اولین مربی شناختی در ایران
عملکرد برتر آموزش و یادگیری یادگیری خود تنظیم فراشناخت
مطالعه-خواندن انگیزش و هیجان سنجش و ارزشیابی عصب روانشناسی
سه شنبه - 21 بهمن 1404
مجله اینترنتی روان تنظیم
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
خلاقیت از دیدگاه دین کیث سیمونتون
گستردگی و ماهیت میانرشتهای پژوهشهای خلاقیت در روانشناسی
ادبیات مربوط به خلاقیت، چندین زیرشاخهٔ اصلی روانشناسی را در بر میگیرد. این گستردگی به وضوح در چهار موضوع اصلی که در ادامه مورد بحث قرار میگیرند، آشکار است: فرآیندهای شناختی، ویژگیهای فردی، تحول در طول عمر، و بافت اجتماعی.
چهار موضوع اصلی (که به عنوان «جبهههای» پژوهشی نیز شناخته میشوند) به عنوان یک چهارچوب سازماندهنده برای کل حوزهٔ روانشناسی خلاقیت عمل میکنند که عبارتند از:
١. فرآیندهای شناختی (Cognitive Processes):
|
تمرکز بر چگونگی کارکرد ذهن در لحظهٔ خلاقیت. |
|
شامل موضوعاتی مانند تفکر واگرا، بینش (ایدههای ناگهانی)، حل مسئله و تصویرسازی ذهنی. |
|
پاسخ به سؤال: "خلاقیت چگونه رخ میدهد؟" |
٢. ویژگیهای فردی (Personal Characteristics):
|
تمرکز بر تفاوتهای بین افراد. |
|
شامل بررسی ویژگیهای شخصیتی (مانون گشودگی، استقلال)، انگیزش، و رابطهٔ بین هوش و خلاقیت. |
|
پاسخ به سؤال: "چه کسی خلاق است؟" یا "خلاقها چه ویژگیهایی دارند؟" |
٣. تحول در طول عمر (Life Span Development):
|
تمرکز بر تغییر و رشد خلاقیت در طول زندگی یک فرد. |
|
شامل بررسی اوجهای خلاقیت در سنین مختلف، تأثیر کودکی و تجارب اولیه، و تغییرات خلاقیت در دوران میانسالی و پیری. |
|
پاسخ به سؤال: "خلاقیت چگونه و در چه مراحلی از زندگی رشد و ظهور میکند؟" |
٤. بافت اجتماعی (Social Context):
|
تمرکز بر تأثیر محیط، فرهنگ و روابط بینفردی بر خلاقیت. |
|
شامل موضوعاتی مانند تأثیر آموزش، جو سازمانی، حمایت اجتماعی، و عوامل فرهنگی بر پرورش یا سرکوب خلاقیت. |
|
پاسخ به سؤال: "چه محیطهایی خلاقیت را تقویت یا تضعیف میکند؟" |
مطالعهٔ خلاقیت یک موضوع تکبُعدی نیست. برای درک جامع این پدیده، روانشناسی باید آن را از چهار منظر مکمل بررسی کند: منظر ذهنی/فرآیندی، منظر فردی/تفاوتی، منظر تکوینی/رشدی و منظر محیطی/اجتماعی. این چارچوب، نقشهٔ راهی برای سازماندهی دانش موجود و هدایت پژوهشهای آتی ارائه میدهد (سیمونتون، 2003).
فرایندهای شناختی
سیر مطالعه خلاقیت در روانشناسی، مسیری تکاملی از گذار از دیدگاههای اسطورهای و رازآمیز به سمت تبیینهای علمی و روشن را نشان میدهد. هدف اصلی این رشته، جایگزینی راززدایی علمی به جای ابهام اسرارآمیز بوده است. این گذار با تکامل رویکردهای پژوهشی از تأکیدات روانکاوی بر ناخودآگاه، به سوی علوم شناختی معاصر که فرآیندهای ذهنی عینیپذیر را کانون مطالعه قرار میدهد، محقق شده است. در این مسیر، چهار حوزه پژوهشی پیشرو شامل مطالعه تفکر واگرا، فرآیندهای شناختی سطحبالا، نقش دانش و تخصص، و بررسی مکانیسمهای عصبی، به عنوان چارچوبهای اصلی برای شناخت علمی فرآیندهای ذهنی خلاق شکل گرفتهاند.
