صفحه نخست عملکرد برتر آموزش و یادگیری یادگیری خود تنظیم فراشناخت
مطالعه-خواندن انگیزش و هیجان سنجش و ارزشیابی عصب روانشناسی
سه شنبه - 29 مهر 1404
مجله اینترنتی روان تنظیم
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
آموزش و یادگیری
زمینه سیاسی بهبود مدارس
چند دهه پیش در امریکا، کتاب «ملتی در معرض خطر» زنگ خطر را در مورد کیفیت پایین مدارس آمریکا به صدا درآورد. گذشته از نگرانیهای فراوان، تأیید برخی و حالت تدافعی برخی دیگر و نظرسنجیهای افکار عمومی، بسیاری راهحلهای سیاستی توصیه شد، و برخی حتی اجرا شد؛ از جمله استانداردهای محتوا و ارزیابی برای فراگیران - که گاهی اوقات با عواقب جدی برای عدم موفقیت همراه است؛ افزایش آزمون برای معلمانی که وارد این حرفه میشوند، با تحریمهایی بر کالجهایی که آنها را آماده میکنند؛ و کارنامههای مدارس و آگهیهایی که در روزنامهها منتشر میشوند و موفقیت نسبی مدارس مختلف را در یک منطقه یا استان نشان میدهند. هر رئیس جمهور، آموزش را در اولویت اصلی خود قرار داده و تقریباً همه نامزدهای مناصب سیاسی، آنطور که خود ادعا میکردند توصیههای سیاستی برای رسیدگی به این مشکل داشتند. به عبارت دیگر، آموزش و پرورش به گونهای در صفحه رادار عمومی قرار گرفته بود.
با تغییر عمیقی در اقتصاد جهان توجه مجدد به آموزش احیا شده است: فاصله گرفتن (و تغییر شکل) صنایع کشاورزی، ماهیگیری، معدن و تولید و حرکت به سمت اقتصادی مبتنی بر خدمات و اطلاعات بیشتر. مشاغل و سبکهای زندگی که فراگیران را باید برای آنها آماده کرد، نیازمند مقادیر فزایندهای از «دانش روز» هستند، کاری که مدارس گذشته برای آن مناسب نبودند. علاوه بر این، با توجه به تغییرات جمعیتی و اجتماعی، مدارس امروزی مسئولیتی بسیار فراتر از آموزش و یادگیری مبانی از طریق کتاب به فراگیرانی دارند که مهارتهای اولیه آنها در حد لازم برای دنیای تکنولوژیک ما نبود و نیست. از مدارس امروزی خواسته میشود که نه تنها مسئولیت مهارتهای تحصیلی، بلکه مسئولیت توسعه شخصیت، فضیلت مدنی و استعداد هنری را نیز بر عهده بگیرند.
علاوه بر این، مربیان و دانشمندان شروع به جدی گرفتن آنچه که برای دههها شناخته شده بود، کردهاند: اینکه میانگین پیشرفت تحصیلی فراگیران، تفاوتهای قابل توجه در یادگیری بین گروههای مختلف فراگیران را پنهان میکند. این تفاوتها هم به طبقه و هم به قومیت مربوط میشوند؛ در واقع، جدا کردن آنها از یکدیگر دشوار است. اما حقیقت ناخوشایند این است: فراگیران فقیر یا اقلیت، که به طور گسترده در مدارسی با کمترین منابع و کمصلاحیتترین معلمان ثبتنام میکنند، در سطوحی بسیار پایینتر از فراگیران طبقه متوسط،به موفقیت دست مییابند. این واقعیت چیز جدیدی نیست. آنچه جدید است، شناخت عمومی این است که ما به خوبی به فراگیران خود خدمت نمیکنیم و اینکه ما تعهد اخلاقی داریم که به همه فراگیران در تحقق پتانسیل کامل خود کمک کنیم.
