هر کاری که ما از نظر ذهنی انجام می دهیم فراهم می کند. اما روانشناسان با اصطلاح ذهن اغلب به پدیده های روانشناختی به جای پدیده های فیزیولوژیکی اشاره می کنند.
دو مفهوم کلیدی مربوط به ذهن و مغز یادگیری و حافظه هستند. کلمه یادگیری به تغییر طولانی مدت در بازنمایی ذهنی یا تداعی در نتیجه تجربه اشاره دارد. ممکن است متوجه شوید که این بخش از تعریف با دیدگاه رفتارگرایان سنتی نسبت به یادگیری در تضاد است، که شامل تغییر در رفتار قابل مشاهده به جای تغییر در یک موجودیت ذهنی است.
کلمه حافظه به دو صورت استفاده می شود. در برخی موارد به توانایی کلی برای حفظ اطلاعات یا مهارت ها در یک دوره طولانی اشاره دارد. در موارد دیگر به یک «مکان فرضی» خاص اشاره میکند که در آن ایدهها و مهارتها ذخیره میشوند - برای مثال، در «حافظه کاری» یا «حافظه بلندمدت».
مغز ما کتابچه راهنما ندارد؛ و بدون چنین دستورالعملهایی، بیشتر ما در رویکردهای خود به موقعیتهای یادگیری و آموزش جدید کاملاً ساده لوح و بیاطلاع هستیم. ما به طور شهودی نمی دانیم که چگونه می توانیم به بهترین شکل چیز جدیدی یاد بگیریم و به خاطر بسپاریم. ما به طور شهودی نمی دانیم چگونه می توانیم به طور مؤثر دانش و مهارت های جدید را به دیگران آموزش دهیم. متأسفانه، بسیاری از افراد در هر سنی فکر میکنند که بهترین راه برای یادگیری یک واقعیت جدید، تکرار مکرر آن است و به نظر می رسد برخی از معلمان بر تمرینات سطحی و ساده در روش های آموزشی خود تأکید دارند. در بحث از خودکار بودن، تکرار و تمرین جای خود را دارند، اما به عنوان یک قاعده کلی، آنها روش های نیرومندی برای یادگیری یا آموزش دانش و مهارت های جدید نیستند.
به طور کلی، یادگیری مؤثر و آموزش مؤثر مستلزم راهبردهای آگاهانه، هدفمند و برنامه ریزی شده است. گاهی اوقات ما به تنهایی چنین استراتژی هایی را توسعه می دهیم، اما معمولاً این کار را تنها پس از انجام آزمون و خطا با رویکردهای نسبتاً بی فکر انجام می دهیم. خوشبختانه، با راهنمایی و حمایت مناسب از سوی دیگران، میتوانیم بسیاری از استراتژیهای خوب را به دست آوریم که نتیجه آن این است که یادگیرندگان و معلمان بسیار موفق و کارآمدتری میشویم. به عبارت دیگر، ما می توانیم قدرت مغز خود و دیگران را تا حد زیادی افزایش دهیم.
استراتژی یا راهبرد رویکرد جامع یک فرد به یک کار و تکلیف است و شامل نحوه تفکر و عمل یک فرد هنگام برنامه ریزی و ارزیابی رفتار خود است. یک استراتژی شامل دستورالعمل ها و قوانین مربوط به انتخاب بهترین تکنیک ها و تاکتیک ها و تصمیم گیری در مورد استفاده از آنها است. یک استراتژی مستلزم دانش تکنیک ها و تاکتیک های مربوط به یک حیطه مشخص است. راهبردها که مجموعه ای از تکنیک ها و تاکتیک ها را هدایت می کنند خود در چارچوب یک برنامه منظم و کارامد قرار می گیرند که کیفیت خود تنظیمی و پویایی آن را بالا می برند.