١. گذار از دیدگاه اسطورهای به دیدگاه علمی
تاریخچه درک بشر از خلاقیت، با گذار از دیدگاهی اسطورهای به علمی مشخص میشود. در تصویرسازی رایج و تاریخی، خلاقیت اغلب به عنوان فرآیندی مرموز، عرفانی و الهامی تصویر شده است که بیشتر به موهبت الهی (مانند مداخله خدایگان در اساطیر یونان) شباهت داشت تا یک فعالیت فکری زمینی و قابل تحلیل. این نگاه رازآلود، خلاقیت را برای قرنها خارج از حیطه توضیح و شناخت علمی نگاه داشت و آن را به قلمرو ناشناختهها و الهامات ماورایی واگذار میکرد.
٢. هدف اصلی روانشناسی: راززدایی و تبیین علمی.
یکی از اهداف بنیادی و شکلدهنده روانشناسی به مثابه یک علم، مقابله با همان نگرش رازآلود و اسطورهای به پدیدههای ذهنی مانند خلاقیت بوده است. مأموریت اصلی این رشته، راززدایی و تبیین علمی است که در قالب تلاشی نظاممند برای جایگزینی توضیحات مبتنی بر شواهد و قابل آزمون، به جای پذیرش سادهانگارانهی خلاقیت به عنوان یک معجزهی غیرقابل درک تجلی مییابد. این رویکرد به معنای شکستن فرآیند پیچیدهی خلاق به اجزاء، مراحل و مکانیسمهای شناختی قابل مطالعه، تحلیل و اندازهگیری است تا درکی عمیقتر و عینیتر از چگونگی تولد ایدههای نو از درون فرآیندهای فکری انسان به دست آید (سیمونتون، 2012).
٣. تکامل رویکردهای تبیینگر: از روانکاوی تا علوم شناختی.
مطالعه علمی خلاقیت، مسیری تکاملی را در رویکردهای تبیینگر طی کرده که از روانکاوی آغاز و به علوم شناختی معاصر ختم میشود. نخستین گام مهم در این مسیر را رویکرد روانکاوی (با چهرهای شاخص چون فروید) برداشت. این مکتب کوشید با تکیه بر مفاهیمی مانند تفکر فرآیند اولیه — که شامل نمادپردازی، تلفیق آزادانه عناصر و تفکر غیرمنطقی مرتبط با ساحت ناخودآگاه است — منشأ خلاقیت را توضیح دهد. اگرچه این رویکرد گامی رو به جلو برای خروج از قلمرو اسطوره بود، اما خود با وامگیری از مفاهیمی عمیقاً انتزاعی و دستنیافتنی، بخشی از هاله رازآلود خلاقیت را همچنان حفظ میکرد.
نقطه عطف اصلی در راززدایی از خلاقیت، با ظهور رویکرد علوم شناختی معاصر رقم خورد. این پارادایم، تمرکز را به طور کامل به سمت شناسایی و درک فرآیندهای ذهنی مشخص، عینی و قابل بررسی سوق داد که مستقیماً در عمل خلاق مشارکت دارند. در این چارچوب، خلاقیت نه به عنوان پدیدهای ماورایی، بلکه در قالب پردازش اطلاعات، عملکرد حافظه، کنترل توجه، استدلال و دیگر کارکردهای شناختی کاملاً قابل مطالعه و آزمایش بازتعریف شد. این گذار، بنیانی تجربی و محکم برای تحلیل فرآیندهای پیچیدهای مانند تفکر واگرا، بازنمایی مسئله و لحظه بینش فراهم آورد (وستر و سوآرتز، 2005).
٤. چهار حوزه پژوهشی پیشرو در علوم شناختی خلاقیت.
یکی از حوزههای پژوهشی پیشرو در علوم شناختی خلاقیت، مطالعه حل مسئله مبتنی بر بینش است. این شاخه به تحلیل لحظه مشهور "یافتم!" یا اشراق ناگهانی میپردازد و در جستجوی درک فرآیندهای ناخودآگاه، ترکیبی و اغلب غیرخطی ذهن است که منجر به ظهور راهحلی نو و غیرمنتظره میشود. پژوهشگران در این حوزه، با طراحی معمّاها و تکالیف خاص، مکانیسمهای عصبی و شناختی پشت این تجربه را بررسی میکنند.
دومین حوزه کلیدی، تحت عنوان شناخت خلاق، بر یک ایده بنیانی تأکید دارد: خلاقیت نه برخاسته از فرآیندهای ذهنی استثنایی و نادر، بلکه حاصل عملکردها و سازوکارهای شناختی معمولی و روزمره است. این رویکرد، خلاقیت را از مقام یک موهبت استثنایی پایین آورده و آن را به پدیدهای تبدیل میکند که در آزمایشگاه و با روشهای استاندارد علوم شناختی — مانند اندازهگیری زمان واکنش، ردیابی حرکات چشم یا طراحی تکالیف — قابل مطالعه و بررسی است (فینک و همکاران، 2007).
