
پنج شنبه - 05 تیر 1404
مجله اینترنتی روان تنظیم
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
یادگیری خود تنظیم
خودکارآمدی
خودکارآمدی و عملکرد شناختی
روانشناسی شناختی به شدت بر نحوه عملکرد ذهن در پردازش، سازماندهی و بازیابی اطلاعات تمرکز داشته است. ذهن به عنوان یک برنامه محاسباتی به مدل مفهومی زمانه تبدیل شده است. تحقیق در مورد چگونگی پردازش اطلاعات توسط افراد، جنبههای بسیاری از عملکرد شناختی را روشن کرده است. با این حال، این شناختگرایی سختگیرانه، فرآیندهای خودتنظیمی حاکم بر رشد و سازگاری انسان را نادیده گرفته است.
عملکرد فکری مؤثر به چیزی بیش از داشتن دانش واقعی و عملیات استدلال برای روابط عملی معین نیاز دارد. عوامل اجتماعی، انگیزشی و عاطفی خودتنظیمی در عملکرد شناختی، به بهترین شکل در چارچوب مفهومی عاملیت انسانی در نظر گرفته میشوند.
در سالهای اخیر شاهد افزایش علاقه به فرآیندهای شخصی که عاملیت انسانی از طریق آنها اعمال میشود، بودهایم. دلایل متعددی وجود دارد که چرا پدیدههای خودارجاعی (عاملیت انسانی) در زمینههای مختلف روانشناسی نفوذ کردهاند. خود (self) بر انتخاب و ساخت محیطها تأثیر میگذارد. بیشتر تأثیر اثرات محیطی بر انگیزه، احساسات و عمل انسان، عمدتاً از طریق فرآیندهای خود انجام میشود؛ آنها به رویدادهای بیرونی معنا و ارزش میدهند.
بنابراین تاثیرات خود به عنوان عوامل تعیینکنندهی نزدیک و مهم، در قلب فرآیندهای علّی عمل میکنند. مردم از طریق مکانیسم های عاملیت شخصی به عملکرد خود کمک علّی می کنند. در میان مکانیزم های عاملیت، هیچ یک از آن ها نسبت به باورهای مردم در مورد توانایی هایشان برای اعمال کنترل بر سطح عملکرد خود و بر روی رویدادهایی که زندگی آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد، محوری تر یا فراگیرتر نیست. باورهای موثر بر چگونگی احساس، تفکر، انگیزه دادن به خود و رفتار افراد تاثیر می گذارند.
خودکارآمدی به باور فرد به ظرفیت خود برای اجرای رفتارهای لازم برای دستیابی به دستاوردهای عملکردی خاص اشاره دارد (بندورا، ۱۹۷۷، ۱۹۸۶، ۱۹۹۷). خودکارآمدی نشان دهنده اعتماد به نفس در توانایی اعمال کنترل بر انگیزه، رفتار و محیط اجتماعی خود است. دستیابی به خودکارامدی واقعی در شرایط پیچیده دشوار است. افراد تنها بر خودکارآمدی ادراکشده خود که حاصل بازخوردهای واقعی و جانشینی و مقایسه اجتماعی و بازحورد های فیزیولوژیک است دسترسی دارند. خودکارآمدی ادراکشده به رشد شناختی و عملکرد کمک میکند. هر چه خودکارآمدی ادراکشده به خودکارامدی واقعی نزدیک تر باشد بر رشد شناختی و عملکرد فرد تاثیر بیشتری می گذارد. خودکارآمدی ادراک شده هم به طور مستقیم - و هم غیرمستقیم با افزایش توجه، تلاش و پشتکار بر عملکرد تاثیر می گذارد.
