نقدی
درونپارادایمی
بر رویکرد
آموزشی
سازندهگرایانه
پیشدرآمدی
بر ماهیت
سازندهگرایی
در
قلمرو
گستردهٔ نظریههای
یادگیری،
سازندهگرایی
(constructivism) جایگاهی
ویژه یافته
است؛ رویکردی
که در چند
دههٔ اخیر نه
فقط بهعنوان یک
نظریهٔ شناختی،
بلکه بهمثابهٔ
جهانبینی
غالب در نظامهای
آموزشی بسیاری
از کشورها
درآمده است. این
رویکرد که ریشه
در اندیشهٔ فیلسوفانی
چون ایمانوئل
کانت و ژان پیاژه
دارد، بر این
اصل بنیادین
استوار است که
یادگیری، فرایندی
فعال و
معناساز است؛
بدین مفهوم که
دانشآموزان
صرفاً دریافتکنندگان
منفعل
اطلاعات نیستند،
بلکه با تکیه
بر پیشدانستهها
و تجربیات پیشین
خود، بهطور
مستمر به ساخت
و بازسازی
معنا در ذهن
خویش میپردازند.
با این حال،
آنچه این نظریهٔ
یادگیری را به
عرصهٔ آموزش
عملی کشانده
است، مسیری
پرفرازونشیب
و آکنده از
چالشهای حلنشده
بوده که نهتنها
متوجهِ عملِ
تدریس است،
بلکه دامنِ
پژوهشهای
تربیتی، سیاستگذاری
آموزشی و حتی
فلسفهٔ تعلیم
و تربیت را نیز
دربرمیگیرد.
آنچه در ادامه
میآید، کاوشی
است در اعماق
این چالشها
از منظر درونگفتمانی؛
نقدی که نه از
بیرون و از
موضعی مخالف،
بلکه از دلِ
خودِ رویکرد
سازندهگرا
برمیخیزد و
درصددِ هشدار
دربارهٔ
انحرافاتی
است که ممکن
است این نظریهٔ
غنی و پویا را
به جزمی ایستا
و تحمیلی بدل
کند.
مروری بر
تاریخچهٔ
آموزش سازندهگرا
سازندهگرایی
بهعنوان نظریهٔ
یادگیری، پیشینهای
چنددههای
دارد و در
آثار اندیشمندانی
چون پیاژه، ویگوتسکی
و دیویی بهخوبی
ریشه دوانده
است. این نظریه
در دهههای
۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی
در روانشناسی
شناختی جایگاه
خود را یافت و
بهتدریج از
محافل آکادمیک
به حوزهٔ تربیت
معلم و طراحی
آموزشی راه یافت.
با این حال،
آنچه در اینجا
شایان توجه
است، فاصلهٔ
زمانی قابلتأمل
میان ظهور
سازندهگرایی
بهعنوان نظریهٔ
یادگیری و
کاربستِ عملی
آن در کلاسهای
درس است. در
واقع، تدریس
سازندهگرا
بهعنوان یک
رویکرد عملی و
منسجم، تنها
از حدود یک
دههٔ پیش بهطور
جدی موردتوجه
پژوهشگران،
معلمان و سیاستگذاران
آموزشی قرار
گرفته است. این
تأخیر زمانی،
بهخودیخود
نشاندهندهٔ
پیچیدگی ذاتیِ
فرایند
انتقالِ یک
نظریهٔ شناختی
به قلمرو عمل
است؛ فرایندی
که همواره با
کاستیها و
نابسامانیهایی
همراه بوده است.
نکتهٔ
مهم آن است که
ماهیتِ خودِ
سازندهگرایی،
که بر
«معناپردازی
فردی و گروهی»
تأکید دارد، این
انتقال را بهمراتب
دشوارتر از رویکردهای
پیشین مانند
رفتارگرایی یا
شناختگراییِ
سنتی میسازد.
در رویکردهای
قدیمیتر، یادگیری
عمدتاً بهعنوان
انتقال
اطلاعات یا
پردازش دادهها
تعریف میشد
که ماهیتی
نسبتاً قابلپیشبینی
و برنامهپذیر
داشت. معلم میتوانست
محتوای آموزشی
را به واحدهای
کوچک تقسیم
کند، ترتیبِ
ارائهٔ آنها
را مشخص سازد
و با اطمینان
نسبتاً بالایی،
نتیجهٔ یادگیری
را پیشبینی
نماید. اما در
رویکرد
سازندهگرا، یادگیری
به فرایندی پویا،
زمینهمند و
عمیقاً شخصی
تبدیل میشود
که در آن هر یادگیرنده
بسته به پیشدانستهها،
تجربیات زیسته
و تعاملات
اجتماعی خود،
مسیری
منحصربهفرد
را در ساخت
معنا طی میکند.