سومین حوزه، مطالعه اکتساب خبرگی و رابطه آن با خلاقیت است. این خط پژوهشی به بررسی چگونگی ظهور نوآوریهای اصیل و سطحعالی در بستر تسلط عمیق بر یک حوزه میپردازد. تمرکز اصلی آن بر نقش تمرین آگاهانه، متمرکز و طولانیمدت است و در پی پاسخ به این پرسش است که چگونه انباشت عظیم دانش ساختاریافته و الگوهای شناختی خودکارشده، بستر لازم برای جهشهای خلاقانه را فراهم میسازد (اریکسون، 1996).
چهارمین و آخرین حوزه، شبیهسازی رایانهای فرآیندهای خلاق است. در این رویکرد، پژوهشگران با ساختن مدلها، الگوریتمها و برنامههای کامپیوتری، فرضیههای خود درباره مکانیسمهای بنیادین خلاقیت — مانند استعارهسازی، ترکیب ایدهها یا کشف قیاس — را میآزمایند. این روش به آنان اجازه میدهد تا نظریههای شناختی خود را به شکل عینی و عملیاتیشده ارزیابی کنند. در مجموع، این چهار حوزه یک برنامه پژوهشی فعال، چندوجهی و تجربی را تشکیل میدهند که در تلاش است تا رمز و راز فرآیند خلاقیت را به طور علمی رمزگشایی کند (سیمونتون، 2003).
حل مسئله مبتنی بر بینش
مطالعه حل مسئله مبتنی بر بینش (Insightful problem solving)، که میراث ارزشمند روانشناسی گشتالت محسوب میشود، در چارچوب روانشناسی شناختی معاصر با بهکارگیری روشهای نوین تجربی و تحلیلی توسعه یافته و غنی شده است. در این دیدگاه، بینش خلاق نه پدیدهای رازآلود، بلکه محصولی قانونمند و قابل تبیین از فرآیندهای ناخودآگاه شناختی در نظر گرفته میشود؛ به گونهای که آنچه در تجربه ذهنی به صورت «الهام» ناگهانی بروز میکند، در واقع حاصل نهایی عملکرد نظاممند تحریک ناهشیار شبکههای حافظه و فعالسازی گسترده ارتباطات شناختی است.
١. ریشههای تاریخی: نقش بنیادین روانشناسی گشتالت.
ریشههای علمی مطالعه بینش به نقش بنیادین روانشناسی گشتالت بازمیگردد، جایی که پیشگامانی مانند ورتایمر، کهلر و کافکا برای نخستین بار پدیده «بینش» — به عنوان درک ناگهانی رابطهای جدید میان اجزای مسئله که مستقیماً به راهحل میانجامد — را بهعنوان هسته اصلی فرآیند خلاقیت بهشکلی نظاممند مورد بررسی قرار دادند. تمرکز این مکتب بر مفاهیمی مانند کلنگری، بازسازی ادراکی و تجربه شناختی لحظه «آهان!» گذار تاریخی مهمی از توصیفات اسطورهای به سوی تبیینهای روانشناختی عینی از خلاقیت ایجاد کرد (ورتایمر، 1945).
٢. توسعه روششناختی: ابزارهای نوین برای بررسی فرآیند درونی.
روانشناسان شناختی با توسعه ابزارهای روششناختی نوین و دقیق، مطالعه بینش را متحول ساخته و امکان بررسی فرآیندهای درونی پیش از لحظه "آهان!" را فراهم کردهاند. این روشهای تجربی پیشرفته شامل دستکاری محرکهای آمادهسازی برای کشف تأثیر اطلاعات زیرآستانهای بر ظهور راهحل، سنجش حالتهای احساس دانستن به منظور مطالعه تجربه ذهنی آشنایی پیش از دستیابی آگاهانه به پاسخ، و تحلیل پروتکلهای همزمان برای ردیابی گامبهگام فرآیند فکر از طریق گفتههای افراد در حین حل مسئله است (مترف و ویگ، 1994؛ باور و داگلاس، 1997).