دو اصل کلی، استراتژی های کلیدی را مشخص می کند که ما برای استفاده حداکثری از تجربیات خود استفاده می کنیم. ابتدا خلاصه می کنیم و سعی می کنیم اطلاعاتی را که از محیط خود به دست می آوریم سازماندهی کنیم. به نظر می رسد مغز ما مستعد یافتن الگوها و سازگاری در آنچه مشاهده می کنیم هستیم. این تمایل به شناسایی قاعدهمندیها در دنیای ما در اوایل زندگی ظاهر میشود. دو اصل خلاصه/سازماندهی به ما می گوید که ما معمولا اطلاعات خام دریافت نمی کنیم. ما سعی می کنیم به اطلاعاتی که به دست می آوریم معنی بدهیم. به عنوان یک قاعده، به نظر میرسد که ما انسانها مصمم هستیم که تجربیات خود را به نوعی درک کنیم. در اصل ما سازنده معنا هستیم.
بسیار بیشتر از هر گونه دیگری، ما انسان ها می توانیم درباره چیزهایی که آموخته ایم و به طور کلی درباره افکارمان فکر کنیم. خود باز اندیشی ما که به عنوان نوعی فراشناخت شناخته می شود، به طور عمیق بررسی ما را در مورد مبانی شناخت آدمی غنی کرده است.
استراتژیک بودن عبارت است از توانایی استفاده از استراتژی های درست در تکالیف مورد نظر، که شامل هر دو (الف) استراتژی های خود برای تقویت تفکر و یادگیری در زندگی روزمره خود و (ب) راهبردهای آموزشی رسمی و غیر رسمی برای تقویت تفکر و یادگیری در افراد دیگر است. آن افراد دیگر ممکن است دانشآموز باشند (اگر معلم هستید)، کارمند (اگر رئیس یا سرپرست هستید)، یا خوانندگان آثار شما (اگر نویسنده یا وبلاگنویس اینترنتی هستید).
اغلب از کلمه دانشآموز در استراتژیهای آموزشی استفاده می شود، اما کلمه فراگیر کاملاً آزادانه است و تقریباً هر کسی را که ممکن است از راهنمایی و حمایت شما بهرهمند شود، در بر می گیرد. گذشته از ریزه کاری های شناخت انسان، میتوانیم از ایدهها و اصول یادگیری و تفکر چند نکته را استخراج کنیم.
تقویت تفکر و یادگیری خود در زندگی روزمره
در مورد اینکه در هر بازه زمانی مشخص چقدر میتوانید یاد بگیرید و به خاطر بسپارید، واقعبین باشید. شما هرگز هر چیزی را که می بینید و می شنوید به یاد نمی آورید. حتی سعی نکنید هر چیزی را که می بینید و می شنوید به یاد بیاورید. ما واقعاً سختافزار و نرمافزاری نداریم که بتوانیم هر نکتهای را که در مسیر توجه ما قرار دارند ذخیره کنیم. بعلاوه ذهن ما اطلاعات را دقیقاً همانطور که دریافت می کند ثبت نمی کند؛ در واقع ذهن ما نمی تواند اطلاعات را دقیقاً همانطور که دریافت می کند ثبت کند. ذهن ما با دریافت اطلاعات تغییر میکند و آنها را به گونهای متراکم میکند که ما را قادر میسازد آنها را بهطور مؤثرتری به خاطر بسپاریم.
با این حال، ممکن است با این واقعیت که اگر یادگیرنده استراتژیکتری شوید، میتوانید حافظه خود را تا حد زیادی تقویت کنید، کمی احساس بهتری داشته باشید. بر ایجاد حس منطقی از اطلاعات و رویدادهای مختلفی که با آنها روبرو می شوید تمرکز کنید. به یاد داشته باشید، ما انسان ها مستعد یافتن معانی در چیزهایی هستیم که می بینیم و می شنویم. در بیشتر موارد، تمایلات معناسازی شما به نفعتان خواهد بود، هرچند گاهی اوقات شما را گمراه میکند - مشکلی که در مورد آن بحث بیشتری لازم است.