سلامت اقتصاد و سودآوری شرکتها تا حد زیادی به سطح مهارت نیروی کار بستگی دارد. بنابراین، الزامات اخلاقی و اقتصادی برای همه فراگیران وجود دارد که در سطحی آموزش ببینند که زمانی مختص تعداد کمی از افراد ممتاز بود. این شناخت، اصرار فعلی بر اصلاحات مبتنی بر استانداردها را تشدید کرده است، و نتیجه ضمنی آن این است که محتوا و کیفیت یادگیری فراگیران موضوعی برای گفتمان و سیاست عمومی است. سیاستهای پیشنهادی و اجرا شده، نشان دهنده ناامیدی عمومی است که پس از سال ها تلاش، پیشرفت گسترده یا پایدار چندانی حاصل نشده است. به جز چند مورد استثنای مهم، پیشرفت تحصیلی و شکاف پیشرفت تحصیلی بین فراگیران در محلههای مختلف و با پیشینههای مختلف همچنان ادامه دارد. این عدم پیشرفت، تا حدی نتیجه تمایل مربیان به خودنمایی با ابتکارات جدید بدون تغییر اساسی در نحوه مدیریت کارکردهای اصلی آموزش و یادگیری است.
ارائه مدلها و سرفصلهایی، با هدف کمک به مربیان برای بررسی جدی این کارکردهای اصلی کافی نیست: مربیان همچنین باید در نظر داشته باشند که این تلاش، یک زیرمتن سیاسی نیز دارد. به هر حال، مدارس دولتی از بودجه عمومی استفاده میکنند که آنها را در برابر مقامات منتخب در سطح استانی و محلی پاسخگو میکند. تصمیماتی که در مورد مدارس گرفته میشود - مقررات مربوط به برنامه درسی و آزمونها، صدور مجوز و گواهینامه معلمان و تخصیص منابع - همگی تحت تأثیر ملاحظات سیاسی قرار دارند. این به طور مؤثر به این معنی است که علاوه بر دانستن راه درست برای بهبود مدارس، مربیان و عموم مردم باید واقعاً بخواهند که این کار را انجام دهند. به عبارت دیگر، دانش باید با اراده سیاسی همراه باشد.
تا حد زیادی، اراده سیاسی در اقتصاد منعکس میشود. جوامع تمایل دارند بودجه عمومی را به فعالیتهایی که برایشان ارزشمند است، مانند بزرگراهها و پلها، پشتیبانی از مزارع و هنرها، اختصاص دهند. در مدارس، این بودجه معمولاً به سمت برنامههای جدید یا کلاسهای کوچکتر هدایت میشود. البته، هر کاری که ارزش انجام دادن دارد، هزینه ندارد - مثلاً وقتی معلمان دبستان تصمیم میگیرند تیمهای آموزشی تشکیل دهند، یا وقتی معلمان دبیرستان کلاسهای بزرگتری را به عهده میگیرند تا یکی از آنها بتواند هر دوره برای کمک به فراگیران مشکلدار آزاد باشد. مردم باید بخواهند مدارس خود را بهبود بخشند، چه انجام این کار هزینه داشته باشد چه نداشته باشد، و باید متقاعد شوند که این تلاش نتیجه خواهد داد. علاوه بر این، آنها باید مطمئن باشند که اقداماتشان از نظر اخلاقی صحیح است - کاری که انجام میدهند درست است.
میزان سرمایهگذاری عمومی در مدارس در سراسر کشور بسیار متفاوت است؛ برای مثال، هزینهها در شمال شهر تهران بسیار بیشتر از جنوب آن است. تا حدودی، این نابرابریها منعکسکننده هزینههای مختلف زندگی در هر منطقه است، اگرچه در بین استان ها نیز وجود دارد.