این ویژگیِ
ذاتاً غیرقابلپیشبینیِ
یادگیری
سازندهگرا،
چالشی بنیادین
برای نظامهای
آموزشیِ مبتنی
بر برنامهریزیِ
دقیق و دستیابی
به اهداف ازپیشتعیینشده
ایجاد میکند
و بههمینسبب،
بسیاری از
مسائل نظری و
عملی این رویکرد
همچنان بیپاسخ
باقی مانده
است.
چهار
مسئلهٔ اساسی
در پژوهش و
عمل
در
دلِ این چالش
بنیادین،
چهار مسئلهٔ
کلیدی قابل
شناسایی است
که هر یک بهنوبهٔ
خود پرده از
ابعاد پنهان و
گاه نادیدهگرفتهشدهٔ
آموزش سازندهگرا
برمیدارد. این
مسائل که در
پژوهشهای
معاصر و نیز
در عملِ آموزشی
بهروشنی
قابل ردیابی
هستند، همگی بیانگر
شکاف عمیقی میانِ
نظریهٔ غنیِ
سازندهگرا و
کاربستِ عملیِ
آن در کلاسهای
درس میباشند.
نخستین
مسئله، به جهتگیریِ
پژوهشهای
انجامشده در
حوزهٔ آموزش
سازندهگرا
بازمیگردد.
بررسیِ نظاممندِ
ادبیات پژوهشی
نشان میدهد
که بخش عظیمی
از مطالعات،
بر طراحی و
اجرای روشهای
تدریسِ
سازندهگرا
متمرکز بودهاند،
اما آنچه بهطرز
چشمگیری
مغفول مانده،
بررسیِ عمیق و
میدانیِ فرایند
یادگیریِ
خودِ دانشآموزان
در کلاسهایی
است که از این
رویکرد
استفاده میکنند.
بهعبارت دیگر،
پرسشِ بنیادینِ
«دانشآموزان
دقیقاً چگونه
و تحت چه شرایطی
در کلاسهای
سازندهگرا
معنا میسازند؟»
همچنان پاسخی
روشن و مبتنی
بر شواهد
ندارد. این
کمبود پژوهشی،
نهتنها فهمِ
ما را از
کارآمدیِ
واقعیِ این رویکرد
نقصان میبخشد،
بلکه امکانِ
اصلاح و بهینهسازیِ
روشهای تدریس
را نیز از ما
سلب میکند.
وارسی این
مسئله نشان میدهد
که پژوهشگران
حوزهٔ آموزش،
غالباً تحت
تأثیرِ جذابیتهای
نظریِ سازندهگرایی،
از مطالعاتِ
دقیقِ کلاسمحور
که بتواند
ابعاد پنهانِ یادگیریِ
دانشآموزان
را آشکار کند،
غافل شدهاند.
دومین
مسئله، به
ضعفِ نظریهپردازی
در حوزهٔ تدریسِ
سازندهگرا
مربوط میشود.
اگرچه ادبیاتِ
موجود، انبوهی
از توصیههای
کلی دربارهٔ
آنچه معلمان
نباید انجام
دهند (مانند
تدریسِ مستقیم،
سخنرانیِ یکطرفه،
یا تکیه بر
حفظیات) ارائه
میدهد، اما
در ارائهٔ توصیفیِ
دقیق و عملیاتی
از آنچه تدریسِ
سازندهگرای
مؤثر را از
نوعِ نامؤثر
آن متمایز میسازد،
بهشدت
ناتوان است. این
ناتوانی، ریشه
در فقدانِ نظریههای
میانی (middle-range theories) دارد که
بتوانند
رفتارهای
مشخصِ معلم را
در کلاس درس
به پیامدهای عینیِ
یادگیری پیوند
بزنند. بهبیانِ
روشنتر، ما
بهخوبی میدانیم
که یک معلمِ
سازندهگرا
نباید صرفاً
به انتقالِ
اطلاعات
بپردازد، اما
پرسشِ اساسی اینجاست
که «چگونه» و
«با چه شاخصهایی»
میتوانیم
تدریسِ
سازندهگرایِ
اثربخش را از
تدریسی که
صرفاً در
ظاهرِ عنوانِ
سازندهگرا
را یدک میکشد،
تشخیص دهیم؟ این
خلأ نظری، بهویژه
در حوزهٔ تربیتِ
معلم و ارزشیابیِ
آموزشی، پیامدهای
جدی بههمراه
داشته است؛ چه
آنکه بدونِ چنین
تمایزی، هر
گونه تلاشی
برای ارتقای کیفیتِ
تدریسِ
سازندهگرا
به سردرگمیِ بیشتر
و در نهایت،
کاهشِ کارآمدیِ
این رویکرد
خواهد انجامید.
