مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی: شناخت، فراشناخت، خودتنطیمی، و خلاقیت.
مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی: شناخت، فراشناخت، خودتنطیمی، و خلاقیت.

مدل های خود تنظیمی در رفتار سلامت

شنبه - 17 خرداد 1404

مجله اینترنتی روان تنظیم

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی

روانشناسی سلامت

مدل های خود تنظیمی در رفتار سلامت

خودتنظیمی رفتاری سالهاست که به حبات خود ادامه داده است و حتی می توان گفت که اولین نظریه های خود تنظیمی، رفتاری بودند. با وجود تنش بین رفتارگرایان و شناختی ها معیارهای خود تنظیمی رفتاری مورد مناقشه زبادی بوده است. تکیه رفتارگرایان عمدتا بر خود کنترلی بوده است که می تواند مرحله یا بخشی از خود تنظیمی تلقی شود.

در زمینه خودتنظیمی، سه معیار را برای گنجاندن مدل های رفتاری به عنوان مدل های خودتنظیمی اعمال می شود: (الف) توجه صریح به اهداف، (ب) دیدگاه فرد به عنوان یک عامل فعال در شکل دادن به خود یا رفتار خود، و (ج) تاکید بر فرآیندهای ارادی در تلاش برای هدف.

محور همه مدل‌های رفتاری خودتنظیمی، مفهوم اهداف است. انواع مختلفی از سازه‌های هدف پیشنهاد شده‌اند، از جمله تلاش‌های شخصی (امونز، 1986)، وظایف زندگی، پروژه‌های شخصی (لیتل، 1983) یا خود راهنمایی (هیگینز، 1987)؛ که هر کدام بر جنبه‌های متفاوتی از اهداف تأکید دارند، اما ایده مشترک دارند. اهداف به زندگی افراد معنا می بخشند، به فعالیت ها انرژی می بخشند و هدایت می کنند (باومیستر، 1989).

در واقع، درک شخص به معنای درک اهداف فرد است. طبق تعریف، اهداف آینده‌محور هستند، زیرا به نحوه تفکر افراد در مورد پتانسیل غیرقابل تحقق خود و نوع چیزهایی که ممکن است بخواهند به دست آورند مربوط می‌شوند. بیشتر گزارش‌های نظری از خودتنظیمی، اهداف را به‌عنوان اصول راهنما معرفی می‌کنند که افراد آگاهانه و عمداً برای هدایت مؤثر رفتار خود تنظیم می‌کنند. یک نظریه را زمانی یک مدل خودتنظیمی باید دانست که از این فرض شروع شود که افراد عواملی هستند که به نحوی در شکل دادن به سرنوشت خود دخیل هستند. این می تواند به عنوان تصمیم گیرندگان فعال باشد، اما مواردی را نیز شامل می شود که در آن افراد برای دستیابی به اهدافی که آگاهانه از آن آگاه نیستند، اقدام می کنند.

علاوه بر اذعان به اهمیت اهداف و تعیین هدف به عنوان زیربنای انگیزشی کنش انسانی، یک نظریه خودتنظیمی رفتار انسان نیز باید فرآیندهایی را که در تلاش برای دستیابی به هدف مشخص شده دخیل هستند، آشکار سازد. به این معنا که نظریه‌های خودتنظیمی نه تنها به انگیزه، بلکه به اراده نیز مربوط می‌شوند، و فرآیندهای هدف‌گذاری و تلاش برای هدف به‌طور پیچیده در یک فرآیند بازگشتی تعبیر می‌شوند که به‌طور پویا با تغییرات در زمینه‌ای که خودتنظیمی در آن اتفاق می‌افتد تطبیق می‌یابد. نظریه کنترل سایبرنتیک، مدل‌های قدرت اراده و منابع خودکنترلی، و نظریه‌های کنش رفتاری رویکردهای نظری عمده ای را برای خود تنظیمی معرفی می کنند که در میزان گنجاندن این ویژگی های مختلف متفاوت هستند.

نظریه کنترل سایبرنتیک

برای مدت طولانی، دیدگاه سایبرنتیکی خودتنظیمی که توسط کارور و شایر توسعه یافته بود، کم و بیش مورد توجه بوده است. این دیدگاه با دیدگاه استاندارد خودتنظیمی برابری می کند، نه به این دلیل که یکی از اولین تئوری های خودتنظیمی است. مرکزیت رویکرد کارور و شایر به خودتنظیمی، که همچنان "پایه علم خودتنظیمی" است این مفهوم است که افراد با شناسایی اهداف و رفتار به شیوه‌هایی با هدف دستیابی به آن اهداف عمل می‌کنند.