خودکارآمدی ادراکشده از طریق چهار فرآیند اصلی تأثیر خود را اعمال میکند. این فرآیندها شامل فرآیندهای شناختی، انگیزشی، عاطفی و انتخابی هستند. سه سطح مختلف وجود دارد که در آنها خودکارآمدی ادراکشده به عنوان یک عامل مهم در رشد تحصیلی عمل میکند. باورهای دانشآموزان در مورد کارآمدیشان برای تنظیم یادگیری خود و تسلط بر فعالیتهای تحصیلی، آرزوها، سطوح انگیزه و موفقیت تحصیلی آنها را تعیین میکند. باورهای معلمان در مورد کارآمدی خودشان برای ایجاد انگیزه و ارتقای یادگیری، بر انواع محیطهای یادگیری که ایجاد میکنند و سطح پیشرفت تحصیلی دانشآموزان تأثیر میگذارد. باورهای معلمان در مورد اثربخشی آموزشی جمعی خود به طور قابل توجهی در سطح پیشرفت تحصیلی مدارسشان نقش دارد. ویژگیهای فیزیکی دانشآموزان بیش از آنکه مستقیماً بر موفقیت مدرسه تأثیر بگذارند، بر موفقیت در سطح فعالیت مدرسه تأثیر میگذارند و این کار را با تغییر باورهای معلمان در مورد اثربخشی جمعی خود انجام میدهند.
باورها و فرایندهای شناختی
تاثیرات باورهای خودکارآمدی بر فرایندهای شناختی اشکال مختلفی دارد. بسیاری از رفتارهای انسانی، که هدفمند هستند، توسط اهداف شناخته شده با تفکر قبلی تنظیم می شوند. تعیین هدف شخصی تحت تاثیر ارزیابی خود از قابلیت ها است. هر چه خودکارآمدی درک شده قوی تر باشد، اهدافی که افراد برای خود تعیین می کنند بالاتر است و تعهد آن ها به آن ها محکم تر است.
بیشتر دوره های عمل در ابتدا در تفکر شکل می گیرند. باورهای مردم در کارایی آنها بر انواع سناریوهای پیش بینی که آنها می سازند و تمرین می کنند، تاثیر می گذارد. کسانی که حس کارآمدی بالایی دارند، سناریوهای موفقیت را تجسم می کنند که راهنماها و حمایت های مثبتی برای عملکرد فراهم می کنند. کسانی که به کارایی خود شک دارند، سناریوهای شکست را تجسم می کنند و به بسیاری از چیزهایی که ممکن است اشتباه باشند، فکر می کنند. رسیدن به موفقیت های بیشتر در حین مبارزه با شک و تردید دشوار است.
مفهوم توانایی انسان در سال های اخیر دست خوش تغییرات قابل توجهی شده است. توانایی یک ویژگی ثابت در مجموعه رفتاری فرد نیست. بلکه، این یک قابلیت مولد است که در آن مهارت های شناختی، اجتماعی، انگیزشی و رفتاری باید سازمان یافته و به طور موثر برای خدمت به اهداف متعدد هماهنگ شوند. همچنین شامل مهارت در مدیریت واکنش های هیجانی است که می تواند کیفیت تفکر و عمل را مختل کند.
تفاوت مشخصی بین داشتن دانش و مهارت و توانایی استفاده خوب از آن ها در شرایط دشوار وجود دارد. موفقیت های شخصی نه تنها به مهارت ها بلکه به خودباوری کارآمدی برای استفاده درست از آن ها نیاز دارند. از این رو، فردی با دانش و مهارت های مشابه ممکن است بسته به نوسانات تفکر و خودکارآمدی، عملکرد ضعیف، کافی یا فوق العاده ای داشته باشد.