سومین
مسئله، به یکی
از چالشبرانگیزترین
جنبههای
مفهومِ «معلم
بهعنوان تسهیلگر»
اشاره دارد.
برخلافِ
تصورِ رایج که
اغلب تلویحاً یا
تصریحاً القا
میکند که تدریسِ
سازندهگرا نیازمندِ
دانشِ محتواییِ
کمتری از سوی
معلم است
(چراکه معلم
در این رویکرد،
نقشِ هدایتگر
و تسهیلکننده
را ایفا میکند،
نه منبعِ
دانش)، واقعیتِ
امر بهطرز
قابلتوجهی
متفاوت است.
پژوهشهای عمیق
در این حوزه
آشکار ساختهاند
که آموزشِ
سازندهگرا،
نهتنها به
دانشِ محتواییِ
عمیقتر،
بلکه به گونهای
از دانشِ سیال
و چندوجهی نیاز
دارد که در بسیاری
از نظامهای
آموزشیِ
موجود بهسادگی
قابلِ تأمین نیست.
دلیلِ این امر
روشن است:
معلمی که میخواهد
فضایی برای
ساختِ معنا
توسط دانشآموزان
فراهم آورد،
باید از پیش،
تصویری
نسبتاً جامع
از مسیرهای
گوناگونِ خطا
و فهمِ
نادرستِ دانشآموزان
در ذهن داشته
باشد تا
بتواند پرسشهای
چالشبرانگیز
طرح کند، به
موقع مداخله
نماید، و مفاهیم
را از زوایایِ
متعدد به دانشآموزان
عرضه کند.
این
الزامِ سنگین،
بهویژه در
نظامهای
آموزشیِ
دورهٔ ابتدایی
که معلمان
غالباً مسئولیتِ
تدریسِ حوزههای
محتواییِ
متعددی از
جمله ریاضیات،
علوم، زبان و
مطالعات
اجتماعی را بر
عهده دارند،
به یک معمای
ساختاریِ حلنشده
تبدیل میشود.
چگونه میتوان
انتظار داشت
که یک معلمِ
پایهٔ سوم
ابتدایی، همزمان
از دانشِ عمیقِ
ریاضی، علوم زیستی،
دستورِ زبان و
تاریخِ محلی
برخوردار
باشد تا
بتواند رویکردِ
سازندهگرا
را در تمامیِ
این حوزهها
بهکار گیرد؟
واقعیتِ تلخ
آن است که در
بسیاری از
موارد،
معلمانِ
دبستان با
وجودِ حسنِ نیت
و تلاشِ
فراوان، به دلیلِ
محدودیتهای
دانشِ محتوایی،
ناچار به سطحیسازیِ
رویکردِ
سازندهگرا میشوند
و در نتیجه،
نهتنها به
اهدافِ والای
این رویکرد
دست نمییابند،
بلکه ممکن است
کیفیّتِ یادگیریِ
دانشآموزان
را نیز در مقایسه
با روشهای
سنّتیتر،
کاهش دهند.
چهارمین
و بهزعمِ بسیاری
از
صاحبنظران،
عمیقترین و
بحثبرانگیزترین
مسئله، به
ابعادِ ایدئولوژیک
و سیاسیِ
گسترشِ رویکردِ
سازندهگرا
در نظامهای
آموزشیِ
مختلف بازمیگردد.
بررسیِ دقیقِ
اسنادِ سیاستگذاریِ
آموزشی در
سطحِ محلی و
ملی نشان میدهد
که در بسیاری
از کشورها،
سازندهگرایی
نهتنها بهعنوانِ
یک رویکردِ
توصیهشده،
بلکه اغلب بهعنوانِ
روشِ «صحیح» و
«علمی» تدریس،
بهصورتِ
الزامی به
مدارس ابلاغ میشود.
