
مسئلهٔ
هویت و مرزهای
سازندهگرایی
کاوشی در
تنوع نظری،
چالشهای
معرفتشناختی
و دشواریهای
کاربست آموزشی
چکیده
سازندهگرایی
بهعنوان یکی
از تأثیرگذارترین
نظریههای یادگیری
و شناخت در
چند دهۀ اخیر،
با استقبال
گستردهای در
حوزۀ تعلیم و
تربیت مواجه
شده است. با این
حال، این نظریه
با پرسشهای
بنیادینی در
مورد هویت،
مرزها و
کاربستپذیری
خود روبهروست.
نوشتار پیشِرو
با اتکا به
منابع مربوطه
و با بهرهگیری
از تحلیل «نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»،
به بررسی
ابعاد
گوناگون این
مسئله میپردازد.
استدلال اصلی
آن است که
سازندهگرایی
در آموزش، علیرغم
جذابیتهای
نظری و عملی،
بهدلیل
کثرتِ
صورتبندیهای
متعارض،
ابهام در
مرزهای معرفتشناختی
و هستیشناختی،
خلط میان نظریۀ
یادگیری و روششناسی
آموزشی، و
دشواریِ ترجمۀ
مفاهیم
انتزاعی به
قلمرو عمل، با
بحران هویت
مواجه است. این
مقاله با رویکردی
تحلیلی-ترکیبی،
ضمن شناسایی
منابع این
چندگانگی و
آشفتگی،
دلالتهای آن
را برای پژوهش
و عملِ آموزشی
بررسی میکند.
واژگان کلیدی:
سازندهگرایی،
هویت نظری،
مرزهای معرفتشناختی،
نظریۀ یادگیری،
روششناسی
آموزشی، نقد
درونپارادایمی.
درآمدی بر
مسئله: از
محبوبیت تا
بحران هویت
سازندهگرایی
در چند دهۀ اخیر
بهعنوان
چارچوبی مسلط
در نظریهپردازیِ
یادگیری و
طراحیِ آموزشی
ظهور یافته
است. با این
حال، محبوبیتِ
روزافزونِ این
رویکرد، پرسشهایی
بنیادین را در
مورد هویتِ
نظری، مرزهای
مفهومی و
کاربستپذیریِ
عملیِ آن
برانگیخته
است. آنگونه
که در «نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»
بدان اشاره
شده، پذیرشِ
گستردۀ این
نظریه،
پژوهشگران و
دستاندرکارانِ
آموزش را با
چالشهایی در
سطوح پژوهشی،
نظری، عملی و
ایدئولوژیک
مواجه ساخته
است. چهار
مسئلۀ محوریِ
مطرحشده در
آن نقد - کمبود
پژوهش بر روی یادگیریِ
واقعیِ دانشآموزان،
فقدانِ تمایزِ
نظری میان تدریسِ
سازندهگرایِ
مؤثر و
نامؤثر،
دشواریِ تأمینِ
دانشِ محتواییِ
عمیق برای
معلمان، و
خطرِ تبدیلِ این
رویکرد به جزماندیشیِ
آموزشی - همگی
ریشه در مسئلهای
عمیقتر
دارند: ابهام
هویت و مرزهای
سازندهگرایی.
همانگونه
که در منابعِ
مرتبط با
«مرزهایِ
سازندهگرایی»
نیز بازتاب یافته،
این نظریه با
کثرتی از تعابیر،
صورتبندیها
و کاربستهای
متعارض روبهروست
که درکِ آن را
برای
پژوهشگران و
معلمان دشوار
ساخته است.
نوشتارِ حاضر
با الهام از
ساختارِ
استدلالیِ آن
نقدِ درونپارادایمی
و با تکیه بر
منابعِ
مکمّل، بهدنبال
تبیینِ نظاممندِ
ابعادِ
گوناگونِ این
بحرانِ هویتی
و مرزی است.
