اولین مربی شناختی در ایران
صفحه نخست عملکرد برتر آموزش و یادگیری یادگیری خود تنظیم فراشناخت
مطالعه-خواندن انگیزش و هیجان سنجش و ارزشیابی عصب روانشناسی
شنبه - 17 آبان 1404
مجله اینترنتی روان تنظیم
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
عنوان اصلی: خلاقیت
روانشناسی بینش
چرخهی نوآوری مبتنی بر بینش
مسیر رسیدن به بینش شامل بازسازی شناختی مسئله است. بینش در فرایند حل مسئله لحظهای است که فرد ناگهان پاسخ یا راهحل را درک میکند. اما رسیدن به این لحظه صرفاً اتفاقی یا احساسی نیست؛ معمولاً نتیجهی یک بازسازی شناختی از مسئله است. یعنی فرد طرز نگاه خود به مسئله را تغییر میدهد؛ از چارچوبی محدود یا اشتباه بیرون میآید.
در آغاز حل یک مسئله، ذهن معمولاً آن را در قالب آشنای خود میبیند — با فرضیات ضمنی یا الگوهای قبلی. این چارچوب ممکن است به حلِ معمولی کمک کند، اما اگر مسئله به راهحل خلاق یا غیرمتعارف نیاز داشته باشد، همان چارچوب باعث تثبیت شناختی میشود. در چنین حالتهایی ذهن در مسیرهای تکراری حرکت میکند و بینش رخ نمیدهد. بینش درست در لحظهای رخ میدهد که ذهن مرزهای مسئله را بازتعریف میکند.
این لحظهی تغییر منظر از «محدود» به «گشوده» است، و بازسازی شناختی شکل میگیرد. ساختار عناصر مسئله در ذهن فرد دوباره سازماندهی میشود: روابط بین اجزا عوض میشود، برخی اطلاعات پیشفرض اهمیت خود را از دست میدهند، و برخی دیگر برجسته میشوند. نتیجه، تصویر کاملاً تازهای از مسئله و اغلب راهحلی که پیشتر دیده نمیشد. لحظهای که الگوی ذهنی با تغییری کوچک، ولی بنیادین، کاملاً تازه دیده میشود.
روابط و عناصر مسئله را دوباره سازماندهی میکند تا بتواند از دیدگاهی تازه آن را ببیند.
مکانیسم بازسازی شناختی زیربنای اصلی بینش (Insight) محسوب میشود: بازسازماندهی روابط و عناصر و تغییر دیدگاه. نتیجهی این بازسازی، امکان دیدن مسئله از یک منظر جدید است. این دیدگاه جدید، فرد را از مسیرهای تکراری یا فرضیات نادرست قبلی رها میکند.
ترکیب نهایی برای مفهوم بینش
بینش عبارت است از یک بازسازی شناختی ناگهانی که در آن، ذهن با پیوند دادن تداعیهای دور از هم و بازسازماندهی روابط و عناصر مسئله، از یک چارچوب محدود خارج شده و آن را از منظرگاهی کاملاً تازه میبیند. این فرآیند، همان چیزی است که باعث میشود راهحلها از دلِ ظاهراً پیچیده و درهمتنیده بیرون بیایند.
فرضیات نادرست را کنار میگذارد و راهی جدید برای معنا دادن به دادهها پیدا میکند.
فرضیات نادرست دانش زمینهسازی است که مانع حرکت به سمت راهحلهای خلاقانه بودند. این همان یک راهحل جدید، بلکه یک پارادایم جدید برای درک مسئله را معرفی میکند.
و نکته کلیدیتر: «راهی جدید برای معنا دادن به دادهها پیدا میکند» نشان میدهد که بینش فقط دربارهٔ راهحل نیست، بلکه دربارهٔ تفسیر است. دادهها (اطلاعات، عناصر، روابط) همانها هستند، اما معنا یا نقشی که در ساختار ذهنی ما ایفا میکنند، تغییر میکند.
خلاصه نهایی فرایند بینش
بینش یک فرایند شناختی است که با حذف فرضیات نادرست و بازسازماندهی عناصر مسئله، به تداعیهای دور از هم اجازه میدهد تا یک معنای جدید به دادهها بدهند و در نهایت، منجر به دیدگاهی تازه برای حل مسئله میشود. این تعریف، هر دو جنبهٔ «ساختاری» (بازسازی، حذف فرضیات) و «محتوایی» (معنای جدید، تداعی دور) بینش را پوشش میدهد.
بینش به توجه، دانش، تداعیهای دور از هم و گشودگی بستگی دارد.
دقیق و کاملاً مطابق با یافتههای روانشناسی شناختی و عصبروانشناسی عوامل کلیدیای است که پژوهشگران از جمله کونمن، والاس، و مرتون در مطالعات خود دربارهی فرایند بینش شناسایی کردهاند.
بینش نیازمند نوعی توجه منعطف است — نه تمرکز سختگیرانه. وقتی توجه خیلی محدود باشد، ذهن فقط در همان مسیرهای قبلی حرکت میکند و نمیتواند مسئله را از زاویهای تازه ببیند. در بینش، فرد معمولاً دامنهی توجه خود را گستردهتر میکند و جزئیات یا شباهتهای قبلاً نادیدهگرفتهشده را درمییابد.
بینش هرچند به نظر ناگهانی میرسد، روی زیربنای دانش قبلی ساخته میشود. دانش ذهن را قادر میسازد تا عناصر مسئله را در شبکههای معنا و تداعیهای قبلی قرار دهد. بدون دانش، بازسازی شناختی عملاً ممکن نیست. اما مهم است دانش بیش از حد سختگیرانه و قالبی نشود، چون انعطاف را کاهش میدهد.
تحقیقات نشان میدهد افراد دارای بینش قوی میتوانند میان مفاهیمی با فاصله معنایی زیاد پیوند برقرار کنند. این همان مهارت در «تفکر واگرا» است — توانایی دیدن ارتباط بین چیزهایی که معمولاً بیربط به نظر میرسند. مثلاً بینش در مسئلهای ممکن است با اتصال دو مفهوم از حوزههای کاملاً متفاوت شکل بگیرد.
گشودگی ویژگی شخصیتی است که نقش مهمی در بینش دارد. گشودگی یعنی پذیرش دیدگاههای مختلف، اشتیاق برای تجربههای تازه، و عدم ترس از خطا یا ابهام. افرادی با گشودگی بالا معمولاً محیط ذهنی امنتری برای شکلگیری تداعیهای نو دارند و در نتیجه بیشتر دچار بینشهای خلاق میشوند.
بینش اغلب از پیوند دادن مفاهیم دور و ایدههای به ظاهر نامرتبط ناشی میشود. بینش معمولاً مانند یک جهش ذهنی است، اما در سطح شناختی اتفاقی که میافتد این است که ذهن بین دو یا چند مفهوم که در ظاهر هیچ ارتباطی ندارند، پیوندی تازه و معنادار برقرار میکند. این پیوند، همان لحظهی «آها!» است. در مغز، دانش و تجربهها بهصورت شبکهای از تداعیها ذخیره میشوند. وقتی ذهن به یک مسئله فکر میکند، فعالیت عصبی در این شبکه گسترش مییابد. بینش دقیقاً زمانی رخ میدهد که این فعالیت به یک ناحیهی دورتر از مسیرهای معمولی پخش میشود و دو گره معنایی که معمولاً به هم نمیرسند، ارتباط پیدا میکنند. به قول مدنیک در نظریهٔ ارتباط دور (Remote Association Theory) افراد خلاق روابط میان مفاهیم دور را سریعتر و کارآمدتر کشف میکنند.
در لحظهی بینش، ذهن از چارچوب قبلی مسئله فراتر میرود — یعنی دوباره سازماندهی شناختی انجام میدهد. چیزی که پیشتر بیربط به نظر میرسید (مثلاً شباهتی میان یک پدیده علمی و یک تجربه روزمره) ناگهان معنای تازهای پیدا میکند. به همین دلیل است که بسیاری از ایدههای خلاق، از ترکیب حوزههای مختلف (مثلاً هنر و علم، یا فلسفه و فناوری) بیرون میآیند.
برخی نظریهها، مانند مدل والاس (۱۹۲۶)، بینش را نتیجه تعامل بین ناخودآگاهِ در حالِ ترکیب و خودآگاهِ تحلیلی میدانند. ذهن در پسزمینه ارتباطاتی ایجاد میکند که نمیتوان آنها را به صورت آگاهانه دنبال کرد و ناگهان نتیجه آن به سطح آگاهی میآید. بینش اغلب از فعال شدن شبکههای تداعی دور و ترکیب ایدههایی شکل میگیرد که در چارچوبهای قبلی بیارتباط به نظر میرسیدند.
اندیشههای دور چگونه به هم ارتباط می یابند؟
تصویر تولید شده به خوبی لحظهٔ بینش را نشان میدهد؛ درهمریختگی اولیه و سپس شکوفایی و ساختار در مرکز، که نمایانگر بازسازی شناختی و یافتن معنای جدید است. این موضوع هستهٔ اصلی چیزی است که به آن تفکر واگرا و در سطح عمیقتر، نظریه تداعی دور (Remote Association Theory) گفته میشود. اتصال این اندیشههای دور معمولاً از طریق مکانیزمهای زیر در مغز صورت میگیرد:
۱. جستجوی معنایی در فضای گسترده
مغز ما دانش را در یک «فضای معنایی» بسیار بزرگ ذخیره میکند. وقتی شما با یک مسئله روبرو میشوید، مغز به طور معمول ابتدا در میان اتصالات نزدیک و واضح (مثلاً اتصالات از طریق کلمات مترادف یا مفاهیم همخانواده) جستجو میکند. اینجاست که تثبیت شناختی رخ میدهد. برای رسیدن به اندیشههای دور، مغز باید جستجوی خود را به مناطق دورتر از فضای معنایی گسترش دهد. این اتصال از طریق شبکههای معنایی ضعیف و محتمل نبودن ممکن می شود. زمانی که شما عمداً به سراغ مفاهیمی میروید که احتمال پیوند خوردن آنها در یک بافت خاص، کم است.
۲. نقش توجه و استراحت
توجه منعطف و گشودگی نقش حیاتی دارند. توجه منعطف به شما اجازه میدهد که بهطور فعال، اتصالات غیرمتعارف را بررسی کنید. شما از تمرکز تنگبینانه (مثلاً فقط روی جنبههای فیزیکی مسئله) دست برداشته و به جنبههای جانبی یا نمادین آن توجه میکنید.
مرحلهٔ استراحت بسیار مهم است. هنگامی که شما آگاهانه از روی مسئله دست میکشید و ذهن خود را با فعالیت دیگری مشغول میکنید، پردازش ناخودآگاه ادامه پیدا میکند. در این زمان، فرضیات سفت و سخت اولیه سست میشوند. مغز میتواند در پسزمینه، اتصالات ضعیفتری را آزمایش کند که در حالت توجه متمرکز، توسط فیلترهای منطقی سرکوب میشدند. بینش اغلب دقیقاً در پایان این دورهٔ استراحت، زمانی که ذهن به طور ناگهانی « وصل میشود، ظاهر میگردد.
۳. نقش مجاز بودن خطا
اتصال اندیشههای دور مستلزم پذیرش ابهام است. وقتی دو ایده کاملاً متفاوت کنار هم قرار میگیرند، برای لحظاتی، ترکیب آنها بیمعنی و گیجکننده به نظر میرسد. گشودگی ذهنی باعث میشود که فرد پیش از اینکه این ترکیب ناپایدار را رد کند، به آن اجازه دهد تا زمان کافی برای تثبیت و در نهایت ایجاد معنای جدید را داشته باشد.
به طور خلاصه، اتصال اندیشههای دور یک فرایند فعالانه (جستجوی واگرا با توجه منعطف) و غیرفعالانه (استراحت و پردازش ناخودآگاه) است که در آن، محدودیتهای منطقی و تعاریف ثابت کنار گذاشته میشوند تا ساختارهای معنایی جدید شکل بگیرند.
تفکر واگرا در مقابل تفکر همگرا
این دو نوع تفکر، دو روی سکهٔ حل مسئله و پردازش اطلاعات هستند و درک تفاوت آنها کلید فهم فرآیند بینش است. تفکر واگرا و تفکر همگرا در واقع مراحل متوالی و مکمل در رسیدن به یک راهحل کامل هستند. تفکر واگرا فرآیندی است که هدف آن تولید بیشترین تعداد ایدهها و راهحلهای ممکن، بدون قضاوت اولیه است. این همان موتوری است که شما را به سمت «تداعیهای دور از هم» میراند.
تولید کمّی، کاوش آزادانه، فراهم کردن مواد خام اولیه، و ایدههای کاملاً غیرمرتبط از طریق سیالیت (Fluency)، انعطافپذیری (Flexibility)، و اصالت (Originality) که مستقیماً با «گشودگی ذهنی» و توانایی برقراری «پیوند دور» در ارتباط است، معمولاً در ابتدای فرآیند حل مسئله یا مراحل اولیهٔ طوفان فکری فرضیات را به چالش میکشد و محدودیتها را کنار میزند. این روند باز، اکتشافی، و غیرخطی است و فعالسازی شبکههای گستردهٔ مغزی را موجب می شود.
تفکر همگرا فرآیندی است که هدف آن رسیدن به بهترین، منطقیترین، و صحیحترین پاسخ از میان گزینههای تولید شده است. این مرحله، نقش «منطق» و «بازسازی شناختی» را ایفا میکند.
انتخاب یک راهحل واحد و بهینه، فیلتر کردن ایدههای واگرا و انتخاب بهترین ترکیب برای بازسازی نهایی از طریق منطق، ارزیابی، استدلال، و اجرای قوانین از پیش تعیینشده موجب می شود که ایدهٔ جدید «معنیدار» شود. پس از تولید ایدهها، زمانی که ارزیابی شروع میشود. نثبیت شناختی (اگر اشتباه باشد) برطرف شده و دیدگاه جدید تثبیت میشود. این روند بسته، تحلیلی، و خطی است و استفاده از مسیرهای عصبی شناختهشده و منطقی را دربر دارد.
ارتباط با بینش
بینش، یک انفجار ناگهانی نیست، بلکه ترکیبی هنرمندانه از این دو نوع تفکر است: واگرایی شدید برای ایجاد ایدههای دور از ذهن و درهم شکستن ساختارهای ذهنی قدیمی (حذف فرضیات نادرست). همگرایی ناگهانی، لحظهای که ذهن به صورت غیرمنتظره، بهترین اتصالات واگرا را انتخاب کرده و آنها را تحت یک ساختار معنایی جدید (بازسازی شناختی) مرتب میکند، منجر به «آها!» میشود.
به زبان ساده تفکر واگرا ایدهها را میسازد، و تفکر همگرا بهترین ایده را به یک بینش عملی تبدیل میکند.
نوآوریهای عمیق و پایدار
در مطالعهٔ بینش و نوآوری، این دو تفکر (واگرا و همگرا) در یک چرخهی پویا و تکرارشونده عمل میکنند، نه به صورت مراحل مجزا که یکی تمام شود و دیگری شروع شود. فرآیند چرخهی نوآوری مبتنی بر بینش مدام بین جستجو (واگرا) و ارزیابی (همگرا) در نوسان است:
۱. مرحلهٔ آمادهسازی
این مرحله نیازمند یک نوع تفکر همگرا اولیه و پس از آن واگرایی هدفمند است. در همگرایی اولیه با جمعآوری دادهها، درک دقیق مسئله، و یادگیری دانش موجود (دانش قبلی)، چارچوب مسئله تعریف میشود. با آغاز واگرایی، ذهن شروع به جستجوی پیوندهای اولیه میکند.
۲. مرحلهٔ غوطهوری و واگرایی
اینجا جایی است که اصل تفکر واگرا به صورت قدرتمند وارد عمل میشود. تمرکز بر تولید حداکثری ایدهها، حتی غیرمنطقیترین آنها شامل تلاش آگاهانه برای پیوند دادن تداعیهای دور و کنار گذاشتن موقت فرضیات اولیه است. در این مرحله، میدان برای ظهور اتصالات ضعیف و غیرمنتظره (که منجر به بینش میشوند) باز میشود.
۳. مرحلهٔ بینش
این لحظه، اوج همگرایی ناگهانی است. یک ایدهٔ واگرا، ناگهان در ساختار شناختی فرد جا میافتد و تبدیل به یک تغییر پارادایم میشود. اتصالات دور به یک ساختار منطقی و جدید مرتبط میشوند. در نتیجه، فرضیات نادرست به طور خودکار حذف شده و معنای جدیدی به دادهها داده میشود.
۴. مرحلهٔ اعتبارسنجی و پیادهسازی
این مرحله به طور کامل تحت سیطرهٔ تفکر همگرا است. ایدهٔ بینشی که به دست آمده باید غربال شود، تست گردد، و به یک راهحل ملموس تبدیل شود. در اینجا، منطق، منابع و محدودیتهای دنیای واقعی اعمال میشوند تا ایده از مرحلهٔ «خوب به نظر رسیدن» به مرحلهٔ «کارآمد بودن» برسد. اگر اعتبارسنجی موفقیتآمیز باشد، بینش به یک نوآوری تبدیل شده است.
نتیجهگیری: در فرآیند نوآوری واقعی، تفکر واگرا و همگرا یکدیگر را تغذیه میکنند. واگرا به همگرا مواد خام جدیدی میدهد که در حالت عادی در دسترس نبودند (به دلیل کنار گذاشتن فرضیات). همگرا با محدود کردن و پالایش ایدهها، مسیر را برای واگرایی هدفمندتر در دور بعدی آماده میکند. به عبارت دیگر، بینش یک نقطهٔ همگرایی است که توسط یک دورهٔ طولانی واگرایی تغذیه میشود، و سپس خود تبدیل به نقطهٔ شروعی برای یک دور جدید واگرایی میشود.
آی یونسکو و همکاران (2017) یک مطالعهٔ پژوهشی در حوزهٔ روانشناسی شناختی و خلاقیت ارائه میدهند که چهار مفهوم کلیدی را به هم پیوند می دهد:
1. بینش (Insight): به عنوان یک سازماندهی مجدد ناگهانی ادراکی و مفهومی (دیدگاه گشتالت).
2. ثبات عملکردی (Functional Fixedness): مانعی که ناشی از دانش قبلی است و جلوی یافتن کاربردهای جدید یک شیء را میگیرد.
3. رشد شناختی: تفاوت جالب بین کودکان ۵ ساله (انعطافپذیر)، ۶ ساله (ثبات عملکردی)، و بازگشت به انعطافپذیری در بزرگسالی.
4. مدل توسعه تغییرپذیری-پایداری-انعطافپذیری: چارچوبی پیشنهادی (آی یونسکو، 2017) برای ادغام رفتار کودکان و بزرگسالان.
نکته کلیدی که در این مطالعه برجسته شده، تضاد بین انعطافپذیری اولیهٔ کودکان و ظهور "ثبات عملکردی" در سنین بالاتر (مانند ۶ سالگی) است. این نشان میدهد که با افزایش سن و انباشت دانش، مغز ما در ایجاد ساختارهای معنایی جدید کمتر آزاد میشود، تا جایی که باید برای بازیابی آن انعطافپذیری، مسیر "بازگشت به انعطافپذیری" را طی کند.
هدف اصلی این تحقیق، بررسی توسعه حل مسئلهٔ بینشی با استفاده از اشیاء و مسائل شناختهشده و همچنین موارد جدید، و نشان دادن اینکه الگوی تغییرپذیری (Variability) - ثبات (Stability) - انعطافپذیری (Flexibility) میتواند تصویر منسجمی از این توسعه ارائه دهد.
دو مطالعه، یکی که در آن مسئله با اشیاء شناخته شده حل میشود (شرکتکنندگان کودکان پیشدبستانی ۴ تا ۷ ساله بودند) و دیگری که در آن اشیاء جدید ایجاد میشوند (شرکتکنندگان کودکان ۵ تا ۶ ساله و بزرگسالان بودند) صورت گرفت. برای هر دو مطالعه، نتایج در رابطه با فرآیندهای مختلفی که میتوانند حل مسئله از طریق بینش را توضیح دهند، مورد بحث قرار گرفته است. ادغام این فرآیندها تحت الگوی فراگیر تغییرپذیری-ثبات-انعطافپذیری ممکن است راه بهتری برای بررسی بینش و در نهایت درک نوآوری باشد
این یافته پژوهشی، ارتباط مستقیمی با بحث تفکر واگرا و همگرا دارد:
کودکان ۵ ساله (انعطافپذیر اولیه): احتمالاً در تفکر واگرا بسیار قوی هستند، زیرا دانش کمتری دارند که بتواند آنها را محدود کند (ثبات عملکردی کمی دارند). آنها هر استفادهای از شیء را "عملکرد" آن میدانند.
کودکان ۶ ساله و بزرگسالان (ثبات عملکردی): سیستمهای تفکر همگرا و ساختارهای دانش آنها بسیار قوی شده است. این ساختارها به آنها اجازه میدهند مسائل شناختهشده را سریعتر حل کنند (کارایی بالا)، اما در عین حال، آنها را در چارچوبهای محدود نگه میدارند (ثبات عملکردی).
بازگشت به انعطافپذیری (در بزرگسالی): این بازگشت، نیازمند تمرین فعال برای تقویت تفکر واگرا و آگاهانه تلاش کردن برای شکستن آن چارچوبهای سفت و سخت (ثبات عملکردی) است تا بتوان مجدداً به بینش دست یافت.
دو چالش اصلی عدم وضوح در تعامل فرآیندها و ابهام مفهومی است. فرآیندها (بینش، ثبات، انعطافپذیری) چگونه با هم تعامل دارند (خطی یا ادغام شده)؟ و نبود توافق بر تعاریف دقیق (مثل خلاقیت و انعطافپذیری).
مطالعهٔ میکروژنتیکی، بهترین راه برای مشاهدهٔ پویایی و تعاملات غیرخطی این حالات شناختی در طول زمان است، دقیقاً همان چیزی که برای رد یا تأیید فرضیهٔ الگوی تغییرپذیری-ثبات-انعطافپذیری نیاز داریم. یک مطالعه میکروژنتیکی میتواند برای مشاهده عملکرد سیستم شناختی در یک دوره کوتاه از تغییرات بزرگ بسیار مناسب باشد (سیگلر، ۱۹۹۹).
طراحی مطالعهٔ میکروژنتیکی برای تأیید الگو
طرح پیشنهادی با دستکاری شرایط (بازیهای وانمودی/مهار در مقابل بازیهای تخیلی/هدفگذاری) برای دستکاری وضعیت شناختی (تغییرپذیری در مقابل ثبات) و سپس ارزیابی پیشرفت به سمت انعطافپذیری، بسیار محکم است. مطالعهٔ اصلی نیاز به اجرای آزمایشهای طولانیمدت بر روی کودکان دارد.
تعریف عملیاتی متغیرها:
تعریف عملیاتی پیشنهادی برای آزمایش و ارتباط با تفکر واگرا/همگرا برای هر حالت چنین است:
تغییرپذیری: توانایی استفاده از اشیاء در طیف گستردهای از کاربردهای جدید (آزمونهای چندمنظورهٔ شیء)؛ تمایل قوی به تفکر واگرا و کشف فضای ممکن.
ثبات: تمایل به استفاده از شیء صرفاً بر اساس عملکرد اصلی یا متداول آن (نمونهٔ کلاسیک ثبات عملکردی)؛ غلبهٔ تفکر همگرا مبتنی بر دانش تثبیتشده.
انعطافپذیری: توانایی تغییر حالت از ثبات به تغییرپذیری و بالعکس، یا یافتن کاربردهای نوآورانه و غیرمتداول؛ توانایی بازسازی ساختارو ادغام واگرایی پس از تثبیت.
بینش: حل موفقیتآمیز یک مسئلهٔ جدید که مستلزم سازماندهی مجدد است و با پاسخهای تدریجی به دست نیامده است (سرعت و ناگهانی بودن پاسخ)؛ نتیجهٔ همگرایی ناگهانی پس از واگرایی کافی.
مجله اینترنتی روان تنظیم
Online Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا
روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی
دانش آموخته دانشگاه تهران
اولین مربی شناختی در ایران
لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از طریق بخش نظرات مجله اینترنتی روان تنظیم و یا از طریق ایمیل برای ما ارسال کنید.
استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.