از این رو خودتنظیمی رفتاری مستلزم آن است که افراد یک هدف داشته باشند، پیشرفت در جهت دستیابی به این هدف را زیر نظر داشته باشند، و به روش هایی عمل کنند تا هر گونه اختلاف بین وضعیت فعلی و استانداردی را که توسط هدف مشخص شده است کاهش دهند، و این کار را به روشی انجام دهند که مناسب موقعیت و شخصیت آنها باشد.

این فرآیند پویا کنترل بازخورد با چرخه تست-عملیات-آزمایش-خروج خلاصه می شود (TOTE) که در آن ورودی محرک از طریق مقایسه با یک مقدار مرجع یا استاندارد ارزیابی می شود. برای مطابقت دادن وضعیت فرد با استاندارد، عملکرد خروجی سیستم بررسی می شود و برای ارزیابی اینکه آیا به استاندارد رسیده است آزمون (Test) می شود. در این صورت، فرآیند کنترل پایان یافته است (خروج). حلقه‌های بازخورد کاهش‌دهنده اختلاف هستند، زمانی که رفتار هر گونه اختلاف بین وضعیت فعلی فرد و هدف را کاهش می‌دهد (حلقه بازخورد منفی). این فرآیند زمانی دیده می‌شود که فردی تلاش می‌کند به یک هدف ارزشمند دست یابد تا با استاندارد مطابقت داشته باشد. حلقه بازخورد مثبت در اقدامات اجتنابی دخیل است، مانند نخوردن غذاهای پرکالری یا کاهش مصرف الکل.

این به ویژه پیامدهای رفتار است که بازخورد مفیدی را تشکیل می دهد، و خودتنظیمی در اصل به یک سیستم هدایت داخلی اشاره دارد که بر روی اثرات کوتاه مدت اقدامات عمل می کند (کارور و شییر، 1998)، و می تواند تمایلات پاسخ طبیعی را نادیده بگیرد. یک ایده اصلی در نظریه کارور و شایر در مورد خودتنظیمی این است که اهداف در انتزاع متفاوت هستند و به صورت سلسله مراتبی سازماندهی می شوند. آنها به طور مشابه سلسله مراتبی از حلقه های بازخورد را پیشنهاد می کنند که در آن اهداف مرتبه پایین تر توسط اهداف مرتبه بالاتر کنترل می شوند (کارور و شییر، 1998).

در این سیستم سلسله مراتبی خودتنظیمی، یک سطح پایین‌تر نشان‌دهنده وسیله‌ای به سوی اهداف مشخص‌شده در سطح بالاتر بعدی است و نتیجه آن کنترل رفتار است، که از انتزاعی ترین سطح بالایی که در آن مفاهیم سیستم مانند فرد سالم، تا اهداف کنترل حرکتی در پایین ترین سطح، مانند پیاده روی تا محل کار گسترش می یابد. مفهوم سلسله مراتب این است که اهداف از نظر اهمیت متفاوت هستند. هر چه در سازمان بالاتر باشد، اهداف بیشتری با احساس خود گره خورده و فرد بیشتر به این هدف متعهد می شود. به نوبه خود، تعهد هدف بالا اغلب با عاطفه همراه است، و به طور خاص تصور می شود که عاطفه در مدیریت اولویت دخیل باشد (کارور، 2004).

کارور و شییر (1998) پیشنهاد کرده‌اند که احساساتی که فرد تجربه می‌کند، نشان‌دهنده چگونگی انجام فرآیند تنظیم رفتار است. این خودآگاهی یا خود نظارتی عاطفه برای درک فرآیندهای خودتنظیمی بسیار مهم است زیرا اعتقاد بر این است که تأثیر ناشی از پیشرفت کندتر یا سریعتر از حد انتظار به استاندارد، تعیین کننده اقدامات بعدی است.