پیشینۀ نظری
و ریشههای
فلسفی: بینِ
سنتِ دیرپا و
نوآوریِ
امروزین
یکی
از نخستین
پرسشهایی که
در مواجهه با
سازندهگرایی
مطرح میشود،
به پیشینۀ تاریخی
و ریشههای
فکریِ آن بازمیگردد.
آیا سازندهگرایی
نظریهای
کاملاً نوین
است که با
انقلابی
معرفتشناختی
در روانشناسی
و تعلیموتربیت
همراه شده، یا
صرفاً برچسبی
جدید بر سنتی
دیرپا در
فلسفه و روانشناسی
است؟ بهگزارش
فیلیپس
(۲۰۰۰)، بسیاری
از آثاری که
امروزه ذیلِ
عنوانِ
سازندهگرایی
طبقهبندی میشوند،
در زمانِ
نگارش خود با
این نام
شناخته نمیشدند،
اما بهوضوح
حاوی عناصرِ
بنیادینی
بودند که با
آنچه امروزه
نظریۀ یادگیریِ
سازندهگرا
خوانده میشود،
همخوانیِ
قابلتوجهی
دارد.
این
واقعیت،
چالشِ معرفتشناختیِ
مهمی را برمیتابد:
مرزهایِ تاریخیِ
سازندهگرایی
تا چه اندازه
شفاف است و آیا
میتوان آن را
بهعنوان یک
«جنبش» یا
«پارادایم»
با آغاز و
انجامی مشخص
در نظر گرفت؟
فیلیپس (۲۰۰۰)
با شناساییِ
عناصرِ اساسیِ
آنچه بنیادهایِ
سازندهگرایی
مینامد، درعینحال
تأکید میکند
که این سازه
بسیار پیچیدهتر
از آن است که
بتوان آن را
به چارچوبی
منسجم و واحدی
فروکاست. این
پیچیدگی هم از
تنوعِ بنیانگذاران
و مدافعانِ آن
ناشی میشود و
هم از مکاتب،
کانونهایِ
توجه و رویکردهایِ
رشتهایِ
گوناگونی که
در درونِ آن
شکل گرفته است.
از اینرو،
«مسئلۀ هویت و
مرزهای
سازندهگرایی»
بهعنوان
پرسشی محوری
مطرح میشود:
آیا میتوان
از یک نظریۀ
سازندهگراییِ
واحد سخن گفت،
یا آنچنان که
شواهد نشان میدهد،
با مجموعهای
از رویکردهایِ
متکثر و حتی
متعارض روبهروییم
که تنها در
برخی از اصولِ
کلی با یکدیگر
اشتراک
دارند؟ پاسخ
به این پرسش،
پیامدهایِ
مهمی برای
نحوهیِ
کاربستِ این
نظریه در
آموزش و سیاستگذاریِ
آموزشی دارد؛
زیرا اگر
سازندهگرایی
فاقدِ هویتی
منسجم باشد،
هرگونه تجویزِ
آموزشیِ مبتنی
بر آن، دچارِ
ابهام و حتی
تناقض خواهد
بود.
صورتبندیهای
گوناگون و
بحرانِ کثرتگرایی
یکی
از گویاترین
نشانههای
بحرانِ هویت
در سازندهگرایی،
تنوعِ چشمگیرِ
صورتبندیهایی
است که از آن
ارائه شده
است. متیوز
(۲۰۰۰) هجده
شکلِ مختلف از
سازندهگراییِ
آموزشی را در
ادبیاتِ
پژوهش شناسایی
کرده است که
شاملِ انواعِ
روششناختی،
رادیکال،
آموزشی و دیالکتیکی
است. این
کثرت، که از
آن میتوان بهعنوان
«پارادایم
چندپاره» یاد
کرد، پرسشهایِ
بنیادینی را
در موردِ
امکانِ سخنگفتن
از یک نظریۀ
سازندهگراییِ
واحد برمیانگیزد.