هدف کلیدی این رویکردها، مشاهده غیرمستقیم و علمی دوره نهفتگی است – همان فاصله ظاهراً خالی از فعالیت آگاهانه که در آن پردازش ناخودآگاه و ترکیب اطلاعات به طور پنهانی در جریان است و نهایتاً به اشراق ناگهانی منجر میشود. این تلاشها به طور بنیادین ماهیت فرآیند بینش را از یک رویداد مرموز به پدیدهای شناختی، قابل اندازهگیری و قابل تحلیل تبدیل کردهاند.
٣. بینش، یک پدیده شناختی قانونمند است.
دستاورد اصلی و چشمگیر این پژوهشها، اثبات تجربی این اصل بنیادین است که بینش یک پدیده ماوراءالطبیعه یا استثنایی نیست، بلکه یکی از نمودهای منظم، قانونمند و در واقع قابل پیشبینیِ کارکرد ناخودآگاه شناختی محسوب میشود. بر این اساس، آنچه در تجربه روزمره به صورت یک جرقه ناگهانی و رازآلود ظاهر میشود، در حقیقت حاصل فرآیندی نظاممند در دستگاه شناختی است که اکنون تحت عنوان «پردازش اطلاعات شهودی» به عنوان یک مکانیسم ذهنی واقعی، ملموس و کاملاً قابل مطالعه در علوم شناختی شناسایی و مورد بررسی قرار گرفته است (کاپلان و سیمون، 1990).
٤. مکانیسم جایگزین: از جادو به قوانین ذهنی.
در نهایت، این پژوهشها به یک تغییر پارادایم بنیادین منجر شدهاند: آنچه قرنها به عنوان جادوی الهام — ناگهانی، غیرمنتظره و بیپشتوانه — توصیف میشد، اکنون با تبیینی مبتنی بر قوانین شناختی جایگزین شده است. دو مکانیسم کلیدی این تبیین عبارتند از تحریک ناهشیار (پردازش اطلاعات خارج از آگاهی که مسیرهای فکری آینده را هموار میکند) و فعالسازی گسترده در شبکه حافظه، که در آن یک ایده بهطور خودکار مفاهیم مرتبط دیگر را برمیانگیزد. بینش دقیقاً در لحظهای رخ میدهد که این فعالسازی گسترده و ناخودآگاه، موفق به ایجاد یک اتصال جدید و معنادار بین عناصر به ظاهر نامرتبط مسئله شود (آمبرسون، 1996).
بر این اساس، لحظه خلاقانه «آهان!» دیگر یک «معجزه» یا رخدادی استثنایی محسوب نمیشود، بلکه نتیجه نهایی و آگاهانهشده یک سری فرآیندهای ناهشیار اما کاملاً منظم، علّی و تابع اصول شناختی در مغز است. این درک، خلاقیت را از قلمرو اسطوره به عرصه علم منتقل کرده و آن را به پدیدهای قابل مطالعه، تحلیل و حتی تقویت تبدیل میکند.
شناخت خلاق
رویکرد «شناخت خلاق» به عنوان یک رویداد مهم در روانشناسی شناختی ظهور کرد و دیدگاهی انقلابی درباره ماهیت خلاقیت ارائه داد: خلاقیت نه محصول فرآیندهای ذهنی استثنایی، بلکه بروندادی قابل پیشبینی از همان فرآیندهای شناختی معمولی مانند حافظه، توجه و استدلال است که در همه فعالیتهای فکری حضور دارند. این رویکرد با بهکارگیری روششناسی آزمایشگاهی دقیق، امکان مطالعه تفکر خلاق در محیطهای کنترلشده را فراهم کرد و با تمرکز پژوهشی بر روی تصویرسازی ذهنی و حل مسائل باز، سازوکارهای شکلگیری ایدههای نو را آشکار ساخت. پیام دموکراتیک نهایی این پژوهشها این است که خلاقیت یک موهبت نادر نیست، بلکه قابلیتی قابل پرورش و برای همه انسانها قابل دسترسی است.
١. یک تغییر پارادایم: ظهور رویکرد شناخت خلاق.
ظهور رویکرد «شناخت خلاق» نه صرفاً به عنوان یک حوزه فرعی، بلکه به مثابه یکی از رویدادهای مهم و تعیینکننده در روانشناسی شناختی، نمایانگر یک تغییر پارادایم اساسی است. این تحول، نشاندهنده گذار از نگرشی است که خلاقیت را استعدادی نادر، مرموز و جدا از فرآیندهای عادی ذهن میدانست، به دیدگاهی که آن را پدیدهای ذهنی کاملاً قابل مطالعه، تحلیل و تبیین در چارچوب اصول و روشهای علوم شناختی قلمداد میکند. این تغییر نگرش، بنیانی علمی برای بررسی نظاممند فرآیندهای فکری زیربنای نوآوری فراهم آورد (سیمونتون، 2003).