این تحمیلِ
گفتمانی،
پرسشهای بنیادینی
را دربارهٔ
ماهیتِ قدرت
در نظامهای
آموزشی برمیانگیزد.
آیا این تبدیلِ
یک نظریهٔ یادگیری
به یک روشِ
آموزشیِ
اجباری، نوعی
اعمالِ سلطهٔ
معرفتشناختی
نیست که جهانبینیِ
خاصی را بر
جامعهٔ آموزشی
تحمیل میکند؟
آنچه در اینجا
اهمیتِ
دوچندان مییابد،
این است که چنین
تحمیلی نهتنها
با روحِ اصلیِ
سازندهگرایی
که بر تنوعِ
مسیرهای یادگیری
و ساختِ معنا
توسط خودِ یادگیرنده
تأکید دارد،
در تناقضِ
آشکار است،
بلکه به حاشیهرانیِ
معلمان و روشهای
جایگزینی میانجامد
که ممکن است
در بافتهای
فرهنگی،
اجتماعی یا
موضوعیِ خاص،
کارآمدیِ بیشتری
داشته باشند.
این مسئله،
بحث را از
حوزهٔ صرفاً
آموزشی به
قلمروِ جامعهشناسیِ
تعلیم و تربیت
و فلسفهٔ علم
میکشاند و
نشان میدهد
که انتخابِ
روشهای
آموزشی، هرگز
عملی خنثی و
صرفاً تکنیکال
نیست، بلکه
آکنده از
بارهای ارزشی،
فرهنگی و ایدئولوژیک
است.
درهمتنیدگیِ
مسائل و دلالتهای
آن برای نظام
آموزشی
آنچه
از بررسیِ این
چهار مسئله بهروشنی
آشکار میشود،
درهمتنیدگیِ
عمیقِ سطوحِ
مختلفِ چالشهای
پیشِ رویِ
آموزشِ
سازندهگرا
است. این
مسائل، از
سادهترین لایههای
عملی (مانند
دانشِ محتواییِ
معلمان) تا پیچیدهترین
لایههای
فلسفی و ایدئولوژیک
(مانند نسبتِ
نظریهٔ یادگیری
با نظریهٔ تدریس
و مسئلهٔ قدرت
در نظامهای
آموزشی) را دربرمیگیرند.
این درهمتنیدگی،
بهخودیخود
حاکی از آن
است که حلِّ
هر یک از این
مسائل،
مستلزمِ توجه
به سایرین است
و هرگونه راهحلِ
تکبعدی و سطحی،
نهتنها
کارگشا نیست،
بلکه ممکن است
به پیچیدهترشدنِ
مسائلِ موجود
نیز منجر شود.
بنیادیترین
چالش، همچنان
مسئلهٔ تفکیکِ
نظریهٔ یادگیری
از روششناسیِ
آموزشی است.
سازندهگرایی،
در اصل و بنیاد،
نظریهای
دربارهٔ ماهیتِ
یادگیریِ
انسان است؛
پاسخی به
پرسشِ «چگونه
انسانها
معنا میسازند؟»
اما آنچه در
کاربستهایِ
آموزشیِ این
نظریه مشاهده
میشود،
غالباً نوعی
خلطِ فاحش میان
این سطحِ توصیفی
(چگونگیِ یادگیری)
و سطحِ هنجاری
(چگونگیِ تدریس)
است. از منظری
دقیقتر، از
آنجا که نظریهٔ
یادگیری به «چیستی»
و «چگونگی»
فرایندهای
ذهنی میپردازد،
در حالی که
نظریهٔ تدریس
به «چگونگیِ
سازماندهیِ
موقعیتهای بیرونی»
برای تسهیلِ
آن فرایندها،
این دو حوزه
را نباید با یکدیگر
یکی انگاشت.
نادیدهگرفتنِ
این تمایزِ
مفهومی، بهطرزِ
غمانگیزی
منبعِ بسیاری
از ناکارآمدیهای
آموزشی بوده
است؛ زیرا بسیاری
از معلمان و
حتی
پژوهشگران،
بهاشتباه
تصور کردهاند
که بهمحضِ پذیرشِ
سازندهگرایی
بهعنوانِ
نظریهٔ یادگیری،
روشِ تدریسِ
متناسب با آن
نیز بهطورِ
خودکار و بیواسطه
قابلِ
استنتاج است،
در حالی که
واقعیت، پیچیدهتر
از این است.