این
تنوع، صرفاً
سطحی و نامگذاریِ
صوری نیست،
بلکه ریشه در
اختلافنظرهای
عمیقِ معرفتشناختی،
هستیشناختی
و روششناختی
دارد. بهبیانِ
دقیقتر، هر یک
از این
صورتبندیها
پاسخی متفاوت
به سه پرسشِ
بنیادین
ارائه میدهند:
نخست،
معرفتشناختی:
دانش چگونه
ساخته میشود؟
آیا فرایندی
صرفاً ذهنی
است، یا
برساختی
اجتماعی است، یا
حاصلِ تعاملِ
دیالکتیکیِ
فرد و جامعه؟
دوم، هستیشناختی:
ماهیتِ واقعیت
و امرِ اجتماعی
چیست؟ آیا
واقعیتی عینی
و مستقل از
ذهن وجود
دارد، یا تمامیِ
واقعیتها
برساختۀ
اجتماعیاند؟
سوم، روششناختی:
بهترین روش
برای آموزشِ
مبتنی بر
سازندهگرایی
کدام است؟ آیا
روشهایِ
مستقیمِ تدریس
کاملاً
مردودند، یا میتوانند
در چارچوبی
سازندهگرا
بازتعریف
شوند؟
همین
اختلافنظرهاست
که به نقدهایِ
بنیادینی بر
سازندهگرایی
دامن زده است.
برای نمونه،
مکفیل (۲۰۱۶)
بر ابهامات و
تفاسیرِ
گوناگون از
سازندهگرایی
تأکید میکند
و معتقد است این
ابهامات،
تعاریف و
کاربردِ آن را
دچارِ فقدانِ
شفافیت و
انتقاداتی
کرده است. بهویژه،
او به درهمآمیختگیِ
سازندهگراییِ
اجتماعی (در
سطحِ معرفتشناسی)
و سازندهگراییِ
روانشناختی
(در سطحِ یادگیریِ
فردی) اشاره میکند
که به شکلگیریِ
«گونهای
دورگه» انجامیده
و مشکلاتی را
ایجاد کرده
است. از اینمنظر،
مرزهایِ میانِ
این دو نوعِ
سازندهگرایی
چنان در هم آمیخته
شده که تمایزِ
میانِ آنها -
و در نتیجه،
استنتاجِ دقیقِ
دلالتهایِ
آموزشیِ هر یک
- دشوار شده
است.
چالشهای
معرفتشناختی
و هستیشناختی:
در جستوجوی
مرزها
با
تعمّق در ادبیاتِ
انتقادیِ پیرامونِ
سازندهگرایی،
میتوان سه
چالشِ معرفتشناختی
و هستیشناختیِ
اصلی را شناسایی
کرد که هر یک
بهنوعی به
«مسئلۀ هویت و
مرزهای
سازندهگرایی»
بازمیگردند.
مسئلۀ نسبیگرایی
و عینیت
یکی
از پرسشهایِ
دیرپا در فلسفۀ
سازندهگرایی،
ریشه آن در
نسبیگرایی
است. راسکین
(۲۰۰۱) با بررسیِ
روانشناسیِ
سازندهگرا،
به این نقد میپردازد
که رویکردهایِ
سازندهگرا
(مانند روانشناسیِ
سازندهگرای شخصی
و سازندهگراییِ
اجتماعی) ممکن
است به نسبیگراییِ
پوچگرایانه
(نیهیلیستی)
منجر شوند. این
اتهام، که در
آثارِ بوغوسیان
(۲۰۰۷) نیز با
صورتبندیِ دقیقتری
دنبال شده، از
آنجا ناشی میشود
که اگر تمامیِ
دانشها
برساختۀ ذهن یا
جامعه باشند،
آنگاه ملاکی
برای تمایزِ میانِ
ادعاهایِ
صادق و کاذب، یا
معرفت و خطا،
وجود نخواهد داشت.