افسانههایی درباره جامعه آمریکا
ایالات متحده جامعهای است که پیرامون ایدهها و اسطورههای قدرتمند بسیاری سازمان یافته است. این کشور سرزمین فرصتها و آزادی است، با فلسفه سیاسی که در قانون اساسی و منشور حقوق بشر تجسم یافته است. مهاجران به دلیل آزادی سیاسی و مذهبی که در ایالات متحده وجود دارد، و همچنین برای کسب دستمزد مناسب، به این کشور جذب میشوند. آنها همچنین به این دلیل به این کشور میروند که ایالات متحده را جامعهای بیطبقه میدانند، جایی که پیشرفت نه با جایگاه اجتماعی خانواده، نه با لهجه یا نه با مشاغل سنتی اجداد تعیین میشود. ادعای ایالات متحده، به عنوان یک جامعه، این است که موفقیت بر اساس شایستگی و بدون توجه به جایگاه ارثی فرد است.
در مقایسه با بسیاری از جوامع دیگر، ایالات متحده واقعاً عاری از تمایز طبقاتی است. تاریخ ایالات متحده پر از داستانهایی از افرادی است که از ریشههای فروتن به مناصب قدرت، نفوذ و مسئولیتهای عظیم، چه در حوزههای عمومی و چه در حوزههای خصوصی، رسیدهاند.
با این حال، علیرغم این افسانهپردازی، جامعه ایالات متحده به آن اندازه که برخی میگویند یا بسیاری از مهاجران باور دارند، باز و آزاد نیست. حتی در ایالات متحده، امتیاز، امتیاز میآورد؛ برخی از مردم در جستجوی جایگاه خود در نظم اقتصادی و اجتماعی، از مزیت قابل توجهی برخوردارند.
سیستمی از انتظارات غیررسمی
فراگیرانی که خانوادهها و دوستان تحصیلکرده دارند، اغلب میشنوند که از آنها انتظار میرود «چیزی از خودشان بسازند». این پیشنهادها میتوانند اشکال مختلفی داشته باشند: برای مثال، پسرعموی یک فراگیر کلاس هفتمی ممکن است بپرسد که آیا او هنوز درس جبر میخواند یا خیر، یا بهترین دوست یک فراگیر سال سوم دبیرستانی ممکن است بپرسد که آیا او هنوز برای دانشگاه آمادگی دارد یا خیر. این سؤالات هم بر اساس دانش و هم بر اساس انتظارات هستند: پسرعموی فراگیر کلاس هفتمی میداند که شروع زودهنگام جبر میتواند بعداً درهایی را باز کند، و بهترین دوست سال سوم میداند که برنامههای دانشگاه باید از مدتها قبل برنامهریزی شوند.
ممکن است هرگز از فراگیرانی که خانوادهها و دوستان کمتحصیل دارند، سوالات فوق پرسیده نشود. والدین کمتحصیل ممکن است با روشهای سیستم آموزشی ناآشنا باشند و بنابراین در موقعیتی نباشند که دسترسی فرزندان خود به آموزش عالی را تضمین کنند. آنها ممکن است تشخیص دهند که آموزش کلید موفقیت آینده است و تجربیات خودشان در مدرسه ممکن است مثبت بوده باشد، اما ممکن است از اهمیت جبر، مثلاً، یا مطالعه زبان آگاه نباشند. فرزندان چنین والدینی از مزایای حمایت خانواده که به دنبال منافع تحصیلی آنها هستند، برخوردار نیستند.