کودکان در هر سه سطح توانایی ریاضی - پایین، متوسط و بالا – ممکن است در خودکارآمدی ریاضی درک شده خود مطمئن باشند و یا در خود تردید داشته باشند. در مشکلات دشوار در هر سطح از توانایی، کودکانی که به توانایی های خود اعتقاد قوی داشته باشند، سریع تر استراتژی های اشتباه را کنار می گذارند. آن ها عملکرد بهتری خواهند داشت و در هنگام شکست خود را بازسازی می کنند و این کار را با دقت بیشتری نسبت به کودکان با توانایی برابر که گرفتار تردیدهای شخصی هستند، انجام می دهند. کودکانی که عملکرد ضعیفی دارند ممکن است این کارها را انجام ندهند زیرا یا فاقد مهارت هستند یا فاقد حس کارآمدی برای استفاده خوب از آن مهارت ها هستند. نگرش های مثبت نسبت به ریاضیات با خودکارآمدی درک شده بهتر از توانایی واقعی پیش بینی می شود.
نه تنها سهم مستقل خودکارآمدی درک شده در عملکرد شناختی را تایید کرده اند، بلکه فرآیندهای خودتنظیمی را شناسایی کرده اند که از طریق آن این کار صورت می گیرد. وظیفه اصلی تفکر این است که افراد را قادر به پیش بینی وقایع و توسعه راه هایی برای کنترل آن وقایعی کند که بر زندگی آن ها تاثیر می گذارد. چنین مهارت هایی نیاز به پردازش شناختی موثر اطلاعاتی دارند که شامل ابهامات و عدم قطعیت های بسیاری است.
در یادگیری قوانین پیش بینی کننده و تنظیم کننده، افراد باید از دانش خود برای ساخت گزینه ها، وزن دهی و ادغام عوامل پیش بینی کننده، آزمایش و تجدید نظر در قضاوت های خود در برابر نتایج فوری و غیر منتظره اقدامات خود، و به خاطر سپردن اینکه چه عواملی را آزمایش کرده اند و چقدر خوب کار کرده اند، استفاده کنند. این امر نیازمند حس کارآمدی قوی است تا در مواجهه با تقاضاها و شکست های موقعیتی که پیامدهای اجتماعی دارند، وظیفه محور باقی بماند.
تاثیر قدرتمند باورهای خودکارآمدی بر فرایندهای شناختی در یادگیری و تصمیم گیری پیچیده آشکار می شود. در مدیریت یک سازمان، مدیران باید افراد را براساس علایق و استعدادهایشان با وظایف فرعی مطابقت دهند و همچنین باید استراتژی های آموزنده و انگیزشی را برای افزایش عملکرد گروه خود یاد بگیرند و اجرا کنند. این همان کاری است که معلمان و مدیران نیز باید انجام دهند. ویژگی های سازمانی به طور سیستماتیک تغییر می کنند، و سیستم های باورها می توانند باورهای مدیران را در توانایی هایشان تقویت یا تضعیف کنند. مدیران مجموعه های پیچیده ای از تصمیمات را در موقعیت های مکرر در تلاش برای تحقق خواسته های مختلف کاری اتخاذ می کنند. خودکارآمدی درک شده آن ها، آرمان های سازمانی، و کیفیت تفکر تحلیلی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.
مفهوم توانایی
یک سیستم باورها که بر عملکرد شناختی تاثیر می گذارد، مربوط به چگونگی تعبیر توانایی توسط افراد است. برخی از کودکان توانایی را مهارتی اکتسابی می دانند که با کسب دانش و شایستگی می توان آن را افزایش داد. چنین کودکانی هدف یادگیری عملی را اتخاذ می کنند. آن ها به دنبال چالش هایی هستند که فرصت هایی برای گسترش دانش و شایستگی های آن ها فراهم می کند. آن ها خطاها را بخشی طبیعی از فرآیند فراگیری می دانند. انسان هایی که از اشتباهات درس می گیرند به راحتی دچار مشکل نمی شوند. آن ها قابلیت های خود را بیشتر از نظر پیشرفت شخصی در مقایسه با پیشرفت دیگران قضاوت می کنند.