در حالی که عموماً تصور می‌شود که مردم برای کسب لذت مداوم تلاش می‌کنند، این امر عملکردی منطقی دارد زیرا می‌تواند توضیح دهد که چرا کسی یک فعالیت لذت‌بخش را متوقف می‌کند و به مسائل و نگرانی‌های مهم دیگر توجه می‌کند. عاطفه منفی پیشنهاد می کند که فرد بیشتر تلاش کند، اما انگیزه کناره‌گیری نیز ممکن است زمانی رخ دهد که انتظار فرد برای کاهش اختلاف نامطلوب باشد. گاهی اوقات این عدم مشارکت شامل کاهش مجدد به دنبال یک هدف کم‌ ارزش تر می‌شود، که به‌طور انطباق‌پذیر فرد را در حوزه خاصی از تعقیب هدف نگه می‌دارد.

زمانی که تسلیم شدن سازگار است، منجر به تعیین اهداف دیگری می شود، که می تواند جایگزینی برای هدف رها شده باشد.

نظریه های قدرت اراده و منابع خودکنترلی

در حالی که رویکرد کارور و شایر به خودتنظیمی، فرآیند نظارت بر خود را در عمل بر تجربه ناهماهنگی بین وضعیت فعلی و هدف مطلوب برجسته می‌کند، نظریه قدرت خودکنترلی بومایستر بر منابع دخیل در ایجاد تغییرات و تعدیل‌ها در رفتار فرد برای رسیدن به یک هدف تأکید می‌کند (باومایستر، براتسلاوسکی، موراوون و تایس، 1998).

از نظر سایبرنتیک، این رویکرد منبع خودتنظیمی بر مرحله عملیاتی حلقه TOTE تمرکز دارد و بسیار کمتر بر استانداردهای عملکرد یا نظارت بر پیشرفت متکی است. به این ترتیب، اعتقاد بر این است که هر دو رویکرد مکمل یکدیگر هستند و جنبه‌های مختلف خود تنظیمی را مورد توجه قرار می‌دهند (باومایستر و ووس ، 2004).

رویکرد مورد حمایت باومایستر و همکارانش مستلزم آن است که خودکنترلی یا اراده نقش اساسی در خودتنظیمی ایفا می کند، زیرا خودکنترلی برای مقاومت در برابر اصرارها و وسوسه هایی که در غیر این صورت با منافع بلندمدت فرد تداخل می کنند، لازم است. این تأکید بر اهمیت خودکنترلی و اراده با نظریه‌های قبلی در مورد به تعویق انداختن برآوردن نیازهای فوری، مانند الگوی تأخیر ارضای میشل مشترک است. مدل باومایستر دارای سه فرض اصلی است:

اول، بیان می کند که ظرفیت محدودی برای خودتنظیمی وجود دارد زیرا خودتنظیمی فرآیندی پر تلاش است.

دوم، این تئوری معتقد است که همه وظایف خودتنظیمی از یک منبع (محدود) استفاده می‌کنند، و درگیر شدن در خودکنترلی مداوم پس از استفاده از منبع برای یک کار اولیه دشوار است.

سومین و احتمالاً مهمترین فرض این است که خودتنظیمی موفق کاملاً به در دسترس بودن منبع بستگی دارد.

مجموعه‌ای از مطالعات تجربی شواهدی را برای دو فرض اول ارائه کرده‌اند و نشان می‌دهند که ظرفیت کنترل خود از منبعی استفاده می‌کند که شبیه به یک قدرت است، بیش از یک مهارت یا ساختار دانش و از این رو در برابر تهی شدن آسیب‌پذیر است (باومایستر و همکاران، 1998؛ موراوون، تایس و باومایستر، 1998). یعنی منابع خودتنظیمی به گونه‌ای محدود می‌شود که بکار بردن آن با دوره‌ای از کاهش ظرفیت همراه می شود تا زمانی که دوباره ایجاد شود، دقیقاً مانند یک عضله خسته (باومایستر و موراوون, 2000). با این حال، پیشنهاد شده است که اثرات کاهش ممکن است با کاهش انگیزه نیز مرتبط باشد. در مورد فرض سوم مدل، شواهد مختلط است.

تا به امروز، بیشتر مطالعاتی که تئوری منابع خودکنترلی را به کار می‌برند، به توضیح شکست خودتنظیمی می‌پردازند، که به دلیل تأکید بر دسترسی محدود به خودکنترلی، منطقی به نظر می‌رسد (باومیستر و هیترتون، 1996؛ باومیستر و همکاران، 1994؛ موراوون و همکاران، 1998). در واقع، ظرفیت کمیاب برای خودتنظیمی ممکن است توضیح خوبی از چرایی این امر ارائه دهد که بسیاری از مردم در عمل به نیات خود شکست می خورند یا تلاش های اولیه برای تغییر رفتار خود را ادامه نمی دهند. یعنی ممکن است بتوانند برای مدت کوتاهی در برابر وسوسه سیگار، الکل یا غذاهای چاق کننده مقاومت کنند، اما همانطور که تئوری پیش بینی می کند، دیر یا زود به دلیل کاهش منابع خودکنترلی تسلیم خواهند شد. اغلب آنها این کار را با انگیزه لذت‌گرایانه احساس خوب در کوتاه‌مدت انجام می‌دهند یا به این دلیل که نمی‌توانند مزایای بلندمدت خودکنترلی را تشخیص دهند (لیث و بومیستر، 1996؛ تایس، براتسلاوسکی و باومایستر، 2001).

علیرغم ارتباط این مدل برای درک شکست خودتنظیمی، که به‌ویژه در زمینه رفتار بهداشتی مهم به نظر می‌رسد، رویکرد منبع در توضیح اینکه چرا و چگونه افراد ممکن است به خودتنظیمی موفقی دست یابند مشکل دارد. شواهدی وجود دارد مبنی بر اینکه خودکنترلی ممکن است در نتیجه ورزش بهبود یابد، اما در مجموع این نظریه بیشتر به توضیح شرایطی که مانع خودتنظیمی می شوند توجه دارد تا شرایطی که ممکن است آن را تقویت کنند.

به دلیل تأکید بر خودکنترلی به عنوان ویژگی اصلی خودتنظیمی، این نظریه همچنین تمایل دارد که سایر جنبه های مهم خود تنظیمی را نادیده بگیرد، به ویژه اینکه چگونه افراد استراتژی های خود را برای دستیابی به هدف در مواجهه با حواس پرتی و سرخوردگی تعیین می کنند.

بنابراین، اگرچه خودکنترلی ممکن است وسیله‌ای قدرتمند در مقاومت در برابر اصرارهای فوری باشد که ممکن است در تلاش برای اهداف بلندمدت تداخل ایجاد کند، رویکرد منابع در مورد چگونگی مشارکت افراد در تعقیب هدف موفقیت‌آمیز هنگامی که به طور مؤثر انگیزه‌های خود را مهار کرده اند، کاملاً ضمنی باقی می‌ماند.

علاوه بر این، رویکرد منابع نیز تا حدودی در مورد روشی که اهداف رفتار را تنظیم می‌کنند مبهم است، و به‌طور ضمنی به نظر می‌رسد که افراد فقط بر اساس علایق فوری هدایت می‌شوند. این مسائل توسط نوع سومی از مدل‌های خودتنظیمی مورد بررسی قرار می‌گیرند که در بخش بعدی به آن خواهیم پرداخت.

نظریه های کنش رفتاری

برخلاف مدل‌های شناختی-اجتماعی کلاسیک که بر نقش انگیزه در رفتار تمرکز می‌کنند، مدل‌های جدیدتر در این سنت به طور فزاینده‌ای به فرآیندهای ارادی توجه می‌کنند که درگیر شروع و حفظ اقدامات برای دستیابی به اهداف خود است (آبراهام و شیران، 2000).

این مدل‌ها مدل‌های کنش رفتاری خودتنظیمی نامیده می‌شوند زیرا نه تنها به فرآیندهای دخیل در تعیین هدف می‌پردازند، بلکه جنبه‌های مهم تلاش برای هدف را نیز متمایز می‌کنند. در سال‌های اخیر، تعدادی از نظریه‌ها ارائه شده‌اند که در این فرض مشترک هستند که فرآیند تغییر رفتار را می‌توان به بهترین شکل به عنوان عبور از تعدادی مراحل متمایز توصیف کرد، و عواملی را پیشنهاد می‌کنند که ممکن است بر گذار از یک مرحله به مرحله دیگر تأثیر بگذارد.

مدل‌های مرحله‌ای معتقدند که افراد در مراحل مختلف به روش‌های کیفی متفاوتی رفتار خواهند کرد و پیشنهاد می‌کنند که مداخلات مورد نیاز برای حرکت بیشتر افراد در فرآیند تغییر باید از مرحله‌ای به مرحله دیگر متفاوت باشد (واینستاین، روتمن و ساتون، 1998). این مدل‌ها از نظر تعداد مراحلی که پیشنهاد می‌کنند و مهمتر از آن، در میزان خاص بودنشان با توجه به مکانیسم‌ها و استراتژی‌های روان‌شناختی که در مراحل مختلف فرآیند تغییر رفتار درگیر هستند، متفاوت هستند.

مدل‌های مرحله‌ای معروف تغییر رفتار، به ویژه مدل فرانظری، و همچنین مدل فرآیند اتخاذ اقدامات احتیاطی، پنج تا شش مرحله متمایز از تغییر را پیشنهاد می‌کنند.

مدل فرانظری (TTM)، که با نام مدل مراحل تغییر نیز شناخته می‌شود، چارچوبی است که فرآیند تغییر رفتار عمدی را توصیف می‌کند. این مدل فرض می‌کند که افراد هنگام اتخاذ یک رفتار جدید، از مراحل مختلفی عبور می‌کنند و این مراحل می‌توانند بر اثربخشی مداخلات تأثیر بگذارند.

مدل فرآیند اتخاذ اقدامات احتیاطی (PAPM) توضیح می‌دهد که چگونه افراد تصمیم می‌گیرند برای جلوگیری از آسیب اقداماتی انجام دهند و این تصمیمات را با طی کردن یک سری مراحل متمایز به عمل تبدیل می‌کنند. این مدل بر فرآیندهای روانشناختی درون افراد تمرکز دارد و عمدتاً در مورد اقدامات خاص و یکباره به جای رفتارهای عادتی مانند رژیم غذایی یا ورزش اعمال می‌شود.

PAPM هفت مرحله را شناسایی می‌کند:

  1. ناآگاهی از مسئله: افراد هنوز از تهدید یا نیاز به اقدام احتیاطی آگاه نیستند.
  2. آگاهی از مسئله اما عدم مشارکت شخصی: افراد تهدید را تشخیص می‌دهند اما آن را شخصاً مرتبط نمی‌بینند.
  3. مشارکت و تصمیم‌گیری در مورد اینکه چه کاری انجام دهند: افراد انگیزه دارند که اقدامی انجام دهند و گزینه‌های مختلفی را در نظر می‌گیرند.
  4. برنامه‌ریزی برای اقدام اما هنوز اقدام نکرده‌اند: افراد در مورد یک مسیر اقدام تصمیم گرفته‌اند و در حال آماده شدن برای انجام آن هستند.
  5. تصمیم به عدم اقدام: افراد تصمیم گرفته‌اند که اقدام احتیاطی را انجام ندهند.
  6. اقدام: افراد به طور فعال اقدام احتیاطی را انجام می‌دهند.
  7. نگهداری: افراد به مرور زمان به اقدام احتیاطی ادامه می‌دهند.

این مدل‌های مرحله‌ای به انتقال هایی اشاره دارند که یک فرد از ناآگاهی اولیه از یک مشکل به تصمیم نگرفتن در مورد انجام اقدام، در نظر گرفتن اقدام، شروع اقدام مؤثر، و از طریق حفظ موفقیت آمیز و اجتناب از عود تجربه می کند. در حالی که این مدل‌ها جذابیت شهودی دارند و ارزش اکتشافی قابل توجهی برای پیشگیری در مقیاس بزرگ و همچنین تلاش‌های تغییر در تنظیمات درمانی دارند، مکانیسم‌های تغییر که در انتقال مرحله دخیل هستند تقریباً نامشخص باقی می‌مانند.

علاوه بر این، این مدل‌ها به طور ضمنی در مورد نقش اهداف شخصی هستند، که احتمالاً به توسعه آنها در زمینه مداخلات رفتاری مربوط می‌شود که اغلب ممکن است برای متقاعد کردن افراد به نیاز به اتخاذ یک هدف سلامت خاص مفید باشد. 

سایر مدل‌های مرحله‌ای مهم، بین مرحله انگیزشی و ارادی برای تغییر رفتار تمایز قائل می‌شوند، همانطور که تمایز کلاسیک بین هدف‌گذاری و تلاش برای هدف نشان می‌دهد (لوین، دمبو، فستینگر و سیرز، 1944).

 

مجله اینترنتی روان تنظیم

Online Journal of Ravantanzim

مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی

مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا

روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی

دانش آموخته دانشگاه تهران

لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از طریق بخش نظرات مجله اینترنتی روان تنظیم و یا از طریق ایمیل برای ما ارسال کنید.

استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.