به دلیل این اختلاف بین فراگیران خانوادههای تحصیلکرده و فراگیرانی که والدین کماطلاعتری دارند، معلمان دبیرستان مسئولیت ویژهای در کمک به همه فراگیران برای تعیین برنامههای آینده خود دارند. البته اکثر دبیرستانها مشاورانی دارند که مسئولیت صریح آنها ارائه راهنمایی در مورد چنین تصمیماتی است. این افراد میتوانند نقش مهمی در زندگی فراگیران ایفا کنند و به آنها کمک کنند تا امکانات جدید را ببینند و بر دلسردی در کارهای روزانه کلاس خود غلبه کنند. با این حال، مشاوران معمولاً تعداد زیادی فراگیر را به خود اختصاص میدهند و در نتیجه تعامل یک به یک را محدود میکنند. علاوه بر این، نقش بسیاری از مشاوران فقط شامل ثبت نام در دورهها و حل اختلاف است. با این حال، مشاوران میتوانند تأثیر فوقالعادهای داشته باشند؛ دانشگاه برای برخی از فراگیران به سادگی در صفحه رادار نیست و یک کلمه دلگرمکننده از یک مشاور محترم میتواند به معنای واقعی کلمه مسیر زندگی آنها را تغییر دهد.
البته، مشاوران مدرسه نمیتوانند همه کارها را انجام دهند - آنها هر روز فراگیران را نمیبینند، و آنها از کیفیت کار روزانه فراگیران آگاه نیستند. با این حال، معلمان این کار را انجام میدهند، و بنابراین در موقعیت بسیار خوبی برای تشویق جاهطلبیهای فراگیران هستند. وقتی معلمان به زندگی فراگیران در خارج از کلاس درس علاقه نشان میدهند - مثلاً با شرکت در رویدادهای ورزشی یا نمایشهای مدرسه یا با خواندن روزنامه مدرسه - به فراگیران میفهمانند که سهم مهمی در زندگی مدرسه دارند. چنین حمایتی ممکن است بیشتر از هر منبع دیگری باشد که فراگیران دریافت میکنند.
دسترسی غیررسمی به فرصتها
اعضای نخبگان اقتصادی و سیاسی تمایل دارند از خودشان مراقبت کنند و تمایل دارند فرصتهایی را به افرادی مانند خودشان ارائه دهند. وقتی جوانان ممتاز انتخابهای شغلی خود را انجام میدهند، میتوانند با اقوام یا دوستان خانواده تماس بگیرند تا در مورد مشاغل مختلف و تحصیلات مورد نیاز برای دنبال کردن آن اطلاعات کسب کنند. هنگام درخواست شغل، ممکن است به دلیل ارتباطات خانوادگی، مصاحبههایی با آنها انجام شود. برخی از فرصتهای افزایشیافته برای افراد ممتاز، به خوبی تثبیت شده و حتی نهادینه شدهاند: به عنوان مثال، برخی از دانشگاهها در طول فرآیند پذیرش، توجه ویژهای به فرزندان فارغالتحصیلان - یا به اصطلاح "میراث" دانشگاهی - دارند.
دسترسی غیررسمی به فرصتهایی که برخی افراد از آن برخوردارند، اغلب حتی برای کسانی که از آن بهرهمند میشوند، نامرئی است. بنابراین، فراگیرانی از خانوادههای فقیر که خانوادههایشان در موقعیتی نیستند که در آغاز سفر زندگیشان به آنها کمک اساسی ارائه دهند، ممکن است احساس کنند که این سیستم کاملاً منصفانه نیست، بدون اینکه بتوانند دلیل آن را بیان کنند. به همین ترتیب، فراگیران ممتازتر ممکن است لزوماً تشخیص ندهند که همسالانشان از مزایای یکسانی برخوردار نیستند؛ آنها همچنین ممکن است فرض کنند که موفقیتهایشان را بر اساس شایستگیهای خود به دست آوردهاند.
دسترسی غیررسمی به فرصتها از سنین پایین آغاز میشود. انجمنهای اولیا و مربیان مدارس ابتدایی عمدتاً از والدینی (عمدتاً مادران) تشکیل شدهاند که برای فرزندانشان جاهطلب هستند و میخواهند مطمئن شوند که آنها از معلمان ماهر، کلاسهای تقویتی و جایگاه «بااستعداد» بهرهمند میشوند. اگرچه چنین والدینی اغلب به مدارس فرزندانشان کمکهای مادی میکنند، اما نیرویی هستند که باید روی آنها حساب کرد، زیرا آنها عادت دارند به نمایندگی از فرزندانشان به خواستههایشان برسند.