٢. هسته نظری: خلاقیت، فرآیندی عادی است.
هسته نظری بنیادین رویکرد شناخت خلاق، بر یک ادعای قوی و سادهساز استوار است: خلاقیت نه محصول فرآیندهای ذهنی استثنایی، بلکه نتیجه طبیعی کاربست همان فرآیندهای شناختی معمولی و روزمره مانند حافظه، توجه، استدلال و تصویرسازی است. این نگرش رادیکال، خلاقیت را از جایگاه ویژه و مرموزی که در باور عمومی و برخی دیدگاههای پیشین داشت، پایین آورده و آن را بهطور کامل در جریان اصلی و قابل مطالعه عملکرد ذهن انسان ادغام میکند، و بدین ترتیب آن را برای پژوهش علمی کاملاً قابل دسترس میسازد (فینک و همکاران، 2007).
٣. روششناسی تجربی: آزمایشگاه به عنوان محل مطالعه خلاقیت.
یکی از شاخصترین ویژگیهای رویکرد شناخت خلاق، تعهد عمیق آن به روششناسی تجربی و آزمایشگاهی است. این رویکرد با این پیشفرض بنیادین هدایت میشود که همانگونه که سایر پدیدههای شناختی اساسی مانند یادگیری یا ادراک در محیط آزمایشگاهی قابل مطالعه و واکاوی هستند، تفکر خلاق نیز تابع همان اصول روششناختی علمی است. این باور، مطالعه خلاقیت را از قلمروی که عمدتاً بر مطالعات موردی، مشاهدات بالینی یا روایتهای زندگینامهای تکیه داشت، خارج کرده و آن را به سمت پژوهشهای تجربی، کنترلشده، کمی و نظاممند سوق میدهد که امکان آزمون فرضیههای دقیق، تکرارپذیری نتایج و استنتاجهای علی را فراهم میآورد.
٤. نوآوری در طراحی پژوهش: تصویرسازی و مسائل باز.
رویکرد شناخت خلاق با نوآوری در طراحی پژوهش، مطالعه تجربی خلاقیت را ممکن ساخته است. دو ویژگی کلیدی در آزمایشهای این حوزه، تمرکز بر تصویرسازی ذهنی و استفاده از مسائل باز است. پژوهشها با بررسی چگونگی دستکاری و ترکیب تصاویر ذهنی، نشان میدهند که این فرآیند شناختی معمولی میتواند به عنوان یک سازوکار عینی، منبع تولید ایدههای جدید باشد. از سوی دیگر، این رویکرد با کنار گذاشتن مسائل بسته با پاسخ ثابت، به سراغ مسائل باز میرود که راهحلهای متعدد و غیرقابل پیشبینی دارند. این طراحی نه تنها مستلزم بروز خلاقیت اصیل از سوی شرکتکننده است، بلکه اعتبار اکولوژیکی پژوهش را افزایش میدهد و آن را به فرآیندهای خلاق در موقعیتهای واقعی نزدیکتر میسازد (فینک و همکاران، 2007).
٥. نتیجهگیری انقلابی: خلاقیت، یک قابلیت همگانی.
یکی از نتیجهگیریهای انقلابی و توانمندساز رویکرد شناخت خلاق این است: خلاقیت یک قابلیت همگانی و بالقوه در دسترس همه انسانهاست. از آنجا که خلاقیت متکی بر همان فرآیندهای شناختی معمولی است که هر فردی در زندگی روزمره به کار میگیرد، تقریباً هر شخصی از پتانسیل دستیابی به تفکر خلاق برخوردار میباشد. این دیدگاه، خلاقیت را از انحصار اسطورهای «نوابغ» و استعدادهای نادر خارج کرده و آن را به یک ویژگی بالقوه و پرورشپذیر انسانی تبدیل مینماید که میتواند از طریق آموزش، تمرین و بهینهسازی فرآیندهای شناختی تقویت شود. این پیام دموکراتیک، به طور کامل با یافتههای حوزه «حل مسئله بینشگرا» همسو است که بینش را نیز حاصل فرآیندهای شناختی عادی و نه ماوراءالطبیعه میداند (سیمونتون، 2012).