علاوه
بر این، ماهیتِ
«معناپردازیِ
شخصی و زمینهمند»
در سازندهگرایی،
بهنوعی با
منطقِ برنامهریزیِ
آموزشیِ سنتی
که مبتنی بر
دستیابی به
اهدافِ ازپیشتعیینشده
و قابلِ
اندازهگیری
است، در تنشِ
دائمی بهسر میبرد.
هرچه رویکردِ یادگیریِ
«سازندهتر»
میشود، یعنی
هرچه به دانشآموزان
فضای بیشتری
برای ساختِ
معنا بر اساسِ
پیشدانستهها
و تعاملاتِ
خودشان داده میشود،
«غیرقابلپیشبینیتر»
نیز میشود. این
ویژگی که در
ذاتِ خود، یکی
از نقاطِ
قوّتِ سازندهگرایی
بهشمار میآید
(چراکه به
تنوعِ مسیرهای
یادگیری
احترام میگذارد)،
در نظامهای
آموزشیِ مبتنی
بر
استانداردهایِ
مشخص و آزمونهایِ
سرنوشتساز،
به یک نقطهٔ
ضعفِ عمده تبدیل
میشود. چگونه
میتوان از یک
سو، بر ساختِ
معنایِ شخصی و
منحصربهفردِ
هر دانشآموز
تأکید کرد و
از سوی دیگر،
انتظار داشت
که همهٔ دانشآموزان
در یک آزمونِ یکسان،
نتایجِ قابلِ
مقایسهای
کسب کنند؟ این
پرسش، چالشی
است که نظامهای
آموزشیِ بسیاری
از کشورها
هنوز پاسخی قانعکننده
برای آن نیافتهاند.
پارادوکسِ
مرکزیِ
سازندهگرایی
در مقام عمل
در
نهایت، آنچه
بهعنوانِ یک
پارادوکسِ
مرکزی در این
واکاویِ
انتقادی بهچشم
میخورد،
تناقضِ
آشکارِ میانِ
روحِ اصلیِ
سازندهگرایی
و نحوهٔ
کاربستِ عملیِ
آن در عرصهٔ سیاستگذاریِ
آموزشی است.
سازندهگرایی
بهعنوانِ یک
نظریهٔ یادگیری،
بر «ساختِ
معنا توسط یادگیرنده»،
«تنوعِ مسیرهای
یادگیری» و
«زمینهمندیِ
دانش» تأکید
دارد و بهصراحت
از هرگونهِ
جزماندیشی و
تحمیلِ یک مسیرِ
واحد بر یادگیرندگان
پرهیز میکند.
با این حال،
آنچه در عرصهٔ
عمل و سیاستگذاریِ
آموزشی رخ میدهد،
غالباً بهطرزِ
نگرانکنندهای
با این روحِ
اصلی در تضاد
است. گویی رویکردی
که خود بر
«تکثرگراییِ
معرفتشناختی»
و «تنوعِ روشهایِ
یادگیری» پای
میفشارد، در
مقامِ یک
گفتمانِ مسلط
و هژمونیک، به
یک
«دستورالعملِ
واحد و هنجاری»
تبدیل میشود
که میکوشد
هرگونهِ روشِ
آموزشیِ جایگزین
را بهحاشیه
رانده و
نامشروع جلوه
دهد.
این
پارادوکس، که
دقیقاً همان
نقطهٔ کانونیِ
نقدِ درونگفتمانی
است، هشداری
است جدّی به
فعالان،
پژوهشگران و سیاستگذارانِ
عرصهٔ تعلیم و
تربیت: نگذاریم
یک نظریهٔ غنی
و پویا، در
فرایندِ نهادینهشدنِ
خویش، به جزمی
ایستا و مقدّس
تبدیل شود که
هرگونه پرسش و
نقدی را بهعنوانِ
تهدید تلقی میکند.
روحِ اصلیِ
سازندهگرایی،
نقادانه و
پرسشگر است و
بر ساختِ معنا
توسط خودِ یادگیرنده
(اعم از دانشآموز،
معلم یا
پژوهشگر) تأکید
دارد. بنابراین،
وفاداریِ اصیل
به این رویکرد،
مستلزمِ آن
است که همواره
در برابرِ
نقدها و اصلاحاتِ
مبتنی بر
شواهد گشوده
باشیم و از
هرگونهِ جزماندیشی
و یکدستسازیِ
آموزشی پرهیز
کنیم. این رویکردِ
نقادانه،
خودِ سازندهگرا
را نیز بهعنوانِ
موضوعی برای
بازنگریِ
دائمی قرار میدهد.