در سطح دبیرستان اول و دوم، تأثیر والدین بسیار درگیر، شکل کمی متفاوتی به خود میگیرد. آنها تمام تلاش خود را میکنند تا فرزندانشان در اولین فرصت در رشته ریاضی یا تجربی ثبتنام شوند و مطمئن میشوند که فرزندانشان در دورههای پیشرفته شرکت میکنند و در فعالیتهایی شرکت میکنند که در درخواستهای دانشگاهشان خوب به نظر برسد.
زبان قدرت
نمایشنامه پیگمالیون اثر جورج برنارد شاو بر اساس این ایده بود که طبقه اجتماعی - و بنابراین فرصتهای زندگی - به نحوه گفتار فرد بستگی دارد. در نمایشنامه شاو، یک دختر انگلیسی از طبقه پایین پس از آموزش نحوه صحبت کردن "درست" توسط یک جنتلمن از طبقه بالا، خود را به عنوان یک کنتس اتریشی "جا میزند". البته، پیگمالیون در بریتانیا اتفاق میافتد، جایی که زبان به طور سنتی شاخص مهمتری برای طبقه و جایگاه اجتماعی نسبت به کشور ما دارد. اما در بیشتر کشور ها "زبان استاندارد" وجود دارد که به عنوان یک امر بدیهی در خانههای طبقه متوسط و بالا صحبت میشود. البته، انواع دیگری از گونه های زبانی نیز در کشور ما صحبت میشود، از جمله "عربی یا ترکی" و گویشهای روستایی. باید توجه داشته باشم که اینها زبانهای واقعی هستند، با واژگان و نحوی که تا حدودی با زبان استاندارد متفاوت است.
تنوع انواع زبان پیامدهای اجتماعی و آموزشی جدی برای کودکان دارد، بسیاری از آنها توسط معلمان خود تشویق میشوند که هنگام ورود به مدرسه، لهجههای خود را کنار گذاشته و به زبان استاندارد روی آورند. این معلمان عمدتاً نیت خیری دارند؛ آنها میدانند که صحبت کردن به زبان طبقه متوسط برای فراگیرانشان مهم است. اما اگر مراقب نباشند، میتوانند این حس را به فراگیران خود منتقل کنند که پیشینه یا فرهنگ آنها، همانطور که در زبانشان تجسم یافته است، نسبت به سایر فراگیران پایینتر است. برخی از فراگیران خود را در موقعیتی میبینند که مجبور به انتخاب (غلط) بین فرهنگ خود و فرهنگ مدرسه میشوند.
کودکانی که با گویشی غیر از زبان استاندارد وارد مدرسه میشوند، در واقع درمییابند که در یک کلاس نا آشنایی هستند و چیزی را یاد میگیرند که برای آنها زبانی متفاوت است. یادگیری خواندن و نوشتن برای چنین فراگیرانی چالش بزرگتری نسبت به کسانی است که در خانه به انگلیسی استاندارد صحبت میکنند. این واقعیت که بسیاری از این فراگیران میتوانند در سالهای اولیه مدرسه خود را ثابت نگه دارند، گواهی بر هوش و پشتکار آنهاست. در سالهای بعدی، وقتی کاربرد صحیح و دستور زبان به مباحث مهمی در کلاسهای درسی تبدیل میشوند، ساختارهای دستوری برای فراگیرانی که در خانوادههایی بزرگ شدهاند که زبان استاندارد صحبت میشود، «درست» به نظر میرسند، اما دیگران باید آنها را مانند یک زبان دوم به خاطر بسپارند. نوع زبانی که فراگیران صحبت میکنند، بر شانس آنها در بازار کار و همچنین در مدرسه تأثیر میگذارد. اکثر کارفرمایان اصرار دارند که کارمندانشان با استفاده از زبان استاندارد «به درستی» صحبت کنند. از این رو، تسلط بر زبان استاندارد یک مهارت ضروری زندگی برای فراگیران است و پیامدهای عظیمی برای موفقیت آینده آنها دارد.