یکی از نظامهای باورها که بر عملکرد شناختی تأثیر میگذارد، به نحوهی تفسیر افراد از توانایی مربوط میشود. برخی از کودکان، توانایی را به عنوان یک مهارت اکتسابی میدانند که میتواند با کسب دانش و شایستگی افزایش یابد. چنین کودکانی یک هدف یادگیری عملی را اتخاذ میکنند. آنها به دنبال چالشهایی هستند که فرصتهایی را برای گسترش دانش و شایستگی آنها فراهم می کند. آنها خطاها را به عنوان بخشی طبیعی از فرآیند یادگیری میدانند. افراد از اشتباهات درس میگیرند؛ بنابراین، به راحتی دچار مشکل نمیشوند. آنها تواناییهای خود را بیشتر بر اساس پیشرفت خودشان قضاوت میکنند تا بر اساس پیشرفت دیگران.
برخی دیگر از کودکان، توانایی را یک ظرفیت ذاتی میدانند. برای آنها، عملکرد، نشان دهنده تواناییهای فکری ذاتیشان است. عملکرد ضعیف تهدیدهای ارزیابی بالایی دارند مبنی بر اینکه آنها فاقد هوش پایه هستند. بنابراین، آنها وظایفی را ترجیح میدهند که خطاها را به حداقل برساند و مهارت آنها را به قیمت گسترش دانش و شایستگیهایشان آشکار کند. تلاش زیاد نیز تهدیدآمیز است زیرا احتمالا نشان می دهد فرد باهوش نیست. موفقیت های دیگران، توانایی درک شده آن ها را کوچک می کند.
دیدگاه ظرفیت ذاتی، تمرکز بر خود را با هدف محافظت از ارزیابی مثبت شایستگی فرد پرورش میدهد. دیدگاه مهارت اکتسابی تمرکز بر وظیفه را با هدف گسترش شایستگی فرد و تسلط بر چالش ها پرورش می دهد.
مفاهیم توانایی بر فرایندهای فکری و دستیابی به عملکرد از طریق مکانیسم خودکارآمدی تاثیر می گذارند. قبل از اینکه افراد شروع به کار کنند، مفاهیم مختلف توانایی - ظرفیت فکری ذاتی در مقابل مهارت فکری قابل کسب، مدیریت ماهرانه سازمان را منعکس می کنند. این دو مفهوم از توانایی بر عوامل خودتنظیمی حاکم بر دستیابی ها تاثیر می گذارند.
برای کسانی که توانایی را منعکس کننده استعداد ذاتی فکری می دانند، خود کارامدی درک شده با مواجهه با مشکلات کاهش می یابد، آن ها در تفکر تحلیلی خود بیش از پیش نامنظم می شوند، و آرمان های خود را برای گروه، پایین می آورند. گروهی که آن ها مدیریت می کنند، زوال تدریجی در عملکرد را نشان خواهد داد.
در مقابل، تصور توانایی به عنوان یک مهارت اکتسابی، حس بسیار انعطاف پذیری از کارآمدی شخصی را پرورش می دهد. تحت این سیستم باوری، افراد در کارایی درک شده خود ثابت قدم باقی می مانند، علی رغم استانداردهای دشوار برای فعالیت، آن ها به تعیین اهداف چالش برانگیز برای گروه ادامه می دهند، و از استراتژی های تحلیلی به روش های کارآمد استفاده می کنند. چنین جهت گیری خودکارآمدی، موفقیت های گروهی بالا را نتیجه می دهد.
عملکرد انسان نیز تحت تاثیر باورهایی است که مردم در مورد چگونگی تغییر توانایی در طول زمان دارند. کسانی که توانایی را به عنوان یک ظرفیت بیولوژیکی در حال کاهش با افزایش سن در نظر میگیرند، به سرعت عملکردهای معیوب را به عنوان نشانههایی از کاهش ظرفیت تفسیر میکنند. آن ها برای بهره برداری از قابلیت های خود کار چندانی انجام نمی دهند. کسانی که توانایی را مهارتی می دانند که باید توسعه یابد و تمرین شود، به موفقیت های بالاتری دست می یابند. هرچه افراد مسن تر به قابلیت های حافظه خود باور داشته باشند، زمان بیشتری را به پردازش شناختی وظایف حافظه اختصاص می دهند. تلاش شناختی بالاتر، به نوبه خود، عملکرد حافظه بهتری ایجاد می کند. خودکارآمدی شناختی ادراک شده هم به طور مستقیم و هم غیرمستقیم با افزایش تلاش شناختی بر عملکرد حافظه تاثیر می گذارد.