اکتساب تخصص
بر اساس رویکرد اکتساب تخصص (Expertise)، خلاقیت امری اکتسابی و محصول تمرین آگاهانه و طولانیمدت در یک حوزه خاص است، نه صرفاً یک استعداد ذاتی و رمزآلود. دستیابی به سطوح عالی خلاقیت یا «خلاقیت خبرگی»، مستلزم گذراندن دورهای پرزحمت و فشرده از یادگیری، استقرار دانش عمیق و خودکارسازی مهارتهاست؛ زیرا ایدههای نو نه از خلاء، بلکه بر بستر انباشتی غنی از دانش ساختاریافته و الگوهای شناختی توسعهیافته شکل میگیرند. در نهایت، این دیدگاه ماهیتی دموکراتیک و همگانی به خلاقیت میبخشد، زیرا آن را نه موهبتی مختص عدهای انگشتشمار، بلکه دستاوردی بالقوه و قابل حصول برای بسیاری از افراد میداند که با تعهد و تمرین هدفمند میتوانند به آن دست یابند.
١. خلاقیت، امری اکتسابی و محصول تمرین آگاهانه است.
با استناد به تحقیقات پیشگامانه در حوزههایی مانند ورزش، شطرنج و موسیقی (اریکسون، ۱۹۹۶)، یک الگوی مشترک و قدرتمند برجسته می¬شود: دستیابی به سطح خبرگی و عملکرد جهانی در هر حرفهای، نه صرفاً از طریق استعداد مادرزادی محض، بلکه عمدتاً حاصل تمرین آگاهانه، هدفمند و گسترده است. تعمیم این منطق بنیادین به حوزه خلاقیت تأکید میکند که خلاقیت اصیل و سطحبالا نیز، به میزان بسیار زیادی، یک امر اکتسابی و محصول همین فرآیند نظاممند تمرین است و نه تنها یک هدیه ذاتی گذرا.
٢. دوره طولانی و پرزحمتِ کارآموزی
با استناد به تحقیقات کلاسیک (مانند هایز، ۱۹۸۹ و سایمونتون، ۱۹۹۱ب) حتی بزرگترین نابغههای تاریخ خلاقیت نیز از یک «دوره کارآموزی ذاتیِ پرزحمت و طولانی» معاف نبودهاند؛ دورهای که طبق یافتهها به طور میانگین حدود یک دهه به طول میانجامد. این یافته گواه آن است که خلاقیت استثنائی و سطح بالا هرگز یکشبه یا بدون تلاش نظاممند، پایفشاری و انضباط فکری درازمدت پدید نمیآید، بلکه مستلزم گذراندن این مرحله اجتنابناپذیر از یادگیری عمیق و تسلط بر حرفه است (سیمونتون، 1991b).
٣. بستر دانش و مهارت به عنوان پیشنیاز خلاقیت.
این ایده، تصور رمانتیک و رایج از خلاقیت را به عنوان آفرینش از هیچ (ex nihilo) به چالش میکشد و رد میکند. در مقابل، استدلال میکند که ایدههای نو و اصیل در حقیقت از ترکیب، بازآرایی و بازیابی هوشمندانه مجموعهای وسیع و ساختاریافته از مهارتهای توسعهیافته و یک بدنه غنی از دانش عمیق مرتبط با یک حوزه خاص سرچشمه میگیرند. خلاقیت در این دیدگاه، نه جادویی خودبسنده، بلکه محصول کارکرد عمیق و مبتکرانه بر روی یک ماده خام شناختیِ از پیش موجود است که طی دورههای طولانی آموزش و تمرین انباشته شده است (اریکسون، 1996).
٤. ماهیت دموکراتیک و همگانی خلاقیت.
دیدگاه خبرگی در باب خلاقیت، پیامدهای توانمندساز و برابرطلبانه مهمی در پی دارد که آن را با رویکرد شناخت خلاق همسو میسازد. اگر خلاقیت سطح بالا محصول دو عامل اصلی فرآیندهای شناختی معمولی (که در همه انسانها مشترک است) و دورههای طولانی تمرین آگاهانه باشد، آنگاه نمیتوان آن را انحصاری یا محدود به تعداد انگشتشماری از افراد دارای «استعداد ذاتی ویژه» دانست. در عوض، این دیدگاه خلاقیت را به یک قابلیت انسانی اکتسابی و یک شکل از عملکرد بهینه شناختی تبدیل میکند که با تعهد، راهنمایی مناسب و آموزش نظاممند — همانگونه که پژوهشها نیز نشان میدهند (همانند مطالعه هو، دیویدسون و اسلوبودا، ۱۹۹۸) — برای طیف وسیعی از افراد قابل دستیابی و پرورش است (هو و همکاران، 1998).