حس امتیاز و استحقاق
فراگیرانی که از خانوادههای ممتاز هستند اغلب فرض میکنند که دسترسی به فرصتها را عملاً به عنوان یک حق مادرزادی به ارث خواهند برد. آنها به باز شدن درها برای خود عادت دارند و اغلب وقتی اشتباه میکنند، فرصتهای دوم و سوم به آنها داده میشود. از سوی دیگر، فراگیران کمدرآمدتر، به دلیل تجربیات شخصی یا سنتهای جامعه، یاد میگیرند که محتاط باشند. فراگیرانی که انتظار دارند اوضاع بر وفق مرادشان پیش برود، اغلب متوجه میشوند که این اتفاق میافتد، تا حدودی به این دلیل که خود این انتظارات به آنها اعتماد به نفس میدهد. دسترسی غیررسمی به فرصتها و تسلط بر زبان قدرت، این انتظارات مثبت را تقویت میکند.
چرخه فقر و جهل
فقر و جهل در دهههای گذشته به طور فزایندهای به هم مرتبط شدهاند. در طول رونق اقتصادی پس از جنگ، فردی با تحصیلات دیپلم میتوانست از خانوادهاش حمایت کند، خانه و ماشین بخرد و هزینه دانشگاه را با دستمزد کار در محیط شغلی بپردازد.
امروزه، وضعیت کاملاً متفاوت است: مکانیکهای خودرو، تکنسینهای پزشکی و دستیاران اداری از تجهیزات الکترونیکی پیشرفته استفاده میکنند؛ کشاورزان مدرن درگیر تجزیه و تحلیلهای گسترده عوامل تولید هستند؛ و کارگران خط مونتاژ مشکلات پیچیده را با سایر اعضای تیمهای تولیدی خود حل میکنند. مطمئناً مشاغل کممهارت وجود دارند، اما دستمزد آنها بسیار کمتر از حد لازم برای سبک زندگی طبقه متوسط است: بسیاری از شهروندانی که زیر خط فقر زندگی میکنند، شاغل هستند اما نمیتوانند پول کافی برای تأمین معاش خود و حتی خانوادهشان را به دست آورند. کسانی که سعی در تأمین معاش خانواده دارند، مجبورند دو یا حتی سه شغل داشته باشند، در حالی که عملاً هیچ شانسی برای بدشانسی ندارند و مجبورند همزمان چندین کار را انجام دهند. علاوه بر این، مشاغل کمدرآمد برای افراد بیسواد معمولاً به بنبست ختم میشود و امکان پیشرفت در آنها بسیار کم یا صفر است.
چرخه فقر و جهل بیوقفه ادامه دارد. کسانی که تحصیلات ندارند نمیتوانند شغلهای پردرآمد پیدا کنند و بنابراین در فقر گرفتار میشوند؛ فرزندان آنها نیز به نوبه خود، در فقر و بدون منابع یا ارتباطات لازم برای بهبود چشماندازهایشان بزرگ میشوند و بنابراین واجد شرایط رقابت برای مشاغل با مهارت بالا و دستمزد بالا در عصر اطلاعات نیستند. (برای فراگیران محروم، چشماندازهای ضعیف به دلیل اجتماعی نهادی حتی باریکتر هم میشوند.) بنابراین این چرخه ادامه مییابد و فقط گاهی اوقات توسط افرادی با خوششانسی یا پشتکار فوقالعاده شکسته میشود.