با این
حال، پاسخِ
سازندهگرایانِ
معتدل به این
اتهام آن است
که پذیرشِ
برساختگیِ
معرفت به معنایِ
نفیِ وجودِ
واقعیتی مستقل
از ذهن نیست،
بلکه تأکید بر
نقشِ فعالِ
سوژه در فرایندِ
شناخت است.
باراد (۱۹۹۶)
در این زمینه
استدلال میکند
که دغدغۀ
معرفتشناختیِ
افراطی در ادبیاتِ
سازندهگرایی
- یعنی برتریدادنِ
پرسشهایِ
مربوط به
شناخت بر پرسشهایِ
هستیشناختی -
میتواند به این
اتهام بینجامد
که علم صرفاً
آینۀ فرهنگ
است. او تأکید
میکند که
اگرچه ما نمیتوانیم
«بیرون» را بهطورِ
کامل و بیواسطه
بشناسیم، اما
بااینحال
«مرزی» واقعی
میانِ جهان و
بازنماییهایِ
ما از آن وجود
دارد.
این
مناقشه در
روابطِ بینالملل
نیز با صورتی
دیگر تکرار
شده است. آدلر
(۲۰۱۳) بر
مناقشاتِ سهسطحی
در سازندهگراییِ
روابطِ بینالملل
اشاره میکند:
در سطحِ متافیزیک،
نظریۀ اجتماعی
و نظریۀ
روابطِ بینالملل.
یکی از این
مناقشات،
مربوط به
«عاملیت» است
که آیا نظریهپردازانِ
سازندهگرا
باید عاملیت
را صرفاً به
دولتها نسبت
دهند یا آن را
به حوزۀ سیاستِ
داخلی و
کنشگرانِ غیردولتی
نیز تعمیم
دهند. پرسش از
عاملیت، خود
بهنوعی
بازتابِ همان
مسئلۀ مرزهایِ
سازندهگرایی
است: کدام
کنشگران
«واقعاً» در
ساختِ واقعیتِ
اجتماعی نقش
دارند و کدامیک
در حاشیۀ این
فرایند قرار میگیرند؟
شکافِ میانِ
سازندهگراییِ
آموزشی و
معرفتشناختی
یکی دیگر
از چالشهایِ
مرزیِ اساسی،
به نسبتِ
سازندهگراییِ
آموزشی با
سازندهگراییِ
معرفتشناختی
بازمیگردد.
هاو و بِرو
(۲۰۰۰) بر این
نکته تأکید
دارند که نوعی
«ناهماهنگیِ گسسته»
میانِ این دو
کاربرد وجود
دارد که نشان
از مسئلهای
مرزی میانِ آنهاست.
بهعبارتِ دیگر،
تجویزهایِ
آموزشیِ مبتنی
بر سازندهگرایی،
لزوماً از
مبانیِ معرفتشناختیِ
آن تبعیت نمیکنند
و گاه با آنها
در تناقضاند.
این
ناهماهنگی بهویژه
در «نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»
نیز بازتاب یافته
است. در آن
نقد، بر این
نکته تأکید
شده که پذیرشِ
سازندهگرایی
بهعنوانِ
نظریۀ یادگیری
(چگونگیِ یادگیریِ
انسان) بهطورِ
خودکار به
معنایِ تجویزِ
یک روشِ تدریسِ
خاص نیست. این
تفکیکِ مفهومیِ
مهم، که در بسیاری
از کاربستهایِ
آموزشی نادیده
گرفته شده، ریشه
در خلطِ سطحِ
تحلیل دارد:
نظریۀ یادگیری
به «چگونگیِ
شکلگیریِ
معنا در ذهن»
میپردازد
(حوزهای
شناختی و توصیفی)،
در حالی که
نظریۀ تدریس
به «چگونگیِ
سازماندهیِ
موقعیتهایِ
بیرونی برای
تسهیلِ آن فرایند»
میپردازد
(حوزهای
رفتاری و
هنجاری). خلطِ
این دو سطح،
منبعِ بسیاری
از ناکارآمدیهایِ
آموزشیِ
منتسب به
سازندهگرایی
است.