تأثیرات مقایسه اجتماعی
اکثر فعالیتها استانداردهای عینی برای ارزیابی توانایی ارائه نمیدهند. بنابراین، افراد باید تواناییهای خود را در رابطه با دستاوردهای دیگران ارزیابی کنند. صاحبان این دستاوردها، که افراد خود را با آنها مقایسه میکنند، بر نحوه قضاوت آنها در مورد تواناییهایشان تأثیر میگذارند. استانداردهای مقایسه اجتماعی همچنین بر عزت نفس و میزان رضایت آنها از دستاوردهایشان تأثیر میگذارد.
دانشآموزان در کار تحصیلی خود، از شیوههای نمرهدهی و ارزیابی معلمان از عملکردهای تحصیلی خود، اطلاعات مقایسهای زیادی در مورد تواناییهای خود دریافت میکنند. این ارزیابیهای مقایسهای مداوم، پیامدهای قوی بر اثربخشی دارند.
مقایسه اجتماعی از طریق تأثیر آن بر مکانیسمهای خودتنظیمی، بر عملکرد تأثیر میگذارد. افراد بازخورد دقیقی در مورد میزان عملکرد گروه خود و اطلاعات از پیش تعیینشده در مورد میزان مدیریت گروههای خود توسط دیگران دریافت می کنند. در شرایطی که مدیر در ابتدا به خوبی عمل کرده، سپس عقب افتاده و بسیار پایینتر قرار گرفته است، دیدن اینکه دیگران از او پیشی گرفتهاند، کارآمدی شخصی او را تضعیف کرده، تفکر تحلیلی نامنظم را افزایش داده و دستاوردهای عملکردی را به تدریج مختل می کند.
در مقابل، در شرایطی که مدیر در ابتدا عملکرد ضعیفتری نسبت به گروه مقایسه داشته، سپس به تدریج فاصله را کم کرده و در نهایت از مقایسهکنندگان پیشی گرفته است، دیدن اینکه خود به تسلط تدریجی دست یافته است، کارآمدی شخصی را تقویت کرده، تفکر کارآمد را پرورش داده و دستاوردهای عملکردی را افزایش می دهد.
چارچوببندی بازخورد
افراد در فعالیتهای مختلف خود، برای اهداف یا سطوح خاصی از شایستگی تلاش میکنند و هر از گاهی در مورد عملکرد خود بازخورد اجتماعی دریافت میکنند. این دستاوردهای مطلوب به تدریج حاصل میشوند، نه به سرعت. نحوه ارزیابی اجتماعی پیشرفت آنها میتواند به شدت بر ارزیابی خودکارآمدی آنها تأثیر بگذارد و در نتیجه مسیر دستاوردهای آنها را تغییر دهد.
بازخورد عملکردی که بر پیشرفتهای حاصلشده تمرکز دارد، قابلیتهای شخصی را برجسته میکند. بازخوردی که بر کاستیها تمرکز دارد، کاستیهای شخصی را برجسته میکند.
مدیریت سازمانی که در آن بازخورد به افراد مختلف در واقع معادل هستند اما از نظر تأکید بر پیشرفت یا کاستیها متفاوت هستند تفاوت در خودکارامدی را نمایان می کنند. به عنوان مثال، اگر فردی در سطح ۷۵٪ از یک استاندارد عمل می کند، بازخورد اجتماعی مثبت، ۷۵٪ پیشرفت حاصلشده را برجسته میکند. بازخورد منفی، ۲۵٪ کاستی را برجسته میکند. تأکید بر دستاوردهای بهدستآمده، خودکارآمدی ادراکشده، آرزوها، تفکر تحلیلی کارآمد، رضایت از خود و دستاوردهای عملکردی را افزایش میدهد. نقصهای برجسته، تأثیرات خودتنظیمی را تضعیف میکند و منجر به وخامت عملکرد میشود.