شبیهسازی رایانهای
شبیهسازی رایانهای به عنوان ابزاری قدرتمند و پیشرو در علوم شناختی خلاقیت عمل میکند، که امکان آزمون دقیق و عملیاتی مدلهای نظری درباره فرآیندهای خلاق را فراهم میسازد. برنامههای کامپیوتری (مانند BACON و AARON) توانستهاند با موفقیت الگوهای پیچیدهای از فعالیتهای خلاق انسانی، از جمله اکتشاف علمی و تولید آثار هنری، را بازتولید کنند و بدین ترتیب اعتبار مکانیسمهای پیشنهادی را به نمایش گذارند. افزون بر این، ظهور فناوریهای محاسباتی نوین مانند الگوریتمهای ژنتیک، پتانسیل بیسابقهای برای مدلسازی نظری و شبیهسازی فرآیندهای ترکیبی، تکاملی و اکتشافی دارد که در قلب مکانیسمهای خلاقیت ذهن انسان قرار گرفتهاند.
١. شبیهسازی رایانهای به عنوان یک ابزار پژوهشی امیدوارکننده.
استفاده فزاینده از شبیهسازی رایانهای به عنوان یک ابزار پژوهشی امیدوارکننده، تحولی کلیدی در مطالعه علمی خلاقیت محسوب میشود. قدرت اصلی این رویکرد در قابلیت آزمودن صریح و عملیاتی مدلهای شناختی نهفته است؛ به این ترتیب که پژوهشگران میتوانند فرضیههای نظری خود درباره چگونگی کارکرد فرآیندهای خلاق (مانند استعارهسازی، ترکیب یا کشف قیاس) را در قالب الگوریتمها و برنامههای کامپیوتری دقیقاً پیادهسازی کنند و سپس با مشاهده و تحلیل خروجی این برنامهها، اعتبار و کفایت تبیینی آن مدلها را مورد سنجش قرار دهند. این روش، پژوهش درباره فرآیندهای ذهنی پیچیده، درونی و اغلب ناهشیار را به شکلی بیسابقه عینیتر، کمیشده و نظاممند میسازد (سیمونتون، 2003).
٢. بازتولید موفقیتآمیز رفتار خلاق توسط ماشین.
یکی از قانعکنندهترین شواهد برای کارآمدی رویکرد شبیهسازی رایانهای، بازتولید موفقیتآمیز رفتارهای خلاقانه توسط ماشین در حوزههای متنوعی مانند علم و هنر است. در زمینه اکتشاف علمی، برنامههای کامپیوتری اکتشافی (مانند آنهایی که بر اساس چارچوب نظری نیول و سایمون طراحی شدهاند) توانستهاند با پردازش مجموعه دادههای خام، قوانین و روابط علمی مهمی را به طور خودکار استخراج کنند که مشابه کشفیات تاریخی دانشمندان بزرگی مانند کپلر است. این دستاورد نشان میدهد که جنبههای مهمی از فرآیند خلاق در علم، ماهیتی نظاممند و محاسباتی دارند و قابل تقلید و مدلسازی هستند (نیول و سایمون، 1972).
در عرصه هنر نیز برنامههای کامپیوتری توانستهاند در حوزههایی مانند نقاشی، شعر یا آهنگسازی، خروجیهایی تولید کنند که به طور قابل توجهی اصیل و خلاقانه به نظر میرسند. این موفقیتهای عملی، یک پرسش بنیادین فلسفی و علمی را با شدت بیشتری مطرح میکنند: «خلاقیت» واقعاً چیست و آیا میتوان ذات آن را به مجموعهای از قواعد، عملیات و مکانیسمهای محاسباتیِ پیچیده اما در نهایت تقلیلپذیر، فروکاست؟ این پرسش، مرز میان هوش انسانی و ماشینی را به چالش میکشد و درک ما را از ماهیت خود خلاقیت عمیقتر میسازد (بود، 2006).
٣. آیندهای امیدوارکننده با الگوهای محاسباتی پیشرفته.
پتانسیل امیدوارکننده الگوهای محاسباتی پیشرفته و الهامگرفته از زیستشناسی، به ویژه الگوریتمهای ژنتیک و برنامهنویسی ژنتیک ابتدا برای حل مسائل مهندسی و بهینهسازی طراحی شدند و با تقلید از اصول بنیادین تکامل مانند انتخاب طبیعی، ترکیب و جهش، قادر به تولید راهحلهای نو و بهینهای هستند که قبلاً پیشبینی نشدهاند. با خوشبینی می توان گفت که این استراتژیهای تکاملی محاسباتی میتوانند در آینده به عنوان مدلهای نظری قدرتمند و پربار برای درک چگونگی عملکرد فرآیندهای خلاق در ذهن انسان عمل کنند. این چشمانداز نشان میدهد که تعامل عمیق و فزاینده بین علوم کامپیوتر و روانشناسی شناختی چگونه میتواند مسیر را برای رسیدن به درکی بنیادیتر و الگوریتمیک از ماهیت پیچیده خلاقیت هموار سازد (سیمونتون، 2011).