شکستن چرخه
مدارس مسئولیت ویژهای در شکستن چرخه فقر و جهل دارند، زیرا از طریق آموزش است که جوانان میتوانند از سرنوشت آشکار خود فرار کنند. البته مدارس نمیتوانند اشکال ظریفتر امتیازی را که برخی از فراگیران از آن بهرهمند میشوند - یعنی دسترسی به اطلاعات و افراد بانفوذ - تکرار کنند. اما آنها باید اطمینان حاصل کنند که همه فراگیران آموزش پایه محکمی کسب میکنند و میتوانند از ذهن خود استفاده کنند. مدارس همچنین میتوانند اطمینان حاصل کنند که درهای آموزش عالی واقعاً به روی همه فراگیران باز است - اینکه آنها نه تنها دانش و مهارت لازم برای واجد شرایط بودن برای آموزش عالی را دارند، بلکه کاملاً از گزینههای خود و نحوه دسترسی به آنها آگاه هستند.
تخصیص منابع
این غیرمنطقی است که منابع به طور مساوی به مدارسی که به جمعیتهای مختلف، حتی در یک جامعه، خدمات ارائه میدهند، اختصاص داده نمیشود. تجهیز مدارس در محلههای مرفهتر به تجهیزات و کتابهای مدرنتر، کتابخانههای بزرگتر و معلمان واجد شرایطتر از مدارس در محلههای فقیرنشین، غیرقابل دفاع است. جامعهای که اجازه میدهد چنین رویههایی ادامه یابد، نمیتواند واقعاً به فرصتهای آموزشی برابر برای همه فراگیران متعهد باشد. به راحتی میتوان استدلال کرد که منابع مدارسی که به جمعیتهای مختلف خدمات ارائه میدهند، نابرابر است، اما تنها در صورتی که اکثر منابع به مدارسی که به فراگیران کمدرآمدتر خدمات ارائه میدهند، اختصاص یابد.
تضمین موفقیت همه فراگیران
این آگاهی به مربیان کمک میکند تا تلاشهای خود را سازماندهی کنند تا همه فراگیران، نه فقط فراگیرانی که از خانوادههای مرفه هستند، دانش و مهارتهای لازم برای موفقیت را کسب کنند. اما تضمین یادگیری موفقیتآمیز برای همه، چیزی بیش از مهارت فنی میطلبد؛ همچنین مستلزم پشتکار و تعهد تزلزلناپذیر است و ممکن است ایجاب کند که همه افراد درگیر، برخلاف انتظارات عمل کنند. مدارس میتوانند با عمل به تعهد خود مبنی بر اطمینان از اینکه هر فراگیری مدرسه را با دانش و مهارت لازم برای ادامه یادگیری و دستیابی به سطوح بالا ترک میکند، به شکستن چرخه انتظارات کاهشیافته کمک کنند.
آموزش زبان قدرت
برای رهایی از چرخه فقر و جهل، فراگیران باید به زبان استاندارد مسلط شوند، اما نه به قیمت از دست دادن اعتماد به نفس یا غرور فراگیران نسبت به پیشینه و فرهنگ خود. برخی مدارس با تمایز قائل شدن بین «زبان مدرسه» و «زبان خانه» این کار را انجام میدهند: معلمان این باور خود را منتقل میکنند که «زبان خانه» غنی و مشروع است، اما همه باید در مدرسه به «زبان مدرسه» صحبت کنند. فراگیرانی که «زبان مدرسه» را به عنوان زبان دوم آموختهاند، عملاً دو زبانه هستند و میتوانند در چندین محیط متمایز راه خود را پیدا کنند. و با مسلط شدن به «زبان مدرسه»، به مهارتهای خود به عنوان فراگیر اعتماد به نفس زیادی پیدا میکنند. این اعتماد به نفس میتواند در مواجهه با مطالب چالشبرانگیز به آنها کمک کند. نه آنها و نه معلمانشان در هنگام بروز مشکلات تمایلی به تسلیم شدن نخواهند داشت. اعتماد به مهارت خود به عنوان یک فراگیر، هدیهای مادامالعمر است که فراگیران از مدرسه به دست میآورند و میتواند با یادگیری یک زبان جدید آغاز شود.
تکرار انتظارات غیررسمی
مدارس نمیتوانند مزیت طبیعی که فراگیران ممتاز از ارتباطات خانوادگی به دست میآورند را تکرار کنند، اما میتوانند به ایجاد تعادل در شرایط کمک کنند. به عنوان مثال، معلمان در یک مدرسه راهنمایی میتوانند به فراگیران خود بیاموزند که مدرسه با دیپلم دبیرستان به پایان نمیرسد و یکی از اهداف دبیرستان، بررسی حوزههای مختلف محتوایی برای تعیین زمینه تمرکز برای دانشگاه است. به طور مشابه، دبیرستانها میتوانند اطمینان حاصل کنند که همه فراگیران از فرصتهای بورسیه، مهلتها و الزامات آزمون برای پذیرش دانشگاه و رویههای دریافت توصیهنامههای هیئت علمی آگاه هستند. اگرچه بسیاری از دبیرستانها چنین اطلاعاتی را در دسترس قرار میدهند، اما تلاشی برای اطمینان از اینکه همه فراگیران از آن استفاده میکنند، انجام نمیدهند. کافی نیست که بروشورها در دفتر موجود باشند، در حالی که برخی از فراگیران نمیدانند که باید به آنجا بروند.
این اطلاعات باید از طریق یک کمپین فعال آگاهیبخشی و برنامهریزی شغلی به فراگیران ارائه شود. همه فراگیران، نه فقط آنهایی که والدینشان میتوانند بدون کمک مدرسه به آنها کمک کنند، باید تشویق شوند که تحصیلات فعلی خود را تنها آغاز جستجوی خود برای سطوح بالاتر مهارت و دانش بدانند.
حفظ تعهد سیاسی برای شکستن این چرخه
مربیان باید تعهد سیاسی خود را برای فراهم کردن فرصتی عادلانه برای همه فراگیران در جهت داشتن زندگی بهتر از زندگی والدینشان، توسعه داده و حفظ کنند. البته، تضمین موفقیت همه فراگیران و کمک به آنها برای ایجاد اعتماد به نفس هنگام کار با منابع کم، چالش برانگیزتر است. با این حال، بیشتر عواملی که در یادگیری فراگیران نقش دارند، به نگرش مربوط میشوند تا پول - تخصیص منابع موجود برای حداکثر تأثیر، اصرار بر آموزش و یادگیری با کیفیت بالا، و مهمتر از همه، القای فرهنگ موفقیت در هر جنبهای از فعالیتهای مدرسه.
خلاصه
اوایل قرن بیست و یکم، دورانی هیجانانگیز و چالشبرانگیز برای آموزش و پرورش است. بسیاری از امکانات در یک راستا قرار دارند: افزایش آگاهی، الزامات قانونی و رویکردهای معتبر. فراتر از منطق اقتصادی، مربیان وظیفه اخلاقی دارند که به همه فراگیران کمک کنند تا بالاترین پتانسیل خود را تحقق بخشند و چرخه فقر و جهل را بشکنند. گذشته از همه اینها، اگر مربیان این کار را نکنند، چه کسی این کار را خواهد کرد؟ مربیان نمیتوانند بنشینند و منتظر بمانند تا دیگران اقدام کنند. آنها باید کاری را انجام دهند که فقط خودشان میتوانند انجام دهند - یعنی اطمینان حاصل کنند که هر کودکی که وارد مدرسه میشود، با آموزش و پرورشی قوی و مهارتها و اعتماد به نفس لازم برای انجام کاری با آن، مدرسه را ترک میکند.
مجله اینترنتی روان تنظیم
Online Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا
روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی
دانش آموخته دانشگاه تهران
لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از طریق بخش نظرات مجله اینترنتی روان تنظیم و یا از طریق ایمیل برای ما ارسال کنید.
استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.