واقعیتِ
مادی در برابر
سازه اجتماعی
سومین
چالشِ مرزی،
به رابطهیِ میانِ
عواملِ مادی و
فرهنگی در فرایندِ
ساختِ معنا
بازمیگردد.
باراد (۱۹۹۶)
بر این نکته
تأکید دارد که
با وجودِ تلاشهایِ
سازندهگرایانِ
اجتماعی برای
ردِّ این
اتهام که آنها
وجودِ جهانِ
مستقل از
انسان را
انکار میکنند،
همچنان این
ترس وجود دارد
که آنها اهمیتِ
عواملِ مادی
را نادیده میگیرند
و بیشترِ
توجهِ خود را
معطوفِ به
عواملِ فرهنگی
میکنند. این مسئله
از آنرو اهمیت
مییابد که
اگر سازندهگرایی
نتواند نقشِ
عواملِ مادی
(مانند
ساختارهایِ
اقتصادی، فیزیکی
و نهادی) را در
فرایندِ
شناخت و یادگیری
بهدرستی تبیین
کند، با یک
«نقصِ هستیشناختی»
مواجه خواهد
بود.
کورکی
و سینکلر
(۲۰۱۰) در حوزۀ
روابطِ بینالملل
به محدودیتی
مشابه اشاره میکنند
و استدلال میکنند
که سازندهگرایی
در تحلیل و
کاوشِ نقشِ «نیروهایِ
ساختاریِ
اجتماعی» و
ساختارهایِ
اجتماعیِ متصور
در امورِ مادی،
در سیاستِ
جهانی ناتوان
است. بهزعمِ
آنها،
تمرکزِ صرف بر
عواملِ هنجاری
و ذهنیِ میانذهنی
(مانند قوانین
و هنجارها)
منجر به مفهومپردازیِ
ناقصی از
ساختارِ
اجتماعی در
درونِ سازندهگرایی
میشود و مانع
از شناساییِ
کافیِ نظامهایِ
ساختاریِ
نابرابری و
سلسلهمراتب
(مانند
پدرسالاری یا
سرمایهداری)
میشود.
دشواریِ پیاده سازی در عمل: از
نظریه تا
کلاسِ درس
یکی
از چالشبرانگیزترینِ
ابعادِ «مسئلۀ
هویت و مرزهای
سازندهگرایی»
به دشواریِ
ترجمۀ مفاهیمِ
انتزاعیِ این
نظریه به
قلمروِ عملِ
آموزشی بازمیگردد.
این مسئله در
«نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»
با تفصیلِ بیشتری
بررسی شده و از
آن بهعنوان یکی
از چهار چالشِ
اصلیِ این رویکرد
یاد شده است.
در آن
نقد، بر این
نکته تأکید
شده که ادبیاتِ
سازندهگرا
اغلب بر «چه چیزی
نباید انجام
داد» (مثلِ
تدریسِ مستقیم
یا سخنرانی)
تأکید دارد،
اما در توصیفِ
عملیاتی از
«چه چیزی
مؤثرتر است»
در سطوحِ
مختلفِ کیفیِ
تدریس، دچارِ
ضعفِ نظری
است. این
مسئله ریشه در
فقدانِ مدلهایِ
میانی دارد که
بتوانند
رفتارهایِ
مشخصِ معلم را
به پیامدهایِ یادگیری
مرتبط کنند.
بهعبارتِ دیگر،
سازندهگرایی
در سطحِ
انتزاعی غنی
است، اما در
سطحِ کلاسِ
درس، معلم با
محدودیتهایی
مواجه است -
مانندِ ماهیتِ
خاصِ یک درس
(مثلاً ریاضیات
در برابر تاریخ)
و بافتارِ
اجتماعی - که
اجرایِ یکسانِ
آن را ناممکن
میسازد.
این
دشواری از ماهیتِ
خودِ سازندهگرایی
نیز ناشی میشود.