هدف نهایی: افزایش خلاقیت همه انسانها با کمک مدلهای رایانهای پیشرفته.
چشمانداز نهایی و آرمان غایی تمامی این پژوهشها در حوزه شبیهسازی رایانهای و به طور کلی جستجوی علمی برای درک خلاقیت، چیزی نیست جز افزایش قابلیت خلاقیت همه انسانها. این هدف از دو مسیر کلیدی دنبال میشود: نخست، کسب بینش عمیق از طریق شبیهسازی، به این معنا که با تکامل و افزایش دقت مدلهای رایانهای،
|
Ambrose, D. (1996). Creative insight: The social dimension of a solitary moment. In R. J. Sternberg & J. E. Davidson (Eds.), The nature of insight (pp. 339–365). The MIT Press. Boden, M. A. (2006). Mind as machine: A history of cognitive science. Oxford University Press. Ericsson, K. A. (1996). The acquisition of expert performance: An introduction to some of the issues. In K. A. Ericsson (Ed.), The road to excellence: The acquisition of expert performance in the arts and sciences, sports, and games (pp. 1–50). Lawrence Erlbaum Associates. Ericsson, K. A., & Lehmann, A. C. (1996). Expert and exceptional performance: Evidence of maximal adaptation to task constraints. Annual Review of Psychology, 47, 273–305. Fink, A., Benedek, M., Grabner, R. H., Staudt, B., & Neubauer, A. C. (2007). Creativity meets neuroscience: Experimental tasks for the neuroscientific study of creative thinking. Methods, 42(1), 68-76. Hayes, J. R. (1989). Cognitive processes in creativity. In J. A. Glover, R. R. Ronning, & C. R. Reynolds (Eds.), Handbook of creativity (pp. 135–145). Plenum Press. Howe, M. J. A., Davidson, J. W., & Sloboda, J. A. (1998). Innate talents: Reality or myth? Behavioral and Brain Sciences, 21(3), 399–407. Kaplan, C. A., & Simon, H. A. (1990). In search of insight. Cognitive Psychology, 22(3), 374–419. Metcalfe, J., & Wiebe, D. (1987). Intuition in insight and noninsight problem solving. Memory & Cognition, 15(3), 238–246. Newell, A., & Simon, H. A. (1972). Human problem solving. Prentice-Hall. Simonton, D. K. (1991b). Emergence and realization of genius: The lives and works of 120 classical composers. Journal of Personality and Social Psychology, 61(5), 829–840. Simonton, D. K. (2000). Creativity: Cognitive, personal, developmental, and social aspects. American Psychologist, 55(1), 151–158. Simonton, D. K. (2003). Scientific creativity as constrained stochastic behavior: The integration of product, person, and process perspectives. Psychological Bulletin, 129(4), 475–494. Simonton, D. K. (2011). Creativity and discovery as blind variation: Campbell's (1960) BVSR model after the half-century mark. Review of General Psychology, 15(2), 158–174. Simonton, D. K. (2012). Teaching creativity: Current findings, trends, and controversies in the psychology of creativity. Teaching of Psychology, 39(3), 217–222. Wertheimer, M. (1945). Productive thinking. Harper & Brothers. West, R. F., & Swartz, J. R. (2005). The cognitive neuroscience of creativity. In J. C. Kaufman & J. Baer (Eds.), Creativity across domains: Faces of the muse (pp. 175–196). Lawrence Erlbaum Associates Publishers. |
مجله اینترنتی روان تنظیم
Online Journal of Ravantanzim
مجله تخصصی روانشناسی تربیتی شناختی
مدیر مسئول: محمود دلیر عبدی نیا
روانشناس تربیتی با دیدگاه شناختی
دانش آموخته دانشگاه تهران
اولین مربی شناختی در ایران
لطفا نظرات و پیشنهادات خود را از طریق بخش نظرات مجله اینترنتی روان تنظیم و یا از طریق ایمیل برای ما ارسال کنید.
استفاده از مطالب ارائه شده در این پایگاه، صرفا با ذکر منبع آزاد می باشد.