به دنبال الگوهایی در آنچه مشاهده می کنید باشید. به طور متوسط، سازماندهی آنچه می بینید و می شنوید می تواند به شما کمک کند آن را بهتر به خاطر بسپارید. یک هشدار مهم در اینجا وجود دارد: تا حدی که شما آن را به درستی سازماندهی کنید - تا جایی که شما آن را به درستی سازماندهی میکنید - شاید با قرار دادن دو یا چند موجودیت بسیار متفاوت در یک دسته واحد که آنها را به طور دقیق نشان نمیدهد، یا شاید با شناسایی یک رابطه علت و معلولی که واقعاً وجود دارد - درک شما از یک موقعیت ممکن است با آنچه انتظار داشتید فاصله زیادی داشته باشد.
هرگز به حافظه خود اعتماد نکنید؛ زیرا نمی تواند ثبت کامل و دقیقی از تجربیات شما باشد. مهم نیست چقدر مطمئن باشید که رویدادی را به شیوهای خاص مشاهده کردهاید یا جملهی خاصی را از کسی شنیدهاید، حافظهی شما ممکن است نمایش خوبی از آنچه واقعاً اتفاق افتاده باشد، ارائه ندهد.
اگر میخواهید چیزی را بهدقت به خاطر بسپارید، بهتر است به یک ثبت واقعی و عینی از رویداد تکیه کنید - مثلاً با یادداشتبرداری در یک کلاس سخنرانی یا ضبط ویدیویی یا صوتی از یک مصاحبه یا مکالمه مهم.
تقویت تفکر و یادگیری دیگران در موقعیت آموزشی
به افراد کمک کنید تا معانی سازنده را در آنچه می بینند و می شنوند پیدا کنند. به خصوص زمانی که افراد در یک فعالیت یا حوزه موضوعی خاص مبتدی هستند، همیشه نمیدانند چگونه از آنچه که مشاهده میکنند حس منطقی داشته باشند. یکی از راه هایی که به آنها کمک می کند تا درک بهتری داشته باشند، جلب توجه آنها به جنبه های قابل توجه یک موقعیت است. برای مثال، اگر از نقشه اروپا برای آموزش دانشآموزان دبیرستانی درباره به قدرت رسیدن ناپلئون بناپارت استفاده میکنید، ممکن است به این نکته اشاره کنید که برای فتوحات ناپلئون کنترل برخی از رودخانهها، بنادر و مکانهای دیگر روی نقشه چقدر حیاتی بوده است. و اگر مربی یک تیم فوتبال هستید، میتوانید توجه اعضای تیم را به تکنیکهای پا که بازیکنان حرفهای برای دور نگه داشتن توپ از حریفان خود استفاده میکنند، جلب کنید.
راه دیگر برای کمک به افراد در درک مفاهیم، چسباندن برچسبهای معنادار به آنچه مشاهده میکنند است - برای مثال، با توضیح اینکه چگونه تجربیات افراد در برخی از وسایل شهربازی، نیروی گریز از مرکز را نشان میدهد یا با شناسایی درختان مختلف در یک پیادهروی در طبیعت به عنوان درختان برگریز یا همیشهسبز.
یک یا چند ساختار سازمانی را برای کمک به افراد در درک اطلاعات جدید و ترکیب آن در درک بزرگتر و یکپارچه تر ارائه دهید. برای مثال، اگر میخواهید بازدیدکنندهای را به شهر بزرگی که به خوبی میشناسید معرفی کنید، میتوانید یک نقشه ساده از خطوط اصلی مترو در مرکز شهر ارائه دهید یا توضیح دهید که چگونه خیابانها در یک بخش محبوب شهر بر اساس حروف الفبا از شرق به غرب برچسب گذاری می شوند. و یا یک زن 60 ساله را در نظر بگیرید که در کلاسهای پیانو حضور داشته و بسیار سپاسگزار بوده که معلم چندین بار به الگوهای تکراری خاصی اشاره کرده است که در ابتدا بهعنوان مجموعهای از نتهای دلخواه به نظرم می رسید.