در رویکردهایِ
رفتاری یا
شناختیِ قدیمیتر،
یادگیری بهعنوانِ
انتقال یا
پردازشِ
اطلاعات تعریف
میشد که
نسبتاً قابلبرنامهریزی
بود. اما در
سازندهگرایی،
یادگیری
«معناپردازیِ
پویا، زمینهمند
و شخصی» است. این
ویژگی باعث میشود
که معلم
نتواند نتیجۀ
دقیقِ فرایندِ
یادگیری را پیشبینی
کند؛ زیرا هر
دانشآموز
بسته به پیشدانستهها
و تعاملاتِ
خود، معنایی
منحصربهفرد
میسازد. بهعبارتی
دیگر، هرچه یادگیری
«سازندهتر»
باشد، «غیرقابلپیشبینیتر»
میشود و این
با منطقِ
برنامهریزیِ
آموزشیِ سنتی
که بر دستیابی
به اهدافِ ازپیشتعیینشده
تأکید دارد،
در تنش است.
از اینرو،
آنچه در «نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»
با عنوانِ «بارِ
شناختی و تخصصیِ
آموزشِ
سازندهگرا»
از آن یاد
شده، در واقعِ
امر یکی از
نمودهایِ همین
چالشِ پیادهسازی
است. برخلافِ
تصورِ عمومی،
آموزشِ
سازندهگرا نیازمندِ
دانشِ محتواییِ
عمیقتر (نه
کمتر) از سویِ
معلم است، زیرا
معلم باید
بتواند مسیرهایِ
متعددِ خطایِ
دانشآموزان
را پیشبینی
کند، پرسشهایِ
چالشبرانگیز
مطرح سازد و
مفاهیم را از
زوایایِ
گوناگون توضیح
دهد. این
الزام، بهویژه
در نظامهایِ
آموزشی که
معلمانِ
ابتدایی
چنددرس را تدریس
میکنند، به یک
مسئلۀ ساختاری
تبدیل میشود
که نظریۀ
سازندهگرایی
پاسخی برای آن
ارائه نداده
است.
دلالتهایِ
آموزشی: از ایدئولوژی
تا عملِ تأملی
«مسئلۀ
هویت و مرزهای
سازندهگرایی»
تنها به حوزۀ
نظری و فلسفی
محدود نمیشود،
بلکه دلالتهایِ
مهمی برای سیاستگذاریِ
آموزشی، تربیتِ
معلم و عملِ
کلاسی دارد.
در «نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»،
یکی از عمیقترین
و بحثبرانگیزترینِ
بخشها به این
مسئله اختصاص یافته
که تبدیلِ یک
نظریۀ یادگیری
به یک «روشِ
آموزشیِ
الزامی» و «صحیحترین»
روش، خود نوعی
اعمالِ قدرت و
تحمیلِ جهانبینی
است. این نقد،
مقاله را به
حوزۀ فلسفۀ
آموزش و جامعهشناسیِ
تعلیموتربیت
پیوند میزند
و نشان میدهد
که انتخابِ
روشِ آموزشی
هرگز «خنثی» نیست،
بلکه بارِ
ارزشی و ایدئولوژیک
دارد.
این
مسئله با آنچه
هاو و بِرو
(۲۰۰۰) از آن بهعنوان
«سازندهگراییِ
فراگیر» یاد
کردهاند، نیز
مرتبط است. بهزعمِ
آنها، نوعی
سازندهگراییِ
فراگیر پیشنهاد
شده است که
مرزهایِ بینِ
واقعیتها و
علم را از یک
سو، و اخلاق و
سیاست را از
سوی دیگر، محو
میکند و از
گسترشِ
سازندهگرایی
به حوزۀ
آموزشِ اخلاقی
و سیاسی حمایت
میکند. این
رویکردِ فراگیر،
اگرچه از یکسو
بیانگرِ جذابیت
و قدرتِ تبیینیِ
سازندهگرایی
است، از سویِ
دیگر نگرانیهایی
را در موردِ
تحمیلِ یک
جهانبینیِ
خاص به حوزۀ
آموزش برمیانگیزد.