جمعبندی:
بهسوی نگاهی
متوازن و مبتنی
بر شواهد
در
پایان این
تأملِ طولانی،
آنچه برجسته میشود،
ضرورتِ نگاهی
متوازن،
نقادانه و
مبتنی بر
شواهد به رویکردِ
آموزشیِ
سازندهگرا
است. این رویکرد،
بیتردید
دستاوردهایِ
ارزشمندی برای
نظریهٔ یادگیری
و عملِ تربیتی
بههمراه
داشته و آگاهیِ
ما را از ماهیتِ
پیچیدهٔ یادگیریِ
انسان بهطرزِ
قابلِ توجهی
عمیقتر
ساخته است. با
این حال، هیچ
نظریهٔ آموزشیای
را نباید بهعنوانِ
«نسخهٔ جامع و
نهایی» در نظر
گرفت که برای
همهٔ موقعیتها،
موضوعاتِ درسی
و گروههای سنی،
کارآمد و
اثربخش است. پیچیدگیِ
ذاتیِ یادگیریِ
انسان، تنوعِ
فرهنگها و
بافتهای
آموزشی، و
تفاوتِ ماهیتِ
حوزههای
محتواییِ
گوناگون، همگی
اقتضا میکنند
که معلمان و
پژوهشگران از
ترکیبیِ
هوشمندانه و
زمینهمند از
رویکردهایِ
مختلف بهره گیرند.
آنچه
میتواند بهعنوانِ
راهی بهسویِ
بهبودِ وضعیتِ
کنونی مدّنظر
قرار گیرد،
نخست تأکید بر
پژوهشهایِ
دقیقِ کلاسمحور
است که بتواند
تصویریِ واقعبینانه
از چگونگیِ یادگیریِ
دانشآموزان
در شرایطِ طبیعیِ
کلاسهایِ
سازندهگرا
ارائه دهد و
شواهدی برای
اصلاح و بهینهسازیِ
این رویکرد
فراهم آورد.
دوم، تلاش برای
توسعهٔ نظریههایِ
میانیِ آموزشی
که تمایزِ میانِ
تدریسِ
سازندهگرایِ
مؤثر و نامؤثر
را بهصورتِ
عملیاتی و
مبتنی بر شاخصهایِ
عینی ممکن
سازند و زمینهٔ
تربیتِ معلمِ
اثربخشتر را
فراهم آورند.
سوم، بازنگریِ
جدّی در برنامههایِ
تربیتِ معلم
بهگونهای
که هم بر
دانشِ عمیقِ
محتوایی و هم
بر مهارتهایِ
تسهیلگریِ
سازندهگرا
تأکید داشته
باشد؛ بهویژه
برای معلمانِ
دورهٔ ابتدایی
که با گسترهٔ
وسیعی از حوزههای
محتوایی
سروکار دارند.
و چهارم، پرهیز
از هرگونهِ
جزماندیشی و
تحمیلِ گفتمانی
در سیاستگذاریِ
آموزشی و بهجای
آن، پذیرشِ
تنوعِ روشهایِ
تدریس و
احترام به
انتخابِ
آگاهانهٔ
معلمان بر اساسِ
بافتِ خاصِ
کلاسهایشان.
در
نهایت، نقدِ
درونگفتمانیِ
سازندهگرایی،
نه بهمعنایِ
طردِ این رویکرد،
بلکه بهمعنایِ
بهروزرسانیِ
مداومِ آن در
پرتوِ شواهد و
تجربیاتِ جدید
است. این
نگاه،
وفادارانهترین
مواجهه با
روحِ اصلیِ
سازندهگرایی
است که خود بر
فرایندِ
مداومِ ساخت و
بازسازیِ
معنا، حتی
دربارهٔ بنیادیترین
اصولِ خویش،
تأکید دارد.
تعلیم و تربیتِ
اصیل، فضایی
برای گفتوگویِ
نقادانه و
تکثرِ آرا
است، نه عرصهای
برای تحمیلِ یک
جهانبینیِ
خاص. و این، شاید
مهمترین پیامی
باشد که این
واکاویِ
انتقادی در
دلِ خود جای
داده است.