نه تنها در نحوه آموزش به دیگران بلکه در نحوه ارزیابی دانش و دستاوردهای نهایی آنها نیز معناسازی را تقویت کنید. اگر در حال حاضر تدریس می کنید یا قصد دارید در یک محیط آموزشی رسمی تدریس کنید، باید به خاطر داشته باشید که دانش آموزان می توانند تلاش خود را بر تسلط بر چیزهایی متمرکز کنند که انتظار دارند از آنها امتحان بگیرید. برای مثال، اگر به دانشآموزان بگویید که میخواهید موضوعی را بفهمند، اما پس از آن امتحانی عجولانه به آنها بدهید که مستلزم یادآوری کلمه به کلمه حقایق خاص و نامرتبط است، آنها به سرعت متوجه میشوند که اگر تلاشهای مطالعهشان را بیشتر صرف حفظ کردن یادداشت کنند تا درک معنای واقعی، میتوانند بهترین نمرات را کسب کنند. شما باید هر آزمون، امتحان و سایر روشهای ارزیابی را که استفاده میکنید بهعنوان بخشهای جداییناپذیر از آموزش خود در نظر بگیرید – نه به عنوان فعالیتهای مجزا و نامرتبط – زیرا این روشها به دانشآموزان پیامهای روشنی در مورد چیزهایی میدهند که برای آنها مهمترین چیزهایی است که باید یاد بگیرند و به خاطر بسپارند.
خلاصه
مغز و ذهن دو مفهوم مرتبط اما متفاوت هستند که هر دو به عنوان ابزاری برای درک و تعامل با جهان اطراف به کار میروند. مغز انسان اندام فوق العاده پیچیده ای است که محققان تازه شروع به شناخت و کنترل پیچیدگی های ساختار و عملکرد آن کرده اند. مغز سخت افزار اساسی تفکر ماست. اما مغز ما کتابچه راهنما ندارد؛ و بدون چنین دستورالعملهایی، بیشتر ما در رویکردهای خود به موقعیتهای یادگیری و آموزش جدید کاملاً ساده لوح و بیاطلاع هستیم.
دو مفهوم کلیدی مربوط به ذهن و مغز یادگیری و حافظه هستند. به طور کلی، یادگیری مؤثر و آموزش مؤثر مستلزم راهبردهای آگاهانه، هدفمند و برنامه ریزی شده است. استراتژی یا راهبرد رویکرد جامع یک فرد به یک کار و تکلیف است و شامل نحوه تفکر و عمل یک فرد هنگام برنامه ریزی و ارزیابی رفتار خود است. استراتژیک بودن عبارت است از توانایی استفاده از استراتژی های درست در تکالیف مورد نظر.
دو اصل کلی، استراتژی های کلیدی را مشخص می کند که ما برای استفاده حداکثری از تجربیات خود استفاده می کنیم. دو اصل خلاصه/سازماندهی به ما می گوید که ما معمولا اطلاعات خام دریافت نمی کنیم.
در مورد اینکه تقویت تفکر و یادگیری خود در زندگی روزمره و اینکه در هر بازه زمانی مشخص چقدر میتوانید یاد بگیرید و به خاطر بسپارید، واقعبین باشید. اگر یادگیرنده استراتژیکتری شوید، میتوانید حافظه خود را تا حد زیادی تقویت کنید. به دنبال الگوهایی در آنچه مشاهده می کنید باشید. هرگز به حافظه خود اعتماد نکنید؛ زیرا نمی تواند ثبت کامل و دقیقی از تجربیات شما باشد.
در تقویت تفکر و یادگیری دیگران در موقعیت آموزشی، به افراد کمک کنید تا معانی سازنده را در آنچه می بینند و می شنوند پیدا کنند. یک یا چند ساختار سازمانی را برای کمک به افراد در درک اطلاعات جدید و ترکیب آن در درک بزرگتر و یکپارچه تر ارائه دهید. نه تنها در نحوه آموزش به دیگران بلکه در نحوه ارزیابی دانش و دستاوردهای نهایی آنها نیز معناسازی را تقویت کنید.
Online Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا
روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی
دانش آموخته دانشگاه تهران
استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.