استرلینگ-فالکر
(۲۰۰۲) نیز از
زاویۀ دیگری
به این مسئله
پرداخته و بر
«هستیشناسیِ
باز» سازندهگرایی
تأکید کرده
است. بهزعمِ
او، سازندهگرایی
هیچ مرزِ تعیینشدهای
از لحاظِ نظری
برای پیشبینیِ
زمانِ ایستایی
یا تغییر در
هویتها و رویههایِ
اجتماعیِ تشکیلدهندۀ
نظمِ جهانی
ارائه نمیدهد.
این هستیشناسیِ
باز، اگرچه از
منظرِ نظری
امکانِ تغییر
و تحول را
فراهم میسازد،
اما از منظرِ
عملی میتواند
به نوعی «حالمحوری»
بیانجامد که
در آن، هرگونه
ساختارِ
موجود بهعنوانِ
برساختهای
موقت و قابلتغییر
تلقی میشود،
بدونِ آنکه
محدودیتهایِ
نظریِ آنچه از
نظرِ اجتماعی
قابلساخت
است، تعیین
شده باشد.
از اینرو،
آنچه در «نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»
بهعنوان
«پارادوکسِ
مرکزی» شناسایی
شده - یعنی اینکه
سازندهگرایی
که خود بر
«ساختِ معنا
توسطِ یادگیرنده»
و «تنوعِ مسیرهایِ
یادگیری» تأکید
دارد، در مقامِ
عمل و در سیاستگذاریِ
آموزشی، به یک
«دستورالعملِ
واحد و هنجاری»
تبدیل میشود
که با روحِ
اصلی خود در
تناقض است - در
واقعِ امر، گویای
عمیقترین و
دشوارترین
جنبۀ «مسئلۀ
هویت و مرزهای
سازندهگرایی»
است: چگونه میتوان
نظریهای که
بر کثرت، تنوع
و ساختِ شخصیِ
معنا تأکید
دارد، بدونِ
آنکه به جزماندیشیِ
جدیدی بدل
شود، در نظامهایِ
آموزشیِ رسمی
بهکار بست؟
جمعبندی:
بهسویِ
بازتعریفِ
مرزها
بر
اساسِ آنچه
در نوشتارِ
حاضر بهتفصیل
بررسی شد،
«مسئلۀ هویت و
مرزهای
سازندهگرایی»
را میتوان بهعنوانِ
یکی از چالشبرانگیزترینِ
مسائلِ نظری و
عملیِ تعلیموتربیتِ
معاصر در نظر
گرفت. این
مسئله، که در
«نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه»
با چهار چالشِ
پژوهشی، نظری،
عملی و ایدئولوژیک
صورتبندی
شده، در
منابعِ مکمّل
با ابعادِ
معرفتشناختی،
هستیشناختی
و روششناختیِ
دقیقتری بسط یافته
است.
میتوان
گفت که مهمترینِ
این چالشها،
به سه حوزۀ زیر
بازمیگردد:
نخست، کثرتِ
صورتبندیها
که شناساییِ یک
نظریۀ سازندهگراییِ
واحد را
ناممکن ساخته
است؛ دوم، ابهامِ
مرزهایِ
معرفتشناختی
و هستیشناختی
که به اتهاماتی
چون نسبیگرایی،
نادیدهگرفتنِ
عواملِ مادی و
ناهماهنگیِ میانِ
سطوحِ مختلفِ
تحلیل انجامیده
است؛ و سوم، دشواریِ
ترجمۀ نظریه
به عمل که ناشی
از ماهیتِ
معناپردازیِ
شخصی و زمینهمندِ
سازندهگرایی
و نیز
انتظاراتِ غیرواقعی
از دانشِ
معلمان است.
با این
حال، نباید از
یاد برد که این
چالشها
ضرورتاً به
معنایِ ردِّ
سازندهگرایی
نیستند، بلکه
میتوانند زمینۀ
اصلاح،
بازتعریف و
توسعۀ این رویکرد
را فراهم
آورند. سازندهگرایی،
بهعنوانِ یک
«برنامۀ
پژوهشیِ باز»
(چنانکه در
«مسئله» بدان
اشاره شده)
خود در حالِ «ساخته
شدن» توسطِ
منتقدان و
طرفدارانش
است و پرسشهایِ
بیپاسخِ آن،
بهجایِ آنکه
نشان از ضعفِ
آن داشته
باشند، میتوانند
هسته پیشرفتِ
نظری و عملیِ
آن بهشمار آیند.
از اینرو،
آنچه در
مواجهه با
«مسئلۀ هویت و
مرزهای
سازندهگرایی»
ضروری بهنظر
میرسد، نه
کنارگذاشتنِ
این رویکرد،
بلکه بازتعریفِ
نقادانۀ
مرزهایِ آن در
سه سطح است:
مرزهایِ
معرفتشناختی
(تمایزِ
سازندهگرایی
بهعنوانِ
مدلِ شناخت از
سازندهگرایی
بهعنوانِ نظریۀ
یادگیری)،
مرزهایِ روششناختی
(ارائۀ مدلهایِ
میانی برای
ترجمۀ نظریه
به عمل)، و
مرزهایِ ایدئولوژیک
(پرهیز از تبدیلِ
سازندهگرایی
به گفتمانی
مسلط و تحمیلی).
تنها در پرتوِ
چنین بازتعریفی
است که میتوان
از ظرفیتهایِ
نظریِ سازندهگرایی
بهره برد و
درعینحال،
از افراطهایِ
عملی و نظریِ
آن پرهیز کرد.
منابع
|
Adler, E. (2013). Constructivism in
International Relations: Sources, Contributions, and Debates. In W.
Carlsnaes, T. Risse, & B. A. Simmons (Eds.), *Handbook of International
Relations* (pp. 112–144). SAGE Publications. Barad, K. (1996). Meeting the Universe
Halfway: Realism and Social Constructivism without Contradiction. In L. H.
Nelson & J. Nelson (Eds.), *Feminism, Science, and the Philosophy of
Science* (pp. 161–194). Kluwer Academic Publishers. Boghossian, P. (2007). *Fear of
Knowledge: Against Relativism and Constructivism*. Oxford University Press. Corkey, J., & Sinclair, A. (2010).
Hidden in Plain Sight: Constructivism's Engagement with Social Context and
Its Limitations. *International Relations*, 24(3), 296–313. Howe, K. R., & Berv, J. (2000).
Constructing Constructivism: Epistemological and Pedagogical Dimensions. In
D. C. Phillips (Ed.), *Constructivism in Education: Opinions and Second
Opinions on Controversial Issues*. National Society for the Study of
Education. MacPhail, G. (2016). Fault Lines of
Recontextualisation: The Limits of Constructivism in Education. *Educational
Philosophy and Theory*, 48(10), 1020–1035. Matthews, M. R. (2000). Constructivism in
Science and Mathematics Education. In D. C. Phillips (Ed.), *Constructivism
in Education: Opinions and Second Opinions on Controversial Issues*. National
Society for the Study of Education. Osborne, J. F. (1996). Beyond
Constructivism. *Science Education*, 80(1), 53–82. Phillips, D. C. (Ed.). (2000).
*Constructivism in Education: Opinions and Second Opinions on Controversial
Issues*. National Society for the Study of Education. Raskin, J. D. (2001). On Relativism in
Constructivist Psychology. *Journal of Constructivist Psychology*, 14(4),
273–290. Sterling-Folker, J. (2002). Realism and
the Constructivist Challenge: Rejecting, Reconstructing, or Rereading.
*International Studies Review*, 4(1), 73–97. |