محیطهای یادگیری که توانایی را به عنوان یک مهارت اکتسابی تفسیر میکنند، مقایسه اجتماعی رقابتی را کماهمیت جلوه میدهند و خود-مقایسه پیشرفت و دستاوردهای شخصی را برجسته میکنند، برای ایجاد حس کارآمدی که پیشرفت تحصیلی را ارتقا میدهد، بسیار مناسب هستند.
کنترلپذیری ادراکشده
یکی دیگر از نظامهای باور مهم، مربوط به دیدگاه افراد در مورد میزان کنترلپذیری محیط شان است. کنترل دو جنبه دارد. اولین جنبه مربوط به سطح و قدرت کارآمدی شخصی برای ایجاد تغییرات از طریق تلاش پیگیر و استفاده خلاقانه از قابلیتها و منابع است. جنبه دوم مربوط به قابلیت اصلاح محیط است. این جنبه نشاندهنده محدودیتها و فرصتهایی است که محیط برای کارآمدی شخصی فراهم میکند.
افرادی که دچار شک به خود هستند، پیشبینی میکنند که تلاشها برای اصلاح وضعیت زندگیشان بیفایده است. آنها حتی در محیطهایی که فرصتهای بالقوه زیادی را فراهم میکنند، تغییر کمی ایجاد میکنند. اما کسانی که به کارآمدی خود باور راسخ دارند، از طریق خلاقیت و پشتکار، راههایی برای اعمال مقداری کنترل، حتی در محیطهایی با فرصتهای محدود و محدودیتهای زیاد، پیدا میکنند.
قدرت کنترلپذیری ادراکشدهی محیط بر عوامل خودتنظیمی که عملکرد شناختی را کنترل میکنند، تأکید دارد.
افرادی که در سازمان شبیهسازیشده، با این دیدگاه القا شده مدیریت کردند که رفتار گروهی به راحتی قابل نفوذ نیست به سرعت باور خود را به تواناییهای خود از دست دادند، حتی زمانی که استانداردهای عملکرد به راحتی در دسترس بودند. آنها آرزوهای خود را کاهش دادند و عملکرد گروهشان رو به وخامت گذاشت. افراد دیگری که با این دیدگاه عمل کردند که رفتار گروهی قابل نفوذ است حتی در مواجهه با مشکلات متعدد، خودکارآمدی بسیار انعطافپذیری از خود نشان دادند؛ اهداف چالشبرانگیز فزایندهای برای خود تعیین کردند؛ و از تفکر تحلیلی خوبی استفاده کردند. آنها به سطح بالایی از عملکرد گروهی دست یافتند.
در ابتدا، افراد برای قضاوت در مورد کارآمدی خود و تعیین آرزوهایشان به شدت به عملکرد گذشته خود متکی هستند. اما همانطور که آنها از طریق تجربیات بیشتر شروع به شکل دادن به یک خود-طرحواره در مورد کارآمدی خود می کنند، دستاوردهای عملکردی آنها به طور قویتر و پیچیدهتری توسط باورشان به کارآمدی شخصیشان تقویت می شود.
خودکارآمدی ادراکشده هم به طور مستقیم و هم از طریق تأثیرات قوی خود بر تعیین هدف و تفکر تحلیلی، بر عملکرد تأثیر میگذارد. اهداف شخصی، به نوبه خود، دستاوردهای عملکردی را از طریق استراتژیهای تحلیلی افزایش میدهند.
مجله اینترنتی روان تنظیم
Online Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا
روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی
دانش آموخته دانشگاه